هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




دوشنبه ها- چی درست کنیم

برنامه دوشنبه های ما همچنان به راه است اما برای اینکه این وبلاگ حس یه وبلاگ آموزشی رو نداشته باشه از گذاشتن پستهای مربوط به دوشنبه هامون خود داری کردم ولاغیر

 



موضوع : دوشنبه ها- چی درست کنیم

سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط مامان



خداحافظی با شیر

یه روزها و برنامه هایی هست توی زندگیمون که خواسته و ناخواسته باید ازش رد بشیم تا یه روز بزگتر شیم و یه پله بالاتر بریم برای زندگي، یه روزهایی که حسش و خاطرش میره میشینه دقیقن تو نقطه ی حساس ذهن و گوشه عمیقی از قلب یه مامان که فراموش نخواهد شد برای ابد...

لحظه ای که دکتر نیک نفس تو رو گذاشت تو آغوش من و تو شروع کردی به مکیدن برای زندگی بی تردید قشنگترین و لذت بخشترین و پرمعناترین لحظه زندگی گره خورده در هم که  هیچ نیرویی توان باز کردنش از هم رو نداشت لحظه ی عاشقانه ای بین من و تو ، بین ما. تو شیر می خوردی و من هورمون عشق ساطع می کردم، تو شیر می خوردی و من با عشق نوازش می شدم،  تو شیر می خوردی و من لحظه لحظه مادرانه تر می شدم، تو شیر می خوردی و من بزرگتر می شدم!

از همون روزهای نخست عاشقی شاید هم کمی قبلتر از آمدن تو ترس رهایی تو از شیر خوردن در ذهن و جسم من با مادرانگی هایم کلنجار می رفت، همیشه نگران روزی بودم که این نقطه اتصال عاشقی بین ما گسیخته شود و من لذت لمس تو هنگام شیر خوردن را تا آخرین روزهای زنده بودنم از دست بدهم، نگران دوری لمس صورت مثل ماه تو با آغوش گرم مادرانه ام.

بلاخره بعد از گذشت 19 ماه و 19 روز از این زندگی عاشقانه با تو، روز تلخ و سخت و دردناک خداحافظی با شیر فرا رسید روزی که انگار همه عمرم برای مقابله با آن دست و پنجه نرم کرده بودم، روزی که انگار جانم را قرار بود از سینه درآورند، روزی که قسمتی از وجودم را قرار بود از تو بگیرم. آخر مگر مرا توان گرفتن وجودم از تو بود؟ آخر مگر جسم من یارای دل کندن از این حس عاشقی ام بود لحظه ای؟  سخت بود، تلخ بود، جانسوز بود روز خداحافظی ی وجود من با جسم و جان من. تلخ بود تلخ اما گذشت...

22 فرودین، ما همچنان در سفر شیراز، تو سرگرم کودکی های خود، من دلتنگ این تصمیم. از خواب بیدار شدی مثل هر روز به آغوش مادرت پیوستی بعد از ناز و نوازش مادر و دخترانه  شیر طلب کردی و وقتی لب زدی برگشتی به چشم های من خیره شدی و گفتی؟ " مامان چی شده می می" گفتم چی شده پریا؟ گفتی" تلخه" همه که از قبل آماده این لحظه بودن شروع کردند به کف و دست و هورا که پریا خانم ما بزرگتر شده و می می دیگه براش تلخ شده. حدود یک ماه این جمله رو برات تکرار می کردم که اگه روزی می می خوردی و تلخ شد یعنی تو بزرگتر شدی برای همین این جمله و لحظه برات خیلی غریب نبود. تو کمی متعجب و کمی مغرور از بزرگتر شدن و کمی هراسان از جدا شدن و کمی خرسند از اینهمه استقبال بلند شدی و رقصیدی و گفتی پریا بزرگ شده می می تلخ شده و من بهت وعده یک جشن و کیک بزرگ شدن دادم و تمام اون روز برخلاف تصورم شیر طلب نکردی و فقط با خنده سراغ می می می آمدی و می گفتی می می تلخ شده پریا بزرگ شده.

اون شب کیکی برات درست کردم و با کمک خاله ها یه مهمونی کوچولو برات ترتیب دادیم و نشستی و عین یه خانم که واقعن بزرگ شده بود شمع خداحافظی با می می و بزرگتر شدن خودت رو فوت کردی و من تمام طول آن روز گریستم و تو تمام طول آن روز مغرور از بزرگتر شدن در تداخل بین بزرگی و نبودن می می در تعجب بودی دخترک عزیز من.

نگرانی ی بزرگ من لحظه های خوابین تو بود که تا به اون روز جز با  شیر خوردن جور دیگه ای به خواب نرفته بودی ولی باز هم مامان رو متعجب کردی و با کمی بغل و راه رفتن و شعر خواندن خوابیدی و من تمام طول آن شب رو بیدار بودم و گریستم تو بیدار می شدی خودت را در آغوش من غرق می کردی و مست و خواب آلود به دنبال مکیدن و من با ذره ذره شدن وجودم برایت لالایی می خواندم ، تو می خوابیدی و من می گریستم و شب با همه درازی و بلندی و تلخی و سختی خود رفت و سپیده دم از راه رسید و ما یک شبانه روز را بدون می می گذرانده بودیم و من همچنان غرق اشک و تو به واقع بزرگتر از قبل.

لحظه ها و روزها برای من سختر از آنچه برای تو بود گذشت و امروز تو اینهمه روز است که  دیگر شیر نخورده ای، و هم همچنان دلتنگ شیر دادنت.  گه گاه یاد عشق می کنی می می رو در آغوش می گیری به قول خودت برایش قصه می گویی می می رو به خواب می بری مراقب می می هستی دلتنگ می می هستی ولی شیر نمی خوری."مامان جون اخه پریا بزرگ شده می می دیگه براش تلخه" (سرسختانه با این قضیه رفتار نکردم هر وقت دلتنگ می می بودی در اختیارت گذاشتم تا خدای نکرده آرام و قرار رو ازت نگیرم)

هیچ کلامی لحظه های دردناک این جدایی را بیانگر نخواهد بود هیچ هیچ هیچ. فقط این جان من است که می داند و آن خدای همیشه در کنار من. کسی چه می داند شاید تو هم برای خودت لحظه های عجیبی را در این مدت گذرانیده ای و زبان و ذهن کودکانه ات یاری ات نمی کند برای بیان آن و این حس کودکانه تو نیز برای همیشه درون تو باقی می ماند و دیگر هیچ هیچ هیچ...

پریای نازنینم، دخترک ماه روی من، تو را سپاس که لحظه های خوب مادری ام را با شیر خوردنت صدچندان کردی و مرا لطف شیر دادنت دادی و مرا مادرانه ترم ساختی، تو را سپاس که اینگونه در سکوت و آرامش لحظه های تلخ از شیر گرفتنت را گذراندی. خدا را سپاس برای دادنت به من.

 



موضوع : یه چیز جدید

سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط مامان



یک و نیم سالگی

-: نازنین خاتون چیزی لازم نداری؟

: تو رو لازم دارم عزیزم

: ناراحت نباش. عزیزم. پریا نازنین خاتون دوست داره.

 

اینا مکالمات شبانه دخترک یک و نیم ساله منه. حالا جا داره که زمین و آسمون رو بهم بدوزم از اینهمه عشقی که این وسط رد و بدل شده یا نه؟ حق دارم برای بیان این احساساتی که از زبون دخترک کوچولویی مثل تو برای آرامش مامانش بیرون میاد خودم و در حال پرواز حس کنم یا نه؟

پریای نازنین. دخترک کوچولوی من ، کی اینهمه بزرگ شدی که بدونی مامانت به چی نیاز داره؟ که بدونی باید چی بگی تا پر و بالم و با عشقت رنگی کنی عزیزکم؟

این زمان که دست بردار نیست. تند تند داره رد می شه از خل و فرج های خونه ی شماره 4 ما، از پیش ما. دیگه مجالی برای تعجب از بزرگ شدن های تو باقی نمی مونه. شب می خوابیم صبح بلند می شیم تو قد کشیدی، تو بزرگتر شدی، تو عمیق تر شدی. گاهی از زمان عقب می مونم گاهی تو از زمان جلوتر حرکت می کنی گاهی بین تو و زمان خیره و بی کلام فقط به تماشا می نشینم.

دخترک نازنینم یک و نیم ساله شدی، عکس مامان و بابا رو نقاشی می کنی، برای مامان ستاره می کشی، دست من و می گیری کنار پنجره می بری و می گی ماه رو پیدا کردم داشت پرواز می کرد، رفت اون بالاها، خیلی قشنگه!!

عروسکت رو در آغوش می گیری، دقایقی باهاش درد و دل می کنی: عروسک کوچولو غمگین نباش! نترس پریا پیشته! 

گاهی که دلت چیزی رو نخواد بدون رودروایسی به زبون میاری: نازنین خاتون خسته ام نمی خوام بیام! نازنین خاتون فعلن نمیام!  

شرحی برای این جملات دلنشین تو ندارم خودت با بهترین کلمات خیالت رو به پرواز در میاری و با ماه تا اون بالاها میبری، همین که من و بابا رو شریک لحظه های دلفریب و کودکانه خودت می کنی بزرگترین پاداش روزهای مادرانه منه، بزرگترین هدیه برای لحظه های با تو بودنه.

 در این روزهای پایانی ی زمستان 93  خانه ی ما  دخترکی شیرینی دارد که به وسعت تمام زیبایی های بهار جان تازه می دهد زمستان ساکت و سردرگممان را. بهار در وجود تو خانه محکمی بنا کرده است. برای همین است که آسمان دلت همیشه صاف و بی ریاست و آفتاب در کج دلت همیشه در طلوع و برای همین است که هرگاه زمستان در دل ما سرد شود آفتاب تو گرمش می کند و مجالی برای سرما نمی دهد درونمان.

بهار وجودت پاینده باد دخترک یک و نیم ساله مهربان ما.

 

 



موضوع : دوستداشنی ها

چهارشنبه 6 اسفند 1393 توسط مامان



تداخل انرژی

همه چیز در وجود تو از انرژی منشع می گیرد انرژی ی باورنکردنی ای که از ذره ذره این دنیا جذب می کنی انرژی ای که تو از یک بوسه مامان می گیری برای یک روز کامل جست و خیزت کافی است . بوئیدن یک گل، لبخند یک آشنا ،دالی کردن یک رهگذر، در آغوش گرفتن بابا و هزاران چیزهای کوچیکی که در اطراف تو هست همه و همه برای تو انرژی ذخیره می کنند برای همین است که گاهی انرژی ما آدم بزرگ ها کم می آورد پیش  روی  تو برای همین است که انرژی هایمان بالانس نیست و گاهی تو میدوی و من بی آنکه بدانم مشکل دویدن تو نیست بلکه کمبود انرژی های خوب درونی ی من است، صدایم را بلند می کنم فریاد می زنم بسه! ندو

برای همین کمبود انرژی های خوب ما آدم بزرگ هاست که گاهی درکمون از دنیای شما به حدی کم میشه که وقتی ساعت 12 شب شده و تو هنوز دلت می خواد بازی کنی، صدایمان بالا می رود و فریاد می زنیم  نکن! بسه!

خوب حق با توست ما باید برویم خودمان را درست و درمان کنیم این ماییم که اانرژی های اطرافمان را فقط در آرزوها و خیال جست و جو می کنیم  این ماییم که انرژی  نمی گیریم از دیدن گل  و ذخیره اش نمی کنیم برای  کل روزمان این ماییم که انرژی را خراب می کنیم برود پی کارش نه تو. تو که تمام  آنچه لازم است نه کمتر بلکه بیشتر از حدش را هم  ذخیره کرده ای تا کل روز  را زندگی کنی و لحظه ای را به بطالت نگذرانی برای ذره ذره لحظه های خودت انرژی صرف می کنی وقت می گذاری به چالش می کشی. برای همین عدم توازن انرژی هاست که گاهی کلاهمان در کلاه هم می رود و بی آنکه بدانیم  چرا، لحظه ای کم می آوریم خواسته تو برای من می شد نق! هیجان تو برای من می شود شیطنت! سرخوشی های تو برای من می شود سردرد! توان تو برای من می شود نفس گیر! آن موقع است که با خودم می گویم کم آورده ام !

اون وقته که تو  کارت دریافت انرژی هاست شروع می کنی به جذب همین انرژی های منفی که خود من مادر ناخواسته دارم سمت تو روانش می کنم و مرور زمان که می گذره تو  هم تبدیل شدی به یه بی اعصاب کم طاقت !

برای همه  ما پیش میاد که گاهی انرژی کم بیاریم و داد بزنیم و فریاد کنیم و کوچولوی شیرین دوست داشتنی مون تو یه لحظه تبدیل بشه به یه کله شق نق نقوی اعصاب بهم ریز غیر قابل تحمل ! منم گاهی از این قاعده مستثنی نیستم و  کم میارم منم گاهی بهم ریختگی اوضاع دارم  اما مدتهاست با خودم تمرین انرژی و سکوت می کنم . تو و امثال تو زندگی واقعی را زندگی می کنید در فراخور سن و سالتان این من و امثال من هستیم که باید یاد بدهیم وقتی عرصه به تنگ آمد فریاد و خشم کمترین منفعت را نصیبمان میکنند،؛ کمترین حال خوب را به ما می دهند، اینکه پدر و مادرها به تنگ بیان غیر عادی نیست واقعن هم طبیعیه اما اینکه نتونن بعد مدتی سکان رو بدست بگیرند و مهارش کنند عجبا !

به جای اینکه مقابله به مثل کنیم تو رفتارهای هنجار گریز بهتره مقابله به مثل کنیم تو رفتارهای دوست داشتنی که بارها و بارها تو روز و شب از این فرشته های کوچولو می بینیم . به نظر شما اگه ما هم مثل بچه های کوچولومون شروع به جذب انرژی های خوب کنیم  و ذخیرشون کنیم و درست موقعی که فسقلی ها عاصی می شن همون انرژی های درونمون رو  رهسپارش کنیم  کمتر درگیر تداخل و بهم ریختگی نمیشیم؟ هر وقت نتونستیم این کار رو هم کنیم کافیه سکوت کنیم سکوت تا آرامش همین .

من به این نتیجه رسیدم روزهایی که حال ما خوبه و  بیشترین توجه و احساس و به بچه روانه می کنیم کمترین درگیری و بهم ریختگی رو تجره می کنیم. فقط کافیست هر لحظه به یاد بیاریم ما با یه کوچولو طرفیم که دنیا رو تو همین چند قدم اطراف خودش می بینه نه امیال و خواسته ها و آرزوهای ما.

مهم نیست این روزهای کودکی ی تو چقدر خانه بهم ریخته به نظر می رسه مهم اینه که اینهمه انرژی های خوب تو با کم طاقتی های من برباد نره هدر نشه...

بازم بودن تو یه فرصت جدید به من عطا کرده اونم اینکه کمتر زشتیها رو ببینم و بیشتر لحظه های خوب رو قدر بدونم.

با همه این تفاصیر خوب البته که بازم یه روزها منم کم میارم . آدم بزرگها نقص اندیشه دارن این نقص رو بر من ببخش.

 

پینوشت: این پست رو برای اون دسته از خواننده های عزیزم گذاشتم که چند بار از من پرسیدن تو هم عصبانی می شی؟ تو هم داد می زنی؟ تو هم...

 



موضوع : یه چیز جدید

يکشنبه 19 بهمن 1393 توسط مامان



همینجوری

شب از نیمه گذشته، خانه در سکوت، پنجره مرا می خواند، بی حس و حال به کنارش می روم، پرده را کناری می زنم، گربه ها بیدارند، جای تو خالی، آنطرف تر پشت شمشاد آتشی برپا است، جای تو خالی، و سکوت در شب گره هایش را محکمتر می کند ، نفسهایم پنجره را برای نقاشی با انگشتانم مهیا کرده اند- چشم چشم دو ابرو- دوتا چشم می کشم ابروها را رها می کنم  به حال خود .

پشت پنجره بی تو کمتر می بینم، کمتر می شنوم...  به اتاقت می آیم تو در خوابی، خانه در سکوت، رویت را می کشم دستهایت را نوازش می کنم انگشتانت را می بوسم و  آن دو چشم جا مانده روی پنجره را به خاطر می آورم. باز می گردم سمت پنجره دوتا چشم جا مانده ... می خوانم و تکمیلش می کنم چشم چشم دو ابرو... حالا خیالم راحت است از بابت چشمان پشت پنجره.

به رختخواب می روم، زمستان را بغل می کنم می بوسمش با او زمزمه های عاشقانه ای سر می دهم، آخر می دانم ااین روزها زمستان عاشق شده ،عاشق بهار ، زمستان راا می فشارم  بهار را درونش حس می کنم . دوباره از جا بلند می شوم به اتاقت می آیم نگاهت می کنم نفس هایت را چشم بسته گوش می دهم دستی بر موهایت می کشم  بهار را با تو تصور می کنم عشق در من جریان پیدا می کند درونم سرشار می شود. با پدر خاطرات عاشقانه زندگی را مرور می کنیم...

 

 



موضوع : دوستداشنی ها

يکشنبه 19 بهمن 1393 توسط مامان



خونه ی ما

خونه ی ما دوره دوره

پشت کوه ها  ی صبوره

پشت دشتا ی طلایی

پشت صحرا ها ی خالی

خونه ماست  اونور آب

اونور موجاااا ی بی تاااب

پشت جنگلااااا  ی سروه

توی رویاست  توی ی خواب...

یه روز از روزای زندگی ما دخترکم با یه عالم احساس کنارم نشست و تکرارکنان می گفت: "مامان خونه ی ما خونه ی ما"، اولش متوجه نمی شدم منظورت چیه و برات خونه ی خودمون رو توصیف کردم اما دیدی مامان ذهنش خیلی دوره از خواسته ی تو ، برام شرح دادی: "خونه ی ما دوره گلابی داره پسته داره ".

منم یه مادر عاشق و ذوق زده مثل همه مادرهای دنیا و شگفت زده از شنیدن این جمله ها پریدم بالا و این آهنگ و واست دانلود کردم و الان خونه ی ما چهار ماهه شده جزو لاینفک روزانه ها و شبانه های دخترکم و به جرئت می تونم بگم همه این ترانه رو حفظی و باهاش می خونی باهاش می رقصی باهاش اشک تو چشمات جمع می شه باهاش زندگی می کنی تصویرهاش رو نقاشی میکنی در قالب خط خطی های کودکانه و برای ما توصیفشون می کنی (قبلن یه بار تو ماشین شنیده بودیش).

چقدر دوست داشتننی ی خونه ی ما خونه ای دور و رنگارنگ خونه ای شاد و دلتنگ خونه ای که انگار مال امروز نیست یه خونه که تو مغز همه ما خاطره ازش هست یه خونه که آدم و دور می کنه از زوایای تاریک زندگی و بودن های نمایشی ی امروزی یه خونه که خونه ی ماست اما دوره دوره...

خیلی دارم تلاش می کنم تا خونه ی امروزی ما هم برات شاد و کودکانه و خالی از موانع کودکانه هات باشه یه خونه که شبیه خونه ی مرجان فرساد نیست اما یه خونه ی آزاد برای زندگیست یه خونه که گیلاس و آلبالو نداره جنگل و دریا نداره  کوه  و دشت و صحرا نداره حوض ماهی و تاب بازی نداره اما داریم با هم، همه ی این داشته های قشنگ دنیا رو تو خونمون در عالم خیال تجربه می کنیم و گه گاه به همه اونها سر می زنیم و همین که خنده به لبات می شینه و حالا دیگه می دونی همه این قشنگیا چه شکلی هستن و نباید خودمون رو ازشون دور کنیم و در انزوای سرد امروز کز کنیم، همین ها برای ما دلچسبه برای ما شیرینه برای ما کارسازه اصلن برای ما یه دنیاست یه دنیای رنگارنگ یه دنیا تو خونه ی کوچیک ما یه دنیا که تو جزئیاتش رو می شناسی باهاشون مانوسی 

 

باید نوشت: این ترانه ی دل انگیز رو خانم مرجان فرساد می خونه با صدای دلنشین و روح نوازش. ممنون مرجان فرساد بابت این ترانه ، بابت اینکه خونه ی ما رو با دنیای خونه ی ترانه خودت آشنا کردی. یه چیزی تو این ترانه هست که یه کوچولو تو این سن و سال و شیفته و خواهان خودش کرده ممنون بابت اون چیز.



موضوع : دوستداشنی ها

سه شنبه 23 دی 1393 توسط مامان



دوشنبه ها- چی درست کنیم

امروز ازت پرسیدم چی درست کنیم گفتی ماهی!

با هم دست به کار شدیم و رفتیم سراغ وسایلای کاردستی از همه مهمتر برات چسبه، اصرار داشتی زودتر چسب و بدم دستت تا میز کار و خوب چسب کاری کنی تنها موردی که با هم کلنجار می ریم و از تو اصرار ، از مامان انکار قیچی ی ناقلاست که به هر طرفندی باید از دسترس تو دورش کنم. البته یه قیچی مخصوص به خودت داری ولی چون می دونی وقتی اون دم دستته مامان زیاد نه نمی گه ترقیب می شی تا با قیچی ی مامان کار کنی .

خلاصه امروز یه دریا درست کردیم چسب کاریها کار خودته البته با کمک مامان بعدشم نقش دست دخترکم شد نقش یه هشت پا. می گفتی مامان ماهی غذا... واسه همین جلبک هم درست کردیم تا غذای ماهی بشه و خیال دخترکم از بابت غذای ماهی ها راحت و آسوده باشه. در آخر کار هم ازم درخواست کردی تا به بابا نشون بدیم دریای کوچولوی خودمون رو . دریا رفت نشست تو دیوار تا بابا بیاد و ببینه و براش  مثل همیشه با شوق و ذوق تعریف کنی از مراحل کار.

اینم دریای کوچولوی مامان و پریا...



موضوع : دوشنبه ها- چی درست کنیم

دوشنبه 15 دی 1393 توسط مامان



بچه

یه خرسی شده دلخوشی ی این روزهای دخترکی که خودش همه دلخوشی ی منه. خرسی ی کوچولویی که تو کف دستش جا می شه، خرسی کوچولویی که خرسی صداش نمی کنی، بهش می گی بچه.                  

بچه باید به وفور شیر بخوره چون به گفته دخترکم گرسنه می شه، دایم میندازی تو لباست و بهش شیر می دی، براش لالایی می خونی، کتاب می خونی، عکسش و نقاشی می کنی و باهاش می خندی، هرجا تو باشی بچه هم باید باشه، بچه جزو خانواده ما شده، نمی دونم چی شد که از بین همه عروسکا این فسقل خرسی رو به عنوان بچه خودت انتخاب کردی و داری براش مادری میکنی، فقط یه شب اومدی و سراسیمه گفتی بچه بچه بچه انگار گم کرده داشتی بعدشم خرسی رو آوردی و به عنوان بچه به من و بابا معرفی کردی ما هم خیلی خرسندیم از دیدن لحظه های مادر و بچه ی دوشت داشتنی ی این روزهامون، یه سرگرمی قشنگی که کلی حرف پشتش نهفته.

وقتی برای بچه خودت داری مادری می کنی اونم با این این قد و قواره خودت نمی دونی که چه عشقی تو وجود مادر خودت به پا می کنی و چه حال خوبی رو بهم هدیه می دی و در کنارش یادآورم می کنی چقد باید مراقب باشم آخه شما کوچولوها انگار همه چشم و گوشتون با ما آدم بزرگاست تا جا بزارید درست جای پای ما تا نگاه کنید و الگو بگیرید تا قدم به قدم با ما همراه باشید، باید خیلی مراقب قدم هامون باشیم که مبادا دخترکم قدم های کوچیکش و نتونه خوب جا  بزاره جای پای من ، جای پای بابا، این روزای بزرگ شدن تو قدم های ما حکم زندگی رو برای تو داره، باید با دل و جان قدم برداریم آخه یه فرشته کوچولو پشت سرمون داره ضبط میکنه، داره تکرار می کنه، داره می شه ما...



موضوع : دوستداشنی ها

يکشنبه 14 دی 1393 توسط مامان



بایدهایمان

خیلی کار داریم... خیلی کار برای وقت های با هم بودنمان.

یک عالمه کار که باید زمان صرف شود برای دیدن ثمره های آن... یک کارهایی که شاید چندین سال شاید هم کمی آن طرف تر زمان بگذرد تا حال ما را از خوب هم خوب تر کند و لذت ببریم با هم، از انجام اینهمه کاری که بر ما گذشته است.

یک عالمه کار که گذر زمان یادمان دهد اینها کار نبوده خود زندگی بوده که من و تو داشتیم صرف هم می کردیم برای برداشت یک حال خوب اساسی.

یک کارهایی که زمان لازم است و صبر و حوصله. از آندسته کارهای مادر و دختری که وظیفه نیست، حقمان است و باید بستانیم این حقمان را از یکدیگر و برایش دل و جان بگذاریم تا حالمان را خوب کند. حال امروزمان را و به امید او، حال فردایمان را. یک کارهایی که همین امروز وقت انجامش است، همین امروز، همین ساعت، همین لحظه.

دست کوچکت را در دستهای مادرت بگذار، قرص و محکم... برویم به کارهایمان برسیم، کارهای کوچکی که بزرگ می کند دلمان را، خوب می کند حالمان را و می سازد روزهایمان را...

برخیز دخترکم، برخیز... زمان مال ماست. فردا در انتظارمان... دست هایت را به من بده... حال خوب حق ماست.



موضوع : حال خوب

شنبه 6 دی 1393 توسط مامان



دوشنبه ها- چی درست کنیم

شب و روز من و تو پر شده از با هم بودن هایی که نه تنها تو رو سرگرم و خندان می کنه بلکه چندین برابرش مامان رو دلشاد می کنه. اینهم جزو اون دسته از داشته هایی ی که به یمن بودن تو  نصیبم شده.

یه قسمت از دوشنبه های من و تو اختصاص داره به درست کردن یه چیزی، به چیزای کوچیک و پیش پا افتاده ای که واسه ما دوتا خیلی هم بزرگ و هیجان انگیزه. می گردیم دور تا دور خونه و از بین خرت و پرتا یه چیز پیدا می کنیم و بنا به علاقه های تو با هم تبدیلشون می کنیم به یه چیز دیگه. کم کم به فراخور سن و سالت همه اینها رو محول خواهم کرد به خودت و دستای کوچولوی خودت و خواسته ی خودت . دلم خواست تا یه وقتا و بعضی از دوشنبه هامون رو اینجا هم به یادگار بزاریم واسه همدیگه.

چوب بستنی از اون چیزایی ی که تو خیلی باهاشون سر و کار داری و وقت می گذرونی همین شد تا بشینیم و با هم چنتا حیوون از توشون دست و پا کنیم...

چند روزه که این خانم گاوه و آقا گربهه شدن دوستای جدید تو و باهاشون یه عالمه بازی می کنی و شبا هم میاری کنار خودت و  تو شنیدن قصه های شبانمون شریکشون می کنی و حتمن  هم باید نامی ازشون توی داستانامون ببریم و البته ناگفته نماند که خیلی هم سعی می کنی تا چشماشون رو از جادر بیاری و خیال خودت و راحت کنی.



موضوع : دوشنبه ها- چی درست کنیم

دوشنبه 1 دی 1393 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد