هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




365 روز

نسیم ملایم  هوای شهریور از گوشه ی پنجره ی باز اتاق رخساره ام را می نوازد و خشک می کند اشک های  آغشته با شوق و احساسم را و می برد مرا به لحظه ی عاشقی ای که برای نخستین بار تجربه اش کردم و یادآورم می کند ثانیه ثانیه از لحظه ی آمدن دخترکم را با همان حال و هوای نخستین لحظه دیدار و شروع ثانیه های مادری ام.

یکسال است که تن پوش لطیف و مخملی ی مادرانه ام را به تن کرده ام  و  با گذر هر ثانیه از عقربه های ساعت روحم بزرگ و آرام تر شده است، یک سال از لحظه آمدنت می گذرد و ذهنم که به عقب باز می گردد تپش های قلبم تند و تند تر می زند و  سول های مادری ام را به رقص وا می دارد رقصی آرام و دلنشین با ملودی کودکانه ای که با چنگ آسمانی ات نواختی بر من در این 365 روز از زندگی ی مادرانه ام...

لحظه های با تو بودن لحظه های نانوشته ای ست که  در جانم حک می شوند در قلبم می نشینند و در گوشه گوشه ی زندگی ام رج می زنند، می بافند، نقش می دهند بر وجودم مادر بودنم را ... 365 روز از با تو بودن می گذرد و من امروز در 366 روزگی ی تو به شکرانه داشتنت نماز شکر به جا می آورم و می بالم به خداوندی که در نزدیکی مان زندگی می کند، به خداوندی که چشم از ما بر نداشت و لحظه ای تنهایمان نگذاشت، به خداوندی که  این تن پوش را برای من با مرغوب ترین تار و پودهای زندگی رقم زد و تو را به آغوش من سپرد.

آسمان امشب آرام و در سکوت ستاره هایش را ریسه بسته است و می دانم که فرشته های نادیده ی آسمانی نیز امشب با من می رقصند، می خندند، می نوازند و می گریند...

پریای من ، دخترک نازنین من تولدت مبارک دردانه فرشته ی خانه ی کوچک ما زمینی شدنت مبارک



موضوع : برای تو

سه شنبه 4 شهريور 1393 توسط مامان



عینک مادرانه

وقتی چهارتا مامان با فسقلی های قد و نیم قدشون کنار  هم جمع میشن، دیدنی و شنیدنی ی حرفا و حرکاتی که بینشون رد و بدل میشه...

هرکی دلش می خواد هر چیزی که کوچولوی دوست داشتنی ش تو چنته داره رو ، رو کنه و با افتخار سرش و بالا بگیره و حتمن هم تو دلش میگه آخیش خدا رو شکر که بچه من چنان و بهمان... هر مادری بدون شک محو تماشای فرشته خودشه و حتمن هم ته دلش داره  آب می شه از فرط هیجان.

حال خوبی ی این حس مادرانه و این رد و بدل کردن های زیرکانه و شیطنت های پنهانی...

وقتی تو رو مشغول بازی کنار دوستای کوچولوی خودت می بینم انگار دنیام محدود می شه تو محدوده وجودی ی تو و انگار همه داشته های دنیا رو توی تو دارم یکجا می بینم ... البته می دونم که کار، کار  عینک مادرانه ست. با این وجود من عاشق همین وقتایی هستم که عینک مادرانه رو روی چشمام می زارم و دنیا برام میشه پریا و پریا و پریا ...

وقتی هرگوشه از دنیا برام تار و کمرنگ میشه این عینک مادرانست که حال من و عوض می کنه و طراوت میده به چشمام و باز می کنه دیدم رو، این روزا عینک مادرانه ام شده عصای دست قلب من، شده یه آب خنک واسه لحظه های عطشم... واسه دلتنگی ها و غصه های بدون عینکم .

دیگه این روزا وقتی کنار چنتا مامان می شینم به وضوح می تونم عینک های نامرعی ی مادرانشون رو ببینم و زیر لب لبخندی بزنم و فوری عینک مادرانه خودم رو به چشمم بزنم و با دیدن تو برم به ته زندگی و کاری نداشته باشم به اینکه کی چنتا کلمه از تو بیشتر بلده حرف بزنه یا کی چنتا پله از تو بیشتر می تونه بالا بره...

وقتی عینک مادرانه ام روی چشمام باشه تو، روی بالاترین پله زندگی ایستادی  واسه من...

وقتی بزرگ شدی و از کنار چنتا مامان که دارن با لبخند به بچه های نازشون نگاه می کنن رد شدی، یکم مکث کن، یه نگاهی به چشماشون بنداز، حال خوبشون رو دو دستی جذب کن و عینک مادرانه شون رو یه نیم نگاهی بنداز مطمئنم تو هم مثل مامانت می تونی عینک نامرعی ی مامانای عاشق پیشه رو ببینی و لبخند بزنی.

برای همه مامانا یه عینک نامرعی ی مادرانه آرزو می کنم تا دست از سر فرشته هاشون بردارن و مقایسه کردن رو واسه همیشه از یاد ببرن چون وقتی عینک نامرعی مادرانه روی چشم مادری باشه محاله مرغ همسایه رو غاز ببینه! و محاله چشم رو روی داشته های فرشته ی ناز توی دستاش ببنده...

حال همه مامانا و فرشته ها خوب باد...



موضوع : حال خوب

دوشنبه 2 تير 1393 توسط مامان



داشتن تو

پرده ها رو کنار زدم  تا روشنایی های خورشید که از صبح پشت پنجره منتظر نشسته بودن راهشون و  باز کنن و بیان بشینن توی خونه، گوشه پنجره رو باز کردم تا صدای بازی ی بچه های توی پارک با صدای بازی و  شادی تو ادغام شه و حس خوب زنده بودن دنیا رو دور بزنه گوشه گوشه ی خونه، چند تا شاخه ی گل رز سفید انداختم توی گلدون روی میز و شر شر پرش کردم از آب زلال و یه حبه قند هم واسه دلخوشی ی خودم که بلکه هم چند روز بیشتر میهمونمون باشن گذاشتم تنگ گلا، لباسای خشک شده رو یکی یکی روونه طبقه های خودشون کردم، قابلمه غذای کوچیکت رو  روی اجاق دائم چک می کردم و ... تو هم پا به پای من از این اتاق به اون اتاق از این گوشه به اون گوشه چهاردست و پا می آمدی و گه گاهی هم پاهای مامان و می گرفتی تا وایسی منم به احترام تو می ایستادم تا تو به کار جذابت برسی و با هم لذت ببریم و دست و هورا بگیم و بعد هم راهمون رو می گرفتیم و می رفتیم ... همپای هم، قدم به قدم با هم...

چقدر امروز ریتم زندگی آروم و دلنشینه توی خونه...

دخترکم حالا دیگه ساعت های خونه رو چنان پر می کنی که تا به خودم میام می بینم ماه در اومده و ستاره ها چشمک می زنن... این روزها گذر عقربه های ساعت برام مفهومی ندارن، گذر زمان رو نمی خوام، صبح که میشه دلم شب رو نمی خواد، شب که میشه صبح رو به انتظار نمی شینم ، فقط و فقط دلم این لحظه های تو رو می خواد این دقایقی که دارم باهات زندگی می کنم و کودکانه هات رو که می بینم و حال خوبی که با بودنت دارم.

از دور که نگاهت می کنم باورش برام سخته که  چقدر زود گذشته و بزرگ شدنت چقدر داره به سرعت پیش  می ره، انگار اصلن یادم نمیاد تو یه فرشته خیلی کوچولو بودی و حالا داری واسه من می رقصی و دست می زنی و  دور و برت رو با هیجان واسه من  توصیف می کنی...

حال خوب این روزهای خونه ی ما مدیون تو و بزرگ شدن های توئه، مدیون خدای بزرگ ههمون...

یه دختربچه کوچولوی بزرگ شده تو هر خونه ای که باشه بی برو برگرد حال اون خونه خوبه خوبه و  صدای شادی از آجر آجر اون خونه بالا می ره و ابرای بالای اون خونه قطعن دارن تو آسمون می رقصن و  حتمن حتمن خدا  چشمش رو از روی اون خونه یه لحظه هم بر نمی داره ... پریای نازنین... دختر قشنگ من چقده حس خوبیه داشتن همه ی اینا کنار هم... 

 

 

 



موضوع : حال خوب

شنبه 31 خرداد 1393 توسط مامان



دنیای کودکانه

صدای شخصیت های بی سر و ته یه کارتون عجیب غریب، خونه رو پر کرده بود . یه نگاه به تو انداختم که چجوری با شور و هیجان به تی وی نگاه می کردی و ذوق زده شده بودی. واسم جالب بود یعنی چی داری می بینی که اینهمه دلت و شاد کرده هیجانت رو برانگیخته. دلم خواست یه لحظه دنیا رو از زاویه دید تو ببینم و توی موقعیت تو قرار بگیرم شاید منم اونجوری به راحتی مثله تو با یه کارتون ارتباط برقرار کنم، بخندم و دلم شاد شه و بچگی کنم. آروم نشستم کنارت، خودم و خم کردم، جمع کردم  و ارتفاعم رو با هر سختی که بود هم قد تو کردم...

وای عجب دنیای عجیب غریبی... یه میز غول پیکر که با یه گلندون سیاه و بزرگ روی مرکزش دقیقن جلوی چشمام بود، چنتا ظرف شکلات و آجیل و ... همه سطح میز رو پوشونده بود و زوایای دید من و کمتر و کمتر می کرد، یه تی وی بود که نصف اعظم اون پشت میز پنهان شده بود و یه قسمتهایی از تی وی هم به واسطه گلدون روی میز دیده نمی شد، از گوشه و کنارای اینهمه اشیا می شد دید که یه سری تصاویر رنگی و صدا دار در حال بخش شدنه ولی اصلن نمی شد تصویرا رو به خوبی بهم وصل کرد، مثل یه پازل می موند که تعداد زیادی از قطعاتش گم شده باشه! من بیشتر کلافه شدم تا اینکه لذت ببرم... همونجا روی زمین کنار پاهات دراز کشیدم و نگاهت کردم ، همچنان مشغول تماشای تی وی بودی و هر از گاهی یه نگاه به من می نداختی و با لذت هرچه تمام حس تماشای تی وی رو واسه من با حرکاتت نشون می دی... حس خوبی که اون لحظه داشتی... حس تماشای یه پازل ناتمام برای تو چقدر لذت بخش بود. همین که این همه توانمند شده بودی تا بشینی و ببینی و بشنوی و بخندی و دست بزنی رو چقدر قشنگ شکر گذاری می کردی با شادی هات، همین چند تکه رنگ و صدا تو اون لحظه شده بود یه دنیا شادی واسه تو...

ای کاش ما ادم بزرگا همیشه دنبال همه چیز کنار هم نبودیم واسه شاد بودن و خندیدن.

دنیای کودکانه امروز تو  یه درس زندگی بود واسه من تا آروم و قرار بگیرم با همین هایی که هست، همین چند تکه داشته ها همین چند تکه های زندگی...

دنیای کوچولوی شاد تو می ارزه به دنیای بزرگ و خیلی بزرگ و بزرگتر ما ادم بزرگایی که شاد بودن رو بلد نیستیم خوب زندگی کنیم.

 



موضوع : دوستداشنی ها

دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 توسط مامان



سکوت

من و تو مست و دلشاد از بوی بهار پیچیده شده توی پارک، آواز می خوندیم و خنده کنان قدم می زدیم، از دور دو تا گنجشک رو  دیدم که توی چمنا نشستن، انگار اونا هم مست بهار دل به دل چمنای پارک داده بودن. یه عالمه به وجد اومدم که به تو نشونشون بدم، خیلی آروم  رفتم به سمت گنجشکا، هر لحظه نگران بودم با دیدن ما پرواز کنن و برن بالا بالاها و تو نتونی خوب تماشاشون کنی، من نزدیکتر می شدم و گنجشکا همچنان از جاشون تکون نمی خوردن! انگار ترسی به دلشون نمی نشست، سرعت کالسکه رو بیشتر کردم و با انگشت اونا رو بهت نشون دادم خیلی نزدیک شدیم، خیلی... اما گنجشکا بازم بدون پرواز روی زمین تو چمنا مونده بودن همین که اومدم وصف حال گنجشکا رو کنم واست، دلم هوری ریخت پایین، خنده رو لبام خشک شد، تو دلم یه عالمه غم نشست، من و تو هر دو آروم و بی صدا نگاهشون می کردیم، نمی دونم تو داشتی به چی فک می کردی اون لحظه، اما من فقط به تو فک می کردم و دست خدا رو ملتمسانه واسه کنار تو بودنش فشار می دادم تو دستم...

یه جوجه گنجشک بود که دیگه نفس نمی کشید یه گنجشک دیگه که نمیدونم چه نسبتی باهاش داشت کنارش ایستاده بود، آروم و بی صدا... اما از اینکه این همه بی ترس و بی پروا از بودن یه انسان کنارش همونجوری بی حرکت بالای سر جوجش  واستاده بود می شد حدس زد که مامانشه ... نمی دونم شایدم باباش...

انگار قید همه چیز و زده بود و دلش می خواست اون لحظه فقط کنار جوجه کوچولوش باشه و بس...

 

 

دعانوشت: خدایا همه جوجه های دنیا رو واسه مامان باباهاشون سلامت نگه دار

 



موضوع :

شنبه 13 ارديبهشت 1393 توسط مامان



پریا به تصویر

                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : به روایت تصویر

پنجشنبه 28 فروردين 1393 توسط مامان



یک حس شبانه

آسمان شب گوشواره های خود را به تن کرده، می نوازد به چنگ نوای  آرام شبانه ی خود را با دست باد، می رقصاند موهای سیاه پریشانش را با ابر، چشم من به تماشای آسمان شب خیره، ذهن من درون تخت کوچک دخترک مانده...

زنانگی های من تا عمق آسمان شب مرا بالا می برد، نوازشم می کند، یادآورم می کند موهایم را پریشان  شانه ها کنم، لبهایم را قرمز آتشین، جانم را  مملو از حسی دلنشین، عشقم را مزه مزه می کنم در آرامش این شب سیاه ...

مادرانگی های من شب آرام می شوند آرام و بی صدا مملو از نگاه، دختر را درون تخت ، نفس های او چه پاک، کوک با نوای چنگ، مادرانه های من پای همین تخت کوچکش هر شب جان تازه می گیردش، نفس های من هم نوا با نوای چنگ...

با تکان کوچک دست ناز دخترک به خودم می آیم، اینجا کنار تخت نشسته ام ... شب خانه را در خواب برده است، من یک مادرم، یک زنم ... این دو نعمت نصیب من شدست ای کاش، ناب، آنها را در خودم پرورش دهم...

پریای من، این روزهای شیرینت برای ما دنیای لذت بخشی را رقم زده است، دنیای رنگارنگی را برایمان نقاشی کرده است. کوچکترین ذره از وجود تو ، من و پدرت را متوجه خود می کند ، برای همه چیز تو جان ما می تپد، دلمان بر می شود از زندگی. حالا دخترکی داریم با چهارتا دندون که صدا می زند مرا "ماما" صدا می زند پدر را "بابا"  وای خدای من این دو کلمه چقدر معنای بودن می دهد این روزها برایمان.

همه ی مادرانه های من نثار تو باد، همه ی وجودم از آن تو باد دخترک دلربای من، مادرانه هایم را مدیون بودن توام، پس با تمام وجود آن ها را به پای تو می ریزم  تا دلت همیشه پر باشد از عشق مادرات ، تا کم نیاورد...

 

پی نوشت: 1-پریا دخترک 6 فروردین برای اولین بار مرا ماما صدا کرد

                2- عکس: دست من، تو بابا در دست هم

 

 

 



موضوع :

پنجشنبه 28 فروردين 1393 توسط مامان



بهار

بوی عید داره سلولای مغزم رو قلقلک میده ، داره اون ته ته دلم و به لبخند وا می داره، داره من و شعف بارون می کنه.

 بوی بهار همیشه من و  از همه افکارای منفی ای که یه مدت تو خودم ریخته بودم حسابی دور دور می کنه ، بهار یه  شاخه گل سفید می چینه و میزاره گوشه ی موهام و شبنم می ریزه روی پاهای برهنم و سوقم میده به سمت یه رودخونه ی آروم تا دستم و بسپارم به جاری ی رود و چشمام و ببندم و نفس عمیق بکشم و دونه دونه سلول جدید جایگزین کنم تو این فسیلا ی کهنه ی درونم.

بهار من و خیلی دوست داره و می دونه وقتی میاد حال من و هوای من میشه حال و هوای ی دختربچه ی کوچولو ای که داره موهای عروسکش و شونه می زنه، واسه همین زودتر از موعد واسه من دلبری می کنه ، شکوفه می ده سبز می شه .امسال هم که یاس زردی که به نام پریا تو باغچه عاشقی ی خونمون با عشق و محبت بابا حسین کاشته شده بود زودتر از همه درختا سر باز کرده و یاس داده و بهاری کرده باغچه و خونه و دل و روح من و . یاس زرد پریا...

صدای پای بهار داره هر لحظه بلندتر می شه و احساس می کنم  دیگه هیچ کاری جز انتظار اومدن بهار نمونده واسم ، خیلی آروم و بی صدا هر روز از پنجره بیرون و نگاه می کنم و می شمرم دونه دونه نشونه های اومدنش رو با شور و حال.

بهار امسال یه دخترک ناز دارم که پاکه مثل خود بهار، که خالی  ی خالی ی خالی ی،  که سپید سپید سپیده مثل شکوفه های سیب بهار. بهار امسال من مادر دخترک پاکی هستم که مثل پری، یک پریاست. چقدر حس داشتن یه موجود پاک میون ما ادم بزرگای عجیب غریب حس قشنگی ی، حس بهار تو بهار حس واقعی ی پاکی ی پاک.

بهار میاد ،آروم آرومم و بی صدا اما پر از داشته ها... بهار اومدنت مبارک... بهار بودنت برای همه مردمان مبارک، بهار سبز کن همه ی خونه های انتظار رو ، سبز کن همه ی دلای بی قرار رو، بهار سبز کن همه ی آدمای روزگار رو، بهار مثل همیشه با سخاوت بیا ... مثل همیشه پر بیا ...

 

 



موضوع : حال خوب

سه شنبه 20 اسفند 1392 توسط مامان



تق تق تق

تق تق تق صدای چیه ...

خدا اون بالا  نشسته داره دونه دونه رسم می کنه نظم زندگی ی مخلوقاتش و - سر وقت با حوصله ...

هر روز میدونه چیکار کنه واسه ی فرشته ای که راهیش کرده این پایین، تا دل ببره از مامان و باباش، از دور و بریاش..

تا آسون تر کنه زندگی رو واسه ی فرشته هاش که یکیشون هم پریاست.

خدای خوب و مهربون 11 اسفند ،خروس خون دم سحر یه دونه دندون داد به پریای نازنین ...

حالا دیگه پریا آب که میخوره با لیوان، تق تق تق صدا می ده دل می بره از هممون.

دندون دومی هم داره سر باز می کنه خدا رو شکر...

 

 

: با تشکر از مامانی که واست یه آش دندونی ی خوشمزه درست کردن


عکسا: 18 اسفند خونه دوستت سوگند عزیز

 

 

 

 



موضوع : یه چیز جدید

دوشنبه 19 اسفند 1392 توسط مامان



دومین حرف از حروف الفبا

تصور کن فرشته ی کوچکی را درون دستانت، تصور کن چشمان فرشته ی درون آغوشت را وقتی گره می خورد با نگاه تو، تصور کن فرشته ی کوچک مهربانی را که نگاهش  باز می دارد تو را از پلک برهم زدنی، تصور کن دخترک کوچکی که فرشته وار نگاهت می کند در سکوت، تصور کن حس و حال این دست و آغوش وقتی مادری ... تصور کن ...

تصور کن در این لحظه ی غرق عشق و مادری، سکوت بر هم بشکند ... دخترک آرام و دلنشین حرفی زند... چه حالی می شوی... تصور کن چه عشقی تو را تا مرز عصیان می برد... تصور کن که وقتی مادری نخستین بار بشنود کودکش حرف می زند... تصور کن حال مرا... تصور کن تو شوق این لحظه ی ناب مرا...

شب بود، ماه از آسمون بالا اومده بود، اسفند ماه بود، 7 روز ازش گذشته بود، پریای نازنین تو بغل مامانش نشسته بود، بازی می کردن دوتایی، تو سکوت، با نگاه، با دستاشون، یه دفه پریای نازنین می پره تو بغل بابا خنده کنان می گه " ب ب" مامان و بابا تا خود ماه بالا می پرن، شادی می کنن، داد می زنن، دخترک و ماچ می کنن، دخترشون حرفی زده گفته ب ب، وای که چقدر این یه دونه حرف کوچیک بزرگت تر کرده دلای عاشق مامان و بابا رو پریا... مبارکه حرف زدنت فرشته کوچولوی من و بابا...



موضوع : یه چیز جدید

دوشنبه 12 اسفند 1392 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد