هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




لحظه های با تو بودن

یه وقتا اتفاقای با ارزشی جلوی چشممون دارن شکل می گیرن و ما با اینکه شش دانگ حواسمون روی اونا متمرکزه نمی بینیمشون .

لباسای توی کمدت رو مرتب می کردم و یکی یکی بزرگترا و جدیدا رو جایگزین لباسای کوچولوی قبلی می کردم  واقعن حالم دگرگون شده بود از این همه تغییر و بزرگ شدن، باورم نمی شد یه روز یه لباسی رو به تن می کردی که قد تنه لباست حتی کمتر از یه وجب بوده دخترم... تو کی این همه بزرگ شدی که من ندیدم... کی این همه وقت گذشته که باورش این همه برای من سخته. چقدر قد کشیدنت شیرینه عزیزک و چقدر دلتنگ کوچکی های تو هستم . چقدر روزهای زندگی آدم ها سریع می گذره و میره و میره و تبدیل می شه به خاطره...

با اینکه لحظه به لحظه با تو بودم و کنارت روزهای زندگی ی خودم هم گذشته ، با اینکه چشم از تو برنداشتم و ثانیه ثانیه از بودنت رو شمردم و لای ورق های خاکستری مغزم جا دادم، با اینکه بزرگ شدنت جلوی چشمای خودم قد کشیده، با اینکه خودم از روزهای بزرگ شدنت عکس یادگاری گرفتم، با اینکه نفس به نفس تو  و با  هم بزرگ شدیم، نمی دونم چرا باورم نمیشه این همه گذشته و تو این همه تغییر کردی و این همه بزرگ شدی. دلم تنگ می شه  دلم می گیره دبم می لرزه ، می ترسم نکنه یه جایی از این روزا چشمم رو بسته باشم و یه لحظه از تو رو حفظ نکرده باشم واسه خودم یه لحظه از روزهای قشنگی که دیگه می ره می شینه تو خاطره های من و بابا و تو حتی به یادشون هم نمیاری. این روزهای برما گذشته رو تو یه جای امن تو دلم جا دادم  و باهاشون دلتنگ می شم دلشاد می شم می رقصم و می گریم و می خندم.

پریای نازنینم بزرگ شدنت مبارک دخترکم. 

کاش به کفایت قدر با هم بودن هامون رو بدونیم ما آدم ها و لحظه های با هم بودنمون رو با هیچ چیز خراب و کدر نکینم کاش.

 



موضوع : دوستداشنی ها

دوشنبه 5 آبان 1393 توسط مامان



این و آن

دیروز تو پارک:

- "عزیزم  هوا که خوبه هنوز اینهمه سرد نشده چرا اینهمه بچه رو پوشوندی کلاه گذاشتی اینهمه سخت نگیر بزار بچه نفس بکشه"!

امروز تو پارک:

- "وا دخترم از تو بعیده چرا سر بچه رو لخت گذاشتی همینجوری آوردی پارک ، باد میره تو گوش بچه سرش سرما می خوره هوای پاییز خطرناکه یه کلاه سرش کن سینش و خوب بپوشون"!!!

من: درسخوان

اینم پریا در پارک: البته این عکس سه ماه پیشه



موضوع :

دوشنبه 5 آبان 1393 توسط مامان



تولد یکسالگی

تولد یکسالگی ی فرشته زندگی ی ما

 

 

تم تولد: فرشته

ایکه توی تولدت قادر به راه رفتن بودی و سعی می کردی شمع تولدت رو خودت فوت کنی  و بعدشم با بقیه دست بزنی و شادی کنی برای مامان و بابا خیلی هیجان انگیز بود.

 

 



موضوع : به روایت تصویر

جمعه 14 شهريور 1393 توسط مامان



365 روز

نسیم ملایم  هوای شهریور از گوشه ی پنجره ی باز اتاق رخساره ام را می نوازد و خشک می کند اشک های  آغشته با شوق و احساسم را و می برد مرا به لحظه ی عاشقی ای که برای نخستین بار تجربه اش کردم و یادآورم می کند ثانیه ثانیه از لحظه ی آمدن دخترکم را با همان حال و هوای نخستین لحظه دیدار و شروع ثانیه های مادری ام.

یکسال است که تن پوش لطیف و مخملی ی مادرانه ام را به تن کرده ام  و  با گذر هر ثانیه از عقربه های ساعت روحم بزرگ و آرام تر شده است، یک سال از لحظه آمدنت می گذرد و ذهنم که به عقب باز می گردد تپش های قلبم تند و تند تر می زند و  سول های مادری ام را به رقص وا می دارد رقصی آرام و دلنشین با ملودی کودکانه ای که با چنگ آسمانی ات نواختی بر من در این 365 روز از زندگی ی مادرانه ام...

لحظه های با تو بودن لحظه های نانوشته ای ست که  در جانم حک می شوند در قلبم می نشینند و در گوشه گوشه ی زندگی ام رج می زنند، می بافند، نقش می دهند بر وجودم مادر بودنم را ... 365 روز از با تو بودن می گذرد و من امروز در 366 روزگی ی تو به شکرانه داشتنت نماز شکر به جا می آورم و می بالم به خداوندی که در نزدیکی مان زندگی می کند، به خداوندی که چشم از ما بر نداشت و لحظه ای تنهایمان نگذاشت، به خداوندی که  این تن پوش را برای من با مرغوب ترین تار و پودهای زندگی رقم زد و تو را به آغوش من سپرد.

آسمان امشب آرام و در سکوت ستاره هایش را ریسه بسته است و می دانم که فرشته های نادیده ی آسمانی نیز امشب با من می رقصند، می خندند، می نوازند و می گریند...

پریای من ، دخترک نازنین من تولدت مبارک دردانه فرشته ی خانه ی کوچک ما زمینی شدنت مبارک



موضوع : برای تو

سه شنبه 4 شهريور 1393 توسط مامان



عینک مادرانه

وقتی چهارتا مامان با فسقلی های قد و نیم قدشون کنار  هم جمع میشن، دیدنی و شنیدنی ی حرفا و حرکاتی که بینشون رد و بدل میشه...

هرکی دلش می خواد هر چیزی که کوچولوی دوست داشتنی ش تو چنته داره رو ، رو کنه و با افتخار سرش و بالا بگیره و حتمن هم تو دلش میگه آخیش خدا رو شکر که بچه من چنان و بهمان... هر مادری بدون شک محو تماشای فرشته خودشه و حتمن هم ته دلش داره  آب می شه از فرط هیجان.

حال خوبی ی این حس مادرانه و این رد و بدل کردن های زیرکانه و شیطنت های پنهانی...

وقتی تو رو مشغول بازی کنار دوستای کوچولوی خودت می بینم انگار دنیام محدود می شه تو محدوده وجودی ی تو و انگار همه داشته های دنیا رو توی تو دارم یکجا می بینم ... البته می دونم که کار، کار  عینک مادرانه ست. با این وجود من عاشق همین وقتایی هستم که عینک مادرانه رو روی چشمام می زارم و دنیا برام میشه پریا و پریا و پریا ...

وقتی هرگوشه از دنیا برام تار و کمرنگ میشه این عینک مادرانست که حال من و عوض می کنه و طراوت میده به چشمام و باز می کنه دیدم رو، این روزا عینک مادرانه ام شده عصای دست قلب من، شده یه آب خنک واسه لحظه های عطشم... واسه دلتنگی ها و غصه های بدون عینکم .

دیگه این روزا وقتی کنار چنتا مامان می شینم به وضوح می تونم عینک های نامرعی ی مادرانشون رو ببینم و زیر لب لبخندی بزنم و فوری عینک مادرانه خودم رو به چشمم بزنم و با دیدن تو برم به ته زندگی و کاری نداشته باشم به اینکه کی چنتا کلمه از تو بیشتر بلده حرف بزنه یا کی چنتا پله از تو بیشتر می تونه بالا بره...

وقتی عینک مادرانه ام روی چشمام باشه تو، روی بالاترین پله زندگی ایستادی  واسه من...

وقتی بزرگ شدی و از کنار چنتا مامان که دارن با لبخند به بچه های نازشون نگاه می کنن رد شدی، یکم مکث کن، یه نگاهی به چشماشون بنداز، حال خوبشون رو دو دستی جذب کن و عینک مادرانه شون رو یه نیم نگاهی بنداز مطمئنم تو هم مثل مامانت می تونی عینک نامرعی ی مامانای عاشق پیشه رو ببینی و لبخند بزنی.

برای همه مامانا یه عینک نامرعی ی مادرانه آرزو می کنم تا دست از سر فرشته هاشون بردارن و مقایسه کردن رو واسه همیشه از یاد ببرن چون وقتی عینک نامرعی مادرانه روی چشم مادری باشه محاله مرغ همسایه رو غاز ببینه! و محاله چشم رو روی داشته های فرشته ی ناز توی دستاش ببنده...

حال همه مامانا و فرشته ها خوب باد...



موضوع : حال خوب

دوشنبه 2 تير 1393 توسط مامان



داشتن تو

پرده ها رو کنار زدم  تا روشنایی های خورشید که از صبح پشت پنجره منتظر نشسته بودن راهشون و  باز کنن و بیان بشینن توی خونه، گوشه پنجره رو باز کردم تا صدای بازی ی بچه های توی پارک با صدای بازی و  شادی تو ادغام شه و حس خوب زنده بودن دنیا رو دور بزنه گوشه گوشه ی خونه، چند تا شاخه ی گل رز سفید انداختم توی گلدون روی میز و شر شر پرش کردم از آب زلال و یه حبه قند هم واسه دلخوشی ی خودم که بلکه هم چند روز بیشتر میهمونمون باشن گذاشتم تنگ گلا، لباسای خشک شده رو یکی یکی روونه طبقه های خودشون کردم، قابلمه غذای کوچیکت رو  روی اجاق دائم چک می کردم و ... تو هم پا به پای من از این اتاق به اون اتاق از این گوشه به اون گوشه چهاردست و پا می آمدی و گه گاهی هم پاهای مامان و می گرفتی تا وایسی منم به احترام تو می ایستادم تا تو به کار جذابت برسی و با هم لذت ببریم و دست و هورا بگیم و بعد هم راهمون رو می گرفتیم و می رفتیم ... همپای هم، قدم به قدم با هم...

چقدر امروز ریتم زندگی آروم و دلنشینه توی خونه...

دخترکم حالا دیگه ساعت های خونه رو چنان پر می کنی که تا به خودم میام می بینم ماه در اومده و ستاره ها چشمک می زنن... این روزها گذر عقربه های ساعت برام مفهومی ندارن، گذر زمان رو نمی خوام، صبح که میشه دلم شب رو نمی خواد، شب که میشه صبح رو به انتظار نمی شینم ، فقط و فقط دلم این لحظه های تو رو می خواد این دقایقی که دارم باهات زندگی می کنم و کودکانه هات رو که می بینم و حال خوبی که با بودنت دارم.

از دور که نگاهت می کنم باورش برام سخته که  چقدر زود گذشته و بزرگ شدنت چقدر داره به سرعت پیش  می ره، انگار اصلن یادم نمیاد تو یه فرشته خیلی کوچولو بودی و حالا داری واسه من می رقصی و دست می زنی و  دور و برت رو با هیجان واسه من  توصیف می کنی...

حال خوب این روزهای خونه ی ما مدیون تو و بزرگ شدن های توئه، مدیون خدای بزرگ ههمون...

یه دختربچه کوچولوی بزرگ شده تو هر خونه ای که باشه بی برو برگرد حال اون خونه خوبه خوبه و  صدای شادی از آجر آجر اون خونه بالا می ره و ابرای بالای اون خونه قطعن دارن تو آسمون می رقصن و  حتمن حتمن خدا  چشمش رو از روی اون خونه یه لحظه هم بر نمی داره ... پریای نازنین... دختر قشنگ من چقده حس خوبیه داشتن همه ی اینا کنار هم... 

 

 

 



موضوع : حال خوب

شنبه 31 خرداد 1393 توسط مامان



دنیای کودکانه

صدای شخصیت های بی سر و ته یه کارتون عجیب غریب، خونه رو پر کرده بود . یه نگاه به تو انداختم که چجوری با شور و هیجان به تی وی نگاه می کردی و ذوق زده شده بودی. واسم جالب بود یعنی چی داری می بینی که اینهمه دلت و شاد کرده هیجانت رو برانگیخته. دلم خواست یه لحظه دنیا رو از زاویه دید تو ببینم و توی موقعیت تو قرار بگیرم شاید منم اونجوری به راحتی مثله تو با یه کارتون ارتباط برقرار کنم، بخندم و دلم شاد شه و بچگی کنم. آروم نشستم کنارت، خودم و خم کردم، جمع کردم  و ارتفاعم رو با هر سختی که بود هم قد تو کردم...

وای عجب دنیای عجیب غریبی... یه میز غول پیکر که با یه گلندون سیاه و بزرگ روی مرکزش دقیقن جلوی چشمام بود، چنتا ظرف شکلات و آجیل و ... همه سطح میز رو پوشونده بود و زوایای دید من و کمتر و کمتر می کرد، یه تی وی بود که نصف اعظم اون پشت میز پنهان شده بود و یه قسمتهایی از تی وی هم به واسطه گلدون روی میز دیده نمی شد، از گوشه و کنارای اینهمه اشیا می شد دید که یه سری تصاویر رنگی و صدا دار در حال بخش شدنه ولی اصلن نمی شد تصویرا رو به خوبی بهم وصل کرد، مثل یه پازل می موند که تعداد زیادی از قطعاتش گم شده باشه! من بیشتر کلافه شدم تا اینکه لذت ببرم... همونجا روی زمین کنار پاهات دراز کشیدم و نگاهت کردم ، همچنان مشغول تماشای تی وی بودی و هر از گاهی یه نگاه به من می نداختی و با لذت هرچه تمام حس تماشای تی وی رو واسه من با حرکاتت نشون می دی... حس خوبی که اون لحظه داشتی... حس تماشای یه پازل ناتمام برای تو چقدر لذت بخش بود. همین که این همه توانمند شده بودی تا بشینی و ببینی و بشنوی و بخندی و دست بزنی رو چقدر قشنگ شکر گذاری می کردی با شادی هات، همین چند تکه رنگ و صدا تو اون لحظه شده بود یه دنیا شادی واسه تو...

ای کاش ما ادم بزرگا همیشه دنبال همه چیز کنار هم نبودیم واسه شاد بودن و خندیدن.

دنیای کودکانه امروز تو  یه درس زندگی بود واسه من تا آروم و قرار بگیرم با همین هایی که هست، همین چند تکه داشته ها همین چند تکه های زندگی...

دنیای کوچولوی شاد تو می ارزه به دنیای بزرگ و خیلی بزرگ و بزرگتر ما ادم بزرگایی که شاد بودن رو بلد نیستیم خوب زندگی کنیم.

 



موضوع : دوستداشنی ها

دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 توسط مامان



سکوت

من و تو مست و دلشاد از بوی بهار پیچیده شده توی پارک، آواز می خوندیم و خنده کنان قدم می زدیم، از دور دو تا گنجشک رو  دیدم که توی چمنا نشستن، انگار اونا هم مست بهار دل به دل چمنای پارک داده بودن. یه عالمه به وجد اومدم که به تو نشونشون بدم، خیلی آروم  رفتم به سمت گنجشکا، هر لحظه نگران بودم با دیدن ما پرواز کنن و برن بالا بالاها و تو نتونی خوب تماشاشون کنی، من نزدیکتر می شدم و گنجشکا همچنان از جاشون تکون نمی خوردن! انگار ترسی به دلشون نمی نشست، سرعت کالسکه رو بیشتر کردم و با انگشت اونا رو بهت نشون دادم خیلی نزدیک شدیم، خیلی... اما گنجشکا بازم بدون پرواز روی زمین تو چمنا مونده بودن همین که اومدم وصف حال گنجشکا رو کنم واست، دلم هوری ریخت پایین، خنده رو لبام خشک شد، تو دلم یه عالمه غم نشست، من و تو هر دو آروم و بی صدا نگاهشون می کردیم، نمی دونم تو داشتی به چی فک می کردی اون لحظه، اما من فقط به تو فک می کردم و دست خدا رو ملتمسانه واسه کنار تو بودنش فشار می دادم تو دستم...

یه جوجه گنجشک بود که دیگه نفس نمی کشید یه گنجشک دیگه که نمیدونم چه نسبتی باهاش داشت کنارش ایستاده بود، آروم و بی صدا... اما از اینکه این همه بی ترس و بی پروا از بودن یه انسان کنارش همونجوری بی حرکت بالای سر جوجش  واستاده بود می شد حدس زد که مامانشه ... نمی دونم شایدم باباش...

انگار قید همه چیز و زده بود و دلش می خواست اون لحظه فقط کنار جوجه کوچولوش باشه و بس...

 

 

دعانوشت: خدایا همه جوجه های دنیا رو واسه مامان باباهاشون سلامت نگه دار

 



موضوع :

شنبه 13 ارديبهشت 1393 توسط مامان



پریا به تصویر

                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : به روایت تصویر

پنجشنبه 28 فروردين 1393 توسط مامان



یک حس شبانه

آسمان شب گوشواره های خود را به تن کرده، می نوازد به چنگ نوای  آرام شبانه ی خود را با دست باد، می رقصاند موهای سیاه پریشانش را با ابر، چشم من به تماشای آسمان شب خیره، ذهن من درون تخت کوچک دخترک مانده...

زنانگی های من تا عمق آسمان شب مرا بالا می برد، نوازشم می کند، یادآورم می کند موهایم را پریشان  شانه ها کنم، لبهایم را قرمز آتشین، جانم را  مملو از حسی دلنشین، عشقم را مزه مزه می کنم در آرامش این شب سیاه ...

مادرانگی های من شب آرام می شوند آرام و بی صدا مملو از نگاه، دختر را درون تخت ، نفس های او چه پاک، کوک با نوای چنگ، مادرانه های من پای همین تخت کوچکش هر شب جان تازه می گیردش، نفس های من هم نوا با نوای چنگ...

با تکان کوچک دست ناز دخترک به خودم می آیم، اینجا کنار تخت نشسته ام ... شب خانه را در خواب برده است، من یک مادرم، یک زنم ... این دو نعمت نصیب من شدست ای کاش، ناب، آنها را در خودم پرورش دهم...

پریای من، این روزهای شیرینت برای ما دنیای لذت بخشی را رقم زده است، دنیای رنگارنگی را برایمان نقاشی کرده است. کوچکترین ذره از وجود تو ، من و پدرت را متوجه خود می کند ، برای همه چیز تو جان ما می تپد، دلمان بر می شود از زندگی. حالا دخترکی داریم با چهارتا دندون که صدا می زند مرا "ماما" صدا می زند پدر را "بابا"  وای خدای من این دو کلمه چقدر معنای بودن می دهد این روزها برایمان.

همه ی مادرانه های من نثار تو باد، همه ی وجودم از آن تو باد دخترک دلربای من، مادرانه هایم را مدیون بودن توام، پس با تمام وجود آن ها را به پای تو می ریزم  تا دلت همیشه پر باشد از عشق مادرات ، تا کم نیاورد...

 

پی نوشت: 1-پریا دخترک 6 فروردین برای اولین بار مرا ماما صدا کرد

                2- عکس: دست من، تو بابا در دست هم

 

 

 



موضوع :

پنجشنبه 28 فروردين 1393 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد