هیجان
هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




معنی عاشقی

- مامان وقتی پیش تو و بابا هستم قلبم هیجان زده میشه و تالاپ تالاپ میکنه، وقتی تنها هستم قلبم صاف میشه و انگار هیچی نمی زنه. این یعنی عاشق شما هستم!!!

- مامان دلم میخواد همیشه همیشه کنارت بشم ازت جدا نشم تو قلبت بمونم... اما من دیدم بچه ها وقتی قدشون خیلی بزرگ بزرگ میشه مثلا مامان میشن، خودشون از مامانشون جدا میشن دلشون تنگ هم میشه ها اما ازش دور میشن... چرا اینجوری میشه؟ یعنی منم وقتی قدم بلند شد بزرگ شدم خیلی بزرگ منظورمه هستا، اونوقت دیگه تو قلبت نیستم و تنها میشم؟

من: اشکام آروم آروم تو تاریکی ی شب  پایین میاد و سعی میکنم نبینیشون...

تو: مامان من که حرف گریه داری نمیزنم با گریه که کاری درست نمیشه خودت رو آروم کن من سعی میکنم اگه قدم بلند شد بازم تو قلبت بمونم!!!

چقدر دلنشین عاشق شدن رو تو دل کوچولوت معنی کردی پریای من، این تویی که عشق رو معنی میکنی و با قلبت حسش کردی... این دخترک کوچولوی  سه سال و نه ماهه ی منه که عشق رو درک کرده ، بهت تبریک میگم برای لمس عشق، برای درک عشق و برای توانایی ابراز عشق
پریای من دخترک نازنینم این تحلیلت از دور شدن بچه ها از بابا مامانا با قد کشیدن اونا دقیقا همون چیزیه که بارها و بارها قلب خیلی از مامان بابا ها رو لرزونده و دست خیلی از اونا رو تنها گذاشته، نمیدونم چرا آدمها وقتی قد میکشند قلبهاشون سنگین میشه دلبستگی هاشون کمرنگ، نمیدونم چه نسبتی توی قد کشیدن ها و عشق ورزیدنها وجود داره اما هرچه هست غم انگیزه آرزو می کنم قلبهای ما تا ابد بهم گره بخوره حتی وقتی خیلی قد کشیدی و تو دایره امن استقلال خودت قدم میزاری قلبت سرشار از عشق به دوست داشتنی های زندگیت باشه، به اونایی که نفس کشیدن های تو پمپاژ ضربان قلبشونه...  یادت بمونه یه شبی کنار من تو وجود من عاشق شدن رو  لمس کردی، همین برای همه عمرمون بس که تو قلب هم باقی بمونیم حتی اگه کنار هم نباشیم تو اون روز...



موضوع :

جمعه 19 خرداد 1396 توسط مامان



بهار

 زمین سبز است، سبز سبز سبز، نسیم می وزد خنک، فضا معطر است به گل، باران مزه مزه می کند برگهای نازک را، زمین سبزتر می شود هر روز، بهار بوی زندگی را دوچندان کرده است، بهار اینجاست، بهاری دیگر است.
"مامان می زاری ی فشار محکم بهت بدم؟ آخه دلم ی حالیه برای تو..."
حال تو خوب باد دخترک نازنین من
بهار پشت بهار می آید، زمان در زودپز دنیا در گذر است برق و باد را رد می کند ، می تازد زمان، زمان کاری به نگاه های مادری به کودکانه های دخترش ندارد، راه خود را می رود بی آنکه به عقب نیم نگاهی اندازد با سرعت می رود، می گذرد... تا من از اتاقی به اتاق دیگری بروم  و چشم به تو اندازم زمان چنان سرعت گرفته که باید بنشینم دستهایت را بگیرم و نگاهت کنم و ببینم کی اینهمه وقت گذشته و تو را بزرگ تر کرده...
دلم گذر زمان را نمی خواهد با تو. دلم می خواد آهسته آهسته و جرئه به جرئه نگاهت کنم ، امان بده ای زمان امان بده بر روزهای مادرانه ام، بر لحظه های عاشقانه ام

بهارهای زندگیت برقرار دخترم...



موضوع : برای تو

سه شنبه 29 فروردين 1396 توسط مامان



خانه ی شکلاتی

همه چیز از ی تبلیغ شروع شد...

تو ماشین نشسته بودیم منتظر برگشت مامانی از نانوایی، چشممون افتاد به عکسی بالای سر درب ی مغازه ، ی عکس هیجان انگیز و خوشمزه و خوردنی، ی خونه ی شکلاتی، یکم راجع بهش حرف زدیم

- مامان کاشکی ما هم ی خونه شکلاتی داشتیم من دیگه هی نمی گفتم من شکلات می خوام من شکلات می خوام

- اگه بری ی جا که ی خونه ی شکلاتی بزرگ باشه و بتونی هرچی دلت میخواد شکلات بخوری از در و دیوار و تخت و کمد و مبل و ... ولی ی مامان بابای دیگه ای جز من و بابا امیر و باید انتخاب می کردی چی کار میکردی؟ اون خونه ی شکلاتی مال اوناست و دلشون ی دختر می خواد که بزارن تو خونه هه تا هرچی دلش میخواد شکلات بخوره

 با ی مامان بابای دیگه با ی خونه شکلاتی یا من و بابا امیر؟

یکم فکر کردی ، من و منی کردی و این طرف و اون طرف و نگاه کردی و بدون اینکه تو چشمام نگاه کنی گفتی:

- ولش کن خوب برام شکلات بخر دلم میخواد تو و بابا امیر و داشته باشم. پس چرا مامانی نمیاد من دلم هوس نون سنگک کرده!

عصر تو خونه:

- مامان یعنی اون خانم و آقاهه اجازه نمیدن بریم خونشون با همدیگه و یکم از شکلاتای خونشون رو بخورم؟

- کدوم خانم و آقا؟!

- همونایی که خونه ی شکلاتی دارن

عزیز دلم معلوم بود ذهنت و خیلی درگیر کرده این خونه ی شکلاتی وسوسه انگیز تقصر من بود که ی چنین سوال بی موردی رو ازت پرسیده بودم ولی کنجکاو شدم بدونم چی می گی در نهایت

- نه دیگه یا اون خونه با اونا یا ما، تو باید انتخاب کنی

سکوت کردی...

شب قبل از خواب:

- مامان عشقم نفسم جونم خوشگلم مو مشکی ی من خیلی دوستت دارما

- منم دوستت دارم عشقمممممممممممم

- مامان  میشه ی روز بریم خونه ی اون خانم و آقاهه بعدش تو یکم دم در وایسی من برم تو شاید تونستم دیواراشون رو گاز بزنم

-نه پریا با من نمیشه

- مامان من خیلی دوستت دارم

- منم خیلی دوستت دارم قشنگم

- مامان اجازه میدی ی روز برم  تو خونه ی شکلاتی بعدش برمیگردم پیش شما دوباره تو مامان خودم باش من خیلی دوست دارم ی خونه ی شکلاتی داشته باشم تو رو هم دوست دارم خوب شاید اونا هم با من خیلی مهربون باشن بعدشم که شکلات خوردم بهم میگن برو پیش مامان بابای خودت

- نمیدونم قبول می کنن یا نه

- شایدم مامان بابای مهربونی باشن!!

 

عزیز دل مامان تمام روز ذهنت درگیر این مسئله بوده و داشتی با خودت حلاجی می کردی  چطوری از بین دوتا چیز خیلی مهم یکی رو انتخاب کنی، عزیزم  پیش خودم فکر کردم به تمام لحظه هایی که تو خیالت خودت رو تو اون خونه ی شکلاتی تصور کردی و چقدر سخت بوده برات بیان کنی دلت اون خونه شکلاتی رو می خواد، خوب معلومه که ی خونه شکلاتی خیلی برای ی دختر کوچولوی سه سال و نیمه با ارزشه و قدرت انتخاب و ازت میگیره قربون اون ذهنت برم که همش دنبال چیدن کلمات کنار هم بودی تا ی وقت به من بر نخوره و حداقل ی روز هم که شده تو اون خونه شکلاتی باشی

- میدونی چیه پریا من که فکر می کنم اگه ی روز اون خونه شکلاتی رو پیدا کردیم اون خانم و آقا انقدر مهربون هستند که بهت اجازه میدن بری و هر چقدر دلت میخواد از شکلاتای در و دیوار بخوری و بعدشم برگردی پیش من و بابا، تازه من و هم حتما دعوت می کنند بیام تو ،و  منم اول از همه ی گاز از کفشای شکلاتی ی تو خونشون میزنم

- واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ وای ممنونم مامان کاشکی زودتر خونه ی شکلاتی رو پیدا کنیممممممممم من همش دلم میخواد مبل بخورم پرده بخورم جاکفشی رو هم من میخورم تا کفشا بریزه بیرون و تو زودتر بتونی کفشا رو بخوری وای مامان یعنی کی ی خونه شکلاتی پیدا می کنیم

و این شد که من چند روزه به دنیال یک خانه شکلاتی هستم و دارم ی کارایی می کنم!

 

 



موضوع :

دوشنبه 23 اسفند 1395 توسط مامان



همین جوری که هستی

-پریا فردا بریم من ابروهام و بدم مرتب کنن خیلی داغون شده

- نه مامان ولشون کن

-آخه خیلی زشت شده

- مامان تو به این خوشگلی، ببین خودت و تو آینه ابروهات بلند و قشنگ شدن نمیخوام عوض بشه اخه میدونی مامان من تو رو همینجوری که هستی دوست دارم همین مامانی که هستی، همینجوری خیلی خوشگل منی، به نظر من که ولشون کن عشقم نفسم مامانم...

 

 

چقدر خوبه تو این دنیا یه نفر تو رو همینجوری که هستی دوست داشته باشه همینی که هست همین همین خود خودت، این بزرگترین نعمته از داشتن یه نفر خدا رو شکر برای داشتن اون.

منم تو رو همین جوری که هستی دوست دارم پریای من همینی که هستی بدون یه ذره کمتر و بیشتر شدنت همینت رو دوست دارم عاشق همینی هستم که هستی دردانه دختر مامان



موضوع : حال خوب

شنبه 25 دی 1395 توسط مامان



خانه کودک گنبد کبود

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه جایی هست یه جایی که مال بچه هاست یه جایی که فرشته ها از اون بالا هر روز بذر عشق و محبت می پاشن روی سرش یه جایی که صدای خنده بیاد از در و دیوارای رنگ شدش یه جایی که بچه ها بچگی رو از یاد نبرن یه جایی که بچه ها نمیان یاد بگیرن میان تا شاد باشن کیسه تجربه هاشون رو بزرگتر بکنن یه جایی که از صبح تا غروب قصه ها حرف میزنن از دل پر غصه هاشون زیر گنبد کبود خونه بچه گیهای بچه هاست.

مدتی بود که می رفتم تو دل بچه ها تو نگاه بچه ها و حس کردم یه نیاز واقعا کمه، یه نیاز مهم رو میدیدم که فقط یه گوشه کوچیک از زندگی بچه های امروزمون رو گرفته، یه نیاز که وقتی تامین بشه بچه ها فکرشون تغییر می کنه بچه دیدشون به سمت یه دنیای جدید باز می شه، یه چیزی که وقی تامین بشه تا همیشه با بچه ها می مونه و ملکه وجودشون میشه اونم ادبیات بود. ادبیات با اون همه وسعت جاش تو خونه هامون تو مراکز آموزشیمون کمه، کوچیکه واسه همین گنبد کبود دلش خواست زیر گنبد کبود یه جای جدید برای رویکرد آموزشی باز کنه اونم رویکرد آموزشی خلاق با تکیه بر ادبیات یعنی زیر گنبد کبود بچه ها بیشترین وقتشون رو دارن کتاب می خونند کتاب درست می کنند کتاب نقاشی می کنند کتاب ورق میزنند قصه تعریف می کنند قصه ها رو یه جور دیگه می شنوند قصه ها رو بهم گره می زنند یه قصه دیگه از توش در میارند نمایش می دند و قراره زیر گنبد کبود بچه ها با هم مشارکت کنند و پروژه کار کنند قراره زیر گنبد کبود بچه ها مهارتهای لازم زندگیشون رو خودشون تجربه کنند و به سراغشون برند و براش راه حل پیدا کنند قراره زیر گنبد کبود به بچه ها خوش بگذره بیان بازی کنن بازی کنن و بازی کنن شاد باشند بخندد بچرخند زیر سقف گنبد کبود دراز بکشن و برند تو خیال و هر آنچه تو دلشون میگذره رو تبدیل به قصه ها کنند قصه ها رو نقاشی کنند قصه ها رو بازی کنند قصه ها رو نقالی کنند قصه ها رو از تو دل هر آنچه دور و برشون داره اتفاق  افته بیرون بکشند و خلاصه اینکه تو قصه ها زندگی کنند  همه اینا میشه دست ورزی میشه خلاقیت میشه مهارت زندگی میشه نقاشی میشه سفال میشه ریاضی میشه علوم میشه کاردستی میشه دنیای رنگی رنگی بچگی

قراره زیر گنبد کبود کتاب بشه عضو اصلی مجموعه قراره تو گنبد کبود بچه ها با کتابها وقت بگذرونن قراره زیر گنبود کبود کتاب تو دل بچه ها جا بگیره قراره ادبیات با بچه های گنبد کبود یه پیمان دوستی بلند مدت ببنده . همه اینا تو بازی اتفاق می افته همه اینا غیر مستقیم اتفاق می افته . قراره بچه ها بازی کنن تجربه کنن بسازن خراب کنند بعد یاد بگیرند هر آنچه نیز دارند نه اون چیزی که ما در اندیشه یاد گرفتنشون هستیم !

بیایم به بچه هامون فرصت رهایی بدیم فرصت کشف نیاز های خودشون، نه پیرو رفع نیازهای بزرگتراشون !

اینجا زیر گنبد کبود قراره تا مامانا هر آنچه دغدغه برای بچه هاشون دارند را بریزند رو طاقچه ی دغدغه های گنبد کبود و دلشون رو خالی کنند و و بشند جزو تیم اتاق فکر گنبد کبود و با هم براشون راه باز کنیم توی گنبد کبود. اینجا زیر گنبد کبود برای زمان عاشقی وقت تعیین نمی کنیم. تعریف زمان عاشقی از دیدگاه گنبد کبود زمانی ی که مامان باباها دلشون پر میزنه تا فرشته خودشون رو ببینند بغل کنند و گونه هاشون رو ببوسند زمان عاشقی زیر گنبد کبود بازه  تا هر وقت مامانی، بابایی دلش تنگ بشه زیر گنبد کبود، درهاش و باز بکنه.

 

 

 

 



موضوع : مهد کودک, خانه کودک, رویکرد آموزش خلاق, یه چیز جدید, برای تو

جمعه 17 دی 1395 توسط مامان



تو- شما

 

شب  تو خونه ی مادربزرگ

بوی ی غذای خوشمزه و دلچسب فضای خونه رو پر کرده بود از اون بوهایی که فقط تو خونه ی مادربزرگا میشه به مشام برسه، از همونایی که بوش میره میشینه تو بهترین نقطه از خاکستری های مغز و تبدیل می شه به بهترین خاطره ها و محاله از یاد بره، بوی خوش کودکی، بوی خوش خونه ی مادربزرگ

و اما ادامه داستان...

-عجب بویی میاد مامانی! چه غذای خوشمزه ای درست کردی! تو خیلی خوشمزه غذا درست می کنی برام! ...

آخر شب رفتیم خونه و موقع خواب مثل همیشه با هم حرف زدیم و زدیم تا اینکه بهت گفتم پریا مامان نباید وقتی با ی بزرگتر حرف می زنی بگی تو بهتره بگی شما. اخه برای احترام به بزرگترا قشنگ نیست بگیم تو ، باید بگیم شما و چنتا از این جملات در هم برهم دیگه که تو ادامه ی حرفام زدم و اما شما دختر کوچولوی من در جواب...

- مامان مگه مامانی فقط مامانی نیست؟ مگه مامانی چنتا آدمه؟ مگه مامانی با آدمای دیگه بود که من بگم شما، خوب مامانی فقط خودش تنها بود دیگه ااااااااااااا چه کاریه چقدر اشتباه آخه!!!

پریا دخترکم نازنینم راستش رو بخوای حرفت کاملن متین و درست و پوست کنده و بی نقصه حق با تو بود اما توضیحی براش نداشتم که چرا وقتی می خوایم احترام بزاریم به ی بزرگتر باید بگیم شما به جای تو !!!



موضوع :

چهارشنبه 1 دی 1395 توسط مامان



خبری در راه است

خبری در راه است...



موضوع : یه چیز جدید

چهارشنبه 1 دی 1395 توسط مامان



فیدلکو

دوتایی کنار هم توی تخت و لابه لای ی پتوی گرم و نرم که بوی یاس ازش بلند میشه دراز کشیدیم و داریم قصه تعریف می کنیم و گل می گیم و گل می خندیم...

نوبت تو رسیده

یه روز صبح دل انگیز توی جنگل زیبا و سرسبز و فیدلکویی خرس تنبل هنوز خواب بود و بقیه دوستاش مشغول بازی و شادی و پریدن و بلند بلند خندیدن توی چمن زار بودند و جای گذاری می کردند و با شادی هورا می کشیدند، قورباقه نگاهی به خرس تنبل کرد و گفت اهای خرسی بیدار شده صبح شده هوا سمن داره و همه جا پر از میوه های خوشمزه تو چرا هنوز خوابی و الی آخر...

قصه تمام شد.

پریا! فیدلکو یعنی چی؟

- یعنی خوش آب و هوا دیگه

جای گذار یعنی چی؟

- همه چیز و یه جای مخصوص میگذاشتن برای بازی

سمن دار چی؟

- نمی دونی؟ یعنی حس خوب و تمیز و بارونی دیگه

چه جالب من تا حالا معنی ی این کلمه ها رو نمی دونستم ممنون که بهم یاد دادی

- حالا وقتی بزرگ و بزرگ و بزرگتر بشم خیلی کلمه یاد می گیرم و قصه های رویایی برات تعریف می کنم

کلمات برات تنگ و ناچیز نیستند وقتی لغتی مناسب و فراخور جمله ای یا حسی نمی دونی از تو واژه نامه خودت می سازی اون کلمه رو و وقتی معنی می کنی به زیبایی هر چه تمام تر درست همونی می شه که باید.  انگار از ابتدا سمن دار همین بوده و فیدلکویی یعنی خوش آب و هوا  عاشق این کلمات بی پایان تو و تعاریف درست و دقیقت از این کلمات هستم، می رسه اون روزی که واژگانت پر بشه از کلمه و  قصه هات رویایی ی رویایی ولی راستش رو بخواهی دلم برای این کلمات تنگ خواهد شد برای سمن دار برای فیدلکو برای جای گذار برای فنتولی برای خاقانزار برای ... صدها کلمه ای که از ذهن خودت درشون میاری تنگ می شه باور کن همه این کلمات برای مامان جادو می کنن و قصه ها و حرفهای تو رو رویایی ی رویایی.

دوست دارم شیرین زبان رویا پرداز سخن گوی من، همین که جای خالی تو گفته هات باقی نمی ذاری و پرشون می کنی با ی کلمه دوست داشتنی کودکانه یک دنیا رویا در دلم روانه می کنی تا حقیقت می کشانی و سرگشته ام می کنی از داشتنت، دوستت دارم ای یگانه ی دردانه ام دوستت دارم...



موضوع : دوست داشتنی ها

سه شنبه 18 آبان 1395 توسط مامان



اضطراب جدایی؟

دستهای کوچکی دور گردنم حلقه می زنند، چشمهای نافذی خیره به چشمانم... تو بهترین مامان دنیای من هستی من نمی تونم ازت جدا بشم دلم می خواد همیشه ی همیشه کنارت باشم مگه دخترا می تونن کنار مامانشون نباشن، اصلن مگه من دلم میاد که تو نباشی، من که هنوز کوچولو هستم، اصلن بیا قد بگیریم ببین من هنوز خیلی بزرگتر نشدم که پیشت نمونم، مامانا باید بچه هاشون رو بغل کنن آخه من چجوری می تونم تحمل کنم تو نباشی ولی نگران نباش من بزرگ که شدم مدرسه میرم بعدن تو هم می تونی یکمی پیشم نباشی غصه نخور منم بزرگ میشماااااااااا مگه خودت همیشه نمی گی عاشق منی و دلت برام تنگ میشه خودت گفتی دیگه مگه نه، منم دلم نمی خواد جایی باشم که تو نباشی اینکه کاری نداره!

همه این جمله ها یعنی اضطراب جدایی؟ یعنی تو هنوز جدا شدن از من برات آسون نیست؟ یعنی وابستگی؟ یعنی کودکی؟ یعنی ...

خیلی از این جمله اضطراب جدایی بدم میاد... خوب راست می گی هنوز کوچیکی هنوز حضور مامان برات بهترین مامن دنیاست، هنوز آرامش آغوش مادرت برات بالاترین آرامش دنیاست حق داری دخترک کوچک من، اما دلم در تب و تاب است از طرفی دلم نمی خواد این آرامشت بهم بریزه از طرف دیگه هم وقتشه کم کم تجربه کنی لحظه های نبودن مامان رو ولی وقتی فکرش رو می کنم می بینم حالا عجله ای هم نیست بزار هرکی هرچی می خواد بگه سه ساله با من خوابیدی با من بیدار شدی با من زندگی کردی و فقط و فقط با من بودی حالا چطوری میشه یکدفعه انتظار دور شدن رو داشته باشم کاری به کتاب و روانشناس و ... ندارم  میدونم چقدر می تونه سخت باشه لحظه هایی که جدا از منی پس دلم نمی خواد با ی حرکت عجولانه سخترش کنم برات جرئه جرئه این آب رو با هم می نوشیم قطره قطره . گوشهایم را می بندم از حرفهای این و آن و چون و چراهایشان، من مادر توام  و من میدانم درونت را من می دانم احتیاجهایت را و من میدانم روحیاتت را پس عقل حکم می کند خام حرفها نشوم کم کم قدم به قدم در کنار هم. نترس جان مادر قرار نیست مادرت از تو دور شود راست می گویی مادرت باید همیشه در آغوش بکشد دخترک مو خرمایی نازنینش را، اینها اضطراب نیست از دیدگاه من اینها حرفهای دل دخترکی ست که دلش مادرش را می خواهد به اقتضای سنش به اقتضای روحیاتش و به اقتضای نحوه ی زندگی اش، دستهایت را می فشارم به آغوشت می کشم نترس جان مادر نترس مادرت اگر خدا بخواهد همیشه در کنار توست، روزی می آید که تو خودت دستهایت را رها می کنی و فاصله ها شکل می گیرند و زمان خودش راه حل است اندک اندک و بی صدا، فارغ از تنش، فارغ از اضطراب

توقعاتمان را باید بشوریم و جور دیگری پرورش دهیم حرف زیاد است مهم شناختن روحیات خودمان است، دخترک سه ساله ای نمی خواهد از مادرش دور شود این نه جرم است نه شرم است نه گناه، این اقتضای ظرفیت کودکی ست همین و بس.



موضوع :

دوشنبه 26 مهر 1395 توسط مامان



دکتر کوچولوی من

یک روز پر از جنجال رو با هم سپری کردیم قرار شد شب که رسیدیم خونه بشینیم با هم حرف بزنیم در موردش و سنگامون و از هم باز کنم.

شب در اتاق تو

-پریا قرار امشبون چی بود؟

- با هم حرف بزنیم مامان. اول شما حرفات رو بزن بعدشم گوش کن ببین من چه حرفهایی دارم و چرا این کارا رو کردم.

- خوب من شروع کنم؟

- بله مامان جون

- پریا تو چیکاره من هستی؟

- من دکتر تو هستم مامان جون

-دکتر؟ یعنی چی؟

- یعنی من دکترتم دیگه

- من متوجه نمیشم یعنی چی دکتر من هستی

- یعنی من الان که کوچیکم دکترت هستم وقتی از دست من ناراحت می شی می تونم ی کاری کنم که خوبت کنم معاینت کنم باهات حرف بزنم آرومت کنم، وقتی هم بزرگ شدم بازم دکتر می شم اونوقت هم اگه مریض شدی من معاینت می کنم خوبت می کنم اگه خواستی باهاتم حرف می زنم آروم شی

حالا من حرفام رو بزنم؟  راستی مامان ببخشید که امروز این کارای الکی رو کردم آخه خیلی خسته بودم. اینم ی بوس مهربون برای مامان خوشگلم...

من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم تو دکترم شدی تو همون چند دقیقه  و با همین چنتا جمله ی شیرینت سنگای من و باز کردی و آرومم کردی و خودت و از مخمصه من نجات دادی بدون بحث و جدل، بدون خون و خونریزی، بدون حرف و حدیث، بدون سوال جواب های پیاپی. با همین چنتا جمله بهم فهموندی که حالا مگه چی شده مهم اینه که الان کنار هم آرومیم و میشه تو آرامش با هم حرف زد. فقط نمی دونم کی تونستی این جواب رو از تو آستین در بیاری و تحویل من بدی

حالا واقعن شبمون آرومه و در آرامش داریم با هم بازی می کنیم

همین ما را بس.



موضوع :

چهارشنبه 14 مهر 1395 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد