هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




فیدلکو

دوتایی کنار هم توی تخت و لابه لای ی پتوی گرم و نرم که بوی یاس ازش بلند میشه دراز کشیدیم و داریم قصه تعریف می کنیم و گل می گیم و گل می خندیم...

نوبت تو رسیده

یه روز صبح دل انگیز توی جنگل زیبا و سرسبز و فیدلکویی خرس تنبل هنوز خواب بود و بقیه دوستاش مشغول بازی و شادی و پریدن و بلند بلند خندیدن توی چمن زار بودند و جای گذاری می کردند و با شادی هورا می کشیدند، قورباقه نگاهی به خرس تنبل کرد و گفت اهای خرسی بیدار شده صبح شده هوا سمن داره و همه جا پر از میوه های خوشمزه تو چرا هنوز خوابی و الی آخر...

قصه تمام شد.

پریا! فیدلکو یعنی چی؟

- یعنی خوش آب و هوا دیگه

جای گذار یعنی چی؟

- همه چیز و یه جای مخصوص میگذاشتن برای بازی

سمن دار چی؟

- نمی دونی؟ یعنی حس خوب و تمیز و بارونی دیگه

چه جالب من تا حالا معنی ی این کلمه ها رو نمی دونستم ممنون که بهم یاد دادی

- حالا وقتی بزرگ و بزرگ و بزرگتر بشم خیلی کلمه یاد می گیرم و قصه های رویایی برات تعریف می کنم

کلمات برات تنگ و ناچیز نیستند وقتی لغتی مناسب و فراخور جمله ای یا حسی نمی دونی از تو واژه نامه خودت می سازی اون کلمه رو و وقتی معنی می کنی به زیبایی هر چه تمام تر درست همونی می شه که باید.  انگار از ابتدا سمن دار همین بوده و فیدلکویی یعنی خوش آب و هوا  عاشق این کلمات بی پایان تو و تعاریف درست و دقیقت از این کلمات هستم، می رسه اون روزی که واژگانت پر بشه از کلمه و  قصه هات رویایی ی رویایی ولی راستش رو بخواهی دلم برای این کلمات تنگ خواهد شد برای سمن دار برای فیدلکو برای جای گذار برای فنتولی برای خاقانزار برای ... صدها کلمه ای که از ذهن خودت درشون میاری تنگ می شه باور کن همه این کلمات برای مامان جادو می کنن و قصه ها و حرفهای تو رو رویایی ی رویایی.

دوست دارم شیرین زبان رویا پرداز سخن گوی من، همین که جای خالی تو گفته هات باقی نمی ذاری و پرشون می کنی با ی کلمه دوست داشتنی کودکانه یک دنیا رویا در دلم روانه می کنی تا حقیقت می کشانی و سرگشته ام می کنی از داشتنت، دوستت دارم ای یگانه ی دردانه ام دوستت دارم...



موضوع : دوستداشنی ها

سه شنبه 18 آبان 1395 توسط مامان



اضطراب جدایی؟

دستهای کوچکی دور گردنم حلقه می زنند، چشمهای نافذی خیره به چشمانم... تو بهترین مامان دنیای من هستی من نمی تونم ازت جدا بشم دلم می خواد همیشه ی همیشه کنارت باشم مگه دخترا می تونن کنار مامانشون نباشن، اصلن مگه من دلم میاد که تو نباشی، من که هنوز کوچولو هستم، اصلن بیا قد بگیریم ببین من هنوز خیلی بزرگتر نشدم که پیشت نمونم، مامانا باید بچه هاشون رو بغل کنن آخه من چجوری می تونم تحمل کنم تو نباشی ولی نگران نباش من بزرگ که شدم مدرسه میرم بعدن تو هم می تونی یکمی پیشم نباشی غصه نخور منم بزرگ میشماااااااااا مگه خودت همیشه نمی گی عاشق منی و دلت برام تنگ میشه خودت گفتی دیگه مگه نه، منم دلم نمی خواد جایی باشم که تو نباشی اینکه کاری نداره!

همه این جمله ها یعنی اضطراب جدایی؟ یعنی تو هنوز جدا شدن از من برات آسون نیست؟ یعنی وابستگی؟ یعنی کودکی؟ یعنی ...

خیلی از این جمله اضطراب جدایی بدم میاد... خوب راست می گی هنوز کوچیکی هنوز حضور مامان برات بهترین مامن دنیاست، هنوز آرامش آغوش مادرت برات بالاترین آرامش دنیاست حق داری دخترک کوچک من، اما دلم در تب و تاب است از طرفی دلم نمی خواد این آرامشت بهم بریزه از طرف دیگه هم وقتشه کم کم تجربه کنی لحظه های نبودن مامان رو ولی وقتی فکرش رو می کنم می بینم حالا عجله ای هم نیست بزار هرکی هرچی می خواد بگه سه ساله با من خوابیدی با من بیدار شدی با من زندگی کردی و فقط و فقط با من بودی حالا چطوری میشه یکدفعه انتظار دور شدن رو داشته باشم کاری به کتاب و روانشناس و ... ندارم  میدونم چقدر می تونه سخت باشه لحظه هایی که جدا از منی پس دلم نمی خواد با ی حرکت عجولانه سخترش کنم برات جرئه جرئه این آب رو با هم می نوشیم قطره قطره . گوشهایم را می بندم از حرفهای این و آن و چون و چراهایشان، من مادر توام  و من میدانم درونت را من می دانم احتیاجهایت را و من میدانم روحیاتت را پس عقل حکم می کند خام حرفها نشوم کم کم قدم به قدم در کنار هم. نترس جان مادر قرار نیست مادرت از تو دور شود راست می گویی مادرت باید همیشه در آغوش بکشد دخترک مو خرمایی نازنینش را، اینها اضطراب نیست از دیدگاه من اینها حرفهای دل دخترکی ست که دلش مادرش را می خواهد به اقتضای سنش به اقتضای روحیاتش و به اقتضای نحوه ی زندگی اش، دستهایت را می فشارم به آغوشت می کشم نترس جان مادر نترس مادرت اگر خدا بخواهد همیشه در کنار توست، روزی می آید که تو خودت دستهایت را رها می کنی و فاصله ها شکل می گیرند و زمان خودش راه حل است اندک اندک و بی صدا، فارغ از تنش، فارغ از اضطراب

توقعاتمان را باید بشوریم و جور دیگری پرورش دهیم حرف زیاد است مهم شناختن روحیات خودمان است، دخترک سه ساله ای نمی خواهد از مادرش دور شود این نه جرم است نه شرم است نه گناه، این اقتضای ظرفیت کودکی ست همین و بس.



موضوع :

دوشنبه 26 مهر 1395 توسط مامان



دکتر کوچولوی من

یک روز پر از جنجال رو با هم سپری کردیم قرار شد شب که رسیدیم خونه بشینیم با هم حرف بزنیم در موردش و سنگامون و از هم باز کنم.

شب در اتاق تو

-پریا قرار امشبون چی بود؟

- با هم حرف بزنیم مامان. اول شما حرفات رو بزن بعدشم گوش کن ببین من چه حرفهایی دارم و چرا این کارا رو کردم.

- خوب من شروع کنم؟

- بله مامان جون

- پریا تو چیکاره من هستی؟

- من دکتر تو هستم مامان جون

-دکتر؟ یعنی چی؟

- یعنی من دکترتم دیگه

- من متوجه نمیشم یعنی چی دکتر من هستی

- یعنی من الان که کوچیکم دکترت هستم وقتی از دست من ناراحت می شی می تونم ی کاری کنم که خوبت کنم معاینت کنم باهات حرف بزنم آرومت کنم، وقتی هم بزرگ شدم بازم دکتر می شم اونوقت هم اگه مریض شدی من معاینت می کنم خوبت می کنم اگه خواستی باهاتم حرف می زنم آروم شی

حالا من حرفام رو بزنم؟  راستی مامان ببخشید که امروز این کارای الکی رو کردم آخه خیلی خسته بودم. اینم ی بوس مهربون برای مامان خوشگلم...

من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم تو دکترم شدی تو همون چند دقیقه  و با همین چنتا جمله ی شیرینت سنگای من و باز کردی و آرومم کردی و خودت و از مخمصه من نجات دادی بدون بحث و جدل، بدون خون و خونریزی، بدون حرف و حدیث، بدون سوال جواب های پیاپی. با همین چنتا جمله بهم فهموندی که حالا مگه چی شده مهم اینه که الان کنار هم آرومیم و میشه تو آرامش با هم حرف زد. فقط نمی دونم کی تونستی این جواب رو از تو آستین در بیاری و تحویل من بدی

حالا واقعن شبمون آرومه و در آرامش داریم با هم بازی می کنیم

همین ما را بس.



موضوع :

چهارشنبه 14 مهر 1395 توسط مامان



روزهای دخترانه

صدای هوهوی باد در پنجره ها می پیچد و پاییز رخ می نماید میان کوچه و خیابان، باد می وزد و پاییز نم نمک می خزد در شاخ و برگهای درختان، باد می وزد و پاییز می رقصد میان موهای رهگذران، پاییز آمده است و دخترک من می دود میان باد پاییزی ی سومین سال زندگیش، راه می رویم پاییز را بو می کشیم، برگهایش را جمع می کنیم و نفس می کشیم روزهای پاییزی ی دوباره ی زندگیمان را...

دختر نازنینم این روزها:

دخترکم دلش، مدرسه می خواهد هر روز کوله پشتی ی کوچکت را پر می کنی از ملزومات مدرسه ای روی دوشت می گذاری و با من خداحافظی می کنی و سوار بر اسب خیال به مدرسه می روی درس می خوانی و بر می گردی.

پریای نازنین دخترک مو خرمایی من هر روز آرزو می کند یکی برای گربه ی زخمی ی پارک روبروی خانه ی ما شیر بیاورد.

دخترکم هر روز دلش می خواهد یک گل بچیند روی موهایش بگذارد بعد هم گلش را بردارد ببوسد به من تقدیم کند.

دخترکم با قاصدک ها حرف می زند و پیغامش را در گوششان می گوید و روانه آسمان می کند.

دخترکم هر روز برایمان نامه می نویسد به دست آقای پستچی می دهد، زنگ خانه ی مان به صدا در می آید، چشمانش برق می زند از ذوق و نامه را به دستمان می رساند و با شور و شعف برایمان می خواند نامه های سرشار از کودکی هایش را نامه های سرشار از عشقش را ...

دخترکم برای روزهای سرد ژاکت گلداری برای مادرش بافته است در خیال و من هر باره آن را می پوشم به واقع گرم می شوم تا مغز استخوان...

دخترکم دوچرخه ی تازه واردی دارد که هر روز سوار بر آن به آنان که دوستشان دارد سر می زند ، یک روز با دوچرخه اش به ایتالیا سفر کرد و یک دوست جدید با خودش به خانه آورد .

دخترکم هر روز برایمان نمایش اجرا می کند، از جنگل، از سفر، از رودخانه، از خانه و از همه جا می گوید و می گوید و بازی می کند.

دخترکم شال بر سر می گذارد کیف مادرش را روی دوشش و خواهر می شود برای ما، مادر می شود برای ما، دوست می شود برای ما.

دخترکم خیلی خوب دوست پیدا می کند.

دخترکم چوب جادویی ای دارد و برای سردرد مادرش همیشه یک معجون جادویی حاضر می کند. دخترکم با چوب جادویی آرزوهای خانه ی ما را برآورده می کند.

دخترکم این روزها با بودن هایش، با کودکی هایش، با حرفهایش و با همه و همه چیزش مامان و بابا را سر ذوق می آورد.

دختر نازنینم حال روزهای ما را خوش می کند در این روزهای خودش...



موضوع : حال خوب, دوستداشنی ها

چهارشنبه 7 مهر 1395 توسط مامان



خیال های واقعی

باد آرام و خنکی دارد می وزد و شاخه های نازک و جوان درختان دور و برمان را تکانی می دهد، آفتاب ملایم است و ذره ذره بوی تغییر فصل را در مشامم غلغلک می دهد، گربه ای کرم رنگ تنش را بر روی پایه های نیمکت پارک می کشاند و قوس می دهد، دو کبوتر در حال قدم زدن اطراف سرسره بازی هستند بدون ذره ای نگرانی و پر و بال زدن و پریدن، کسی چه می داند شاید دلشان هوس جوجه کبوتری را کرده است...

من روی نیمکت، تو مشغول تاب دادن دخترکت، برایش آواز می خوانی بلند بلند، از من طلب آب می کنی برای دخترت و من قمقمه آب را به تو می دهم و روی ماه دخترکت را می بوسم و تو نیز روی ماه او را می بوسی و قربان صدقه اش می روی و من سیب می آورم برای تو و دخترکت و تو در دهان دخترکت می گذاری و بغلش می کنی و می خندی و من روی ماه نوه ی نازم را می بوسم و هر دو می خندیم و تو تاب می دهی و تاب می دهی و می خندی...

انطرف تر دو نفر روی نیمکت دائم کش و قوس می آیند و هاج و واج و دل نگران ما را نگاه می کنند، یکی از آنها طاقت نمی اورد بلند می شود سرش را به سمت تاب خم می کند درون تاب را نگاه می کند، لب می گزد، زیر لب چیزی به خانم بغلی خود می گوید، هر دو در چشمان من نگاه می کنند و سری مملو از یآس و اندوه و بیچارگی و حماقت به من می اندازند، باز هم تحملشان طاق می شود و یکی از انها خطاب به تو می پرسد:

- خوشگل خانم داری با کی حرف می زنی؟

- با دخترم، سه سالشه

- کو کسی اینجا نیست که تو خیالته؟

اخمی می کنی و با چشمانی نگران از نادیده شدن دخترت می گویی:

- نه ه ه ه ه ه ببین دخترمه ببین همینجا نشسته داره می خنده منم دارم تابش می دم ببین

 

و من لبخندی می زنم و می گویم: پریا مامان می خوای دخترت و برداریم ببریم سرسره بازی؟

 

 

به تخيل كودكان خود پر و بال دهيد آن وقت از پرواز بلند آنها شگفت زده خواهید شد

- خیال بچه ها مملو از واقعیته براشون و حتی برای ما، سرسری از کنار اونها نگذریم. دنیای خیالی اونها را با یک حرف کوچیک ممکنه بهم بزنیم ، به دنیای خیالی بچه ها احترام بگزاریم واقعی بپنداریم ، نترسیم خیالباف و غیر واقعی نمی شوند روزی سن و سال آنها را نیز همانند ما غرق خشکی های دنیای واقعی می کند خواه نا خواه ...



موضوع :

چهارشنبه 17 شهريور 1395 توسط مامان



روز تو

لحظه دیدار نزدیک است...

باز می لرزد دلم، دستم...

شهریور است و در دلم غوغای شیرینی به پاست، لحظه های خوب داشتنت، لحظه های خوب اولین آغوش گرم بودنت، لحظه های ناب بی تکرار آغاز مادر بودنم...

حال این روزهای خونه ی ما خوب است خوب خوب، حال این روزهای دل ما خوب است شرخوش سرخوش، خانه تزیین است، دل می خندد، تن می رقصد، روح پرواز کند، حال این روزهای ما خوب است خوب و گرم ، چهارم شهریور است روز تو، روز خوب بودنت...

صدای تپشهای قلبم را می شود شنید امروز، صدای خندیدن دلم را می شود شنید امروز، صدای بالهای زندگی ام را می شود شنید امروز، حال ما خوب است خوب، خانه غرق از بادکنک رنگی، گل سرخ... خانه ی امروز ما مدیون توست...

پریای من، آمدنت به زندگی مبارک است...

تولدت مبارک



موضوع : حال خوب, دوستداشنی ها

پنجشنبه 4 شهريور 1395 توسط مامان



ی ندانسته کار

یه روز گرم تابستان

خورشید وسط آسمون. من و تو و بابا توی بازار روز...

- پریا مامان هوا گرمه شما بشین تو ماشین پیش بابا من برم خرید کنم بیام

- منم می خوام بیام خرید

- آخه هوا خیلی گرمه

- ولی من دوست دارم بیام

- پریا نمی تونم بغلت کنم موقع خرید بعدش ناراحت نشیا

- باشه مامان من فقط راه میام کنارت و انتخاب می کنم

خوب از اونجایی که همه چیز پیدا و واضح بود بعد از یکم خرید کردن، شما تقاضای بغل کردی و من هم امتناع

کار بالا گرفت گریه ها بلندتر میشد...

- مامان من نمی تونم بغل نباشم من  بغل می خوام الان

- پریا من گفته بودم نمی تونم بغلت کنم

و خرید ما با گریه ادامه داشت ...

خیلی کلافه  شده بودم و سر حرفم موندم و شما رو بغل نکردم

- مامان من خواهش کردم بغلم کنی آخه برام سخته خودم راه بیام

- پریا منم بهت گفتم اگه با من بیای باید سر حرفت بمونی و بغل نخوای

توی ماشین هنوز گریه می کردی...

- مگه تو مامان مهربون من نیستی؟ چرا بغلم نکردی؟

- هستم ولی قبلش با هم قرار گذاشته بودیم

- اما من نمی تونستم قولم و عمل کنم

و من همچنان روی قول و قرار پافشاری می کردم و دلخور از دخترک کوچولوی خودم...

رسیدیم خونه همه چیز آروم شده بود و منم پیش خودم یکم احساس خوبی داشتم که سر حرفم مونده بودم غافل از اینکه:

شب موقع خواب:

- مامان می خوای ی واقعیت رو بهت بگم؟

- اره خیلی خوشحال می شم

- هنوز از من ناراحتی؟

- نه دیگه تموم شد...

- اخه تموم نشده...

- یعنی چی ؟ بازم می خوای قول بدی و عمل نکنی؟

- مامان می دونی چرا گریه می کردم؟

- دلت بغل می خواست

- فقط بغل نبود که!

- پس چی؟

- من خیلی کوچولو هستم وقتی تو بازار روز کنارت راه می رفتم فقط پاهای آدما رو می دیدم! یه عالمه زیاد زیاد پا بود که کنارم راه می رفت! هیچ جایی رو نمی دیدم! ی حس غم انگیزی اومد سراغم...

دلم می خواست مثل شما از اون بالا همه میوه ها رو ببینم آخه گردنم درد گرفته بود همش سرم و بالا می کردم هیچ چیز و نمی دیدم جز پا... خوب منم دلم میوه های رنگی رنگی رو می خواست... .قتی به بابا می گفتی عجب سیب خوبی من نتونستم سیب ها رو ببینم، دلم می گرفت اخه، بعدشم گریه کردم تا بغلم کنی مثل اون دختره که لباس صورتی دخترونه پوشیده بود بغل باباش بود و میوه ها رو نگاه می کرد...

 

خیلی دلم گرفت... من کجا و تو کجا

من به چی فکر می کردم و تو داشتی چه شرایطی رو تجربه می کردی...

من تو فکر یه درس آموزشی بی وقت، تو، تو دنیای کوچیک خودت تنها...

گاهی بدون اینکه بدونیم دنیای کوچیک شما رو نمی بینیم و یادمون میره زاویه دید شما چقدر متفاوته از زاویه دید ما...

دلم برای امروز تو از اون پایین میون اینهمه پای آدم بزرگ گرفت، بغلت کردم ازت معذرت خواهی کردم که نتونسته بودم شرایط تو رو درک کنم

حالا آخر شب به جای اینکه من خرسند باشم از درسی که بهت دادم و منتظر عذرخواهی تو، تو خرسند بودی از یادآوری یه نکته مهم و  عذرخواهی من...



موضوع :

سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط مامان



حس بویایی

-مامان بوی قورمه سبزی میاد تو ساختمون.

-مامان یکی شنبلیله ریخته توی غذاش

-مامان بوی مرغ زعفرون دار میاد.

-مامان بوی رب انار از کابینت میاد (نگاه کردم دیدم درب رب انار باز شده افتاده و کمی ازش ریخته)

-مامان بوی نودل میاد

-مامان یکی داره کتلت درست  میکنه!

-مامان بوی شیر گندیده میاد تو سوپری

-مامان بوی قهوه میاد از این کوچه

-مامان عجب بوی خورشت کرفسی

و ...

چند ماهی هست که حس بویایی دخترک موخرمایی من به شدت قوی شده حتی ریزترین بوها رو هم تو دور و اطراف و  توی غذاها تشخیص میدی خیلی برام جالبه که بوی مواد تشکیل دهنده غذاها رو از هم تمیز می کنی و میتونی حدس بزنی

و البته این حس قوی گاهی هم اذیتت می کنه  آخه همهی ی بوها هم برات خوشایند نیست که!

و گاهی هم یه بوی خوشایند من و روانه آشپزخونه می کنی تا بویی رو که از در و همسایه و کوچه و خیابان به مشامت رسیده رو من ی جوری تو ی غذایی سر هم کنم و خیالت راحت شه

- مامان عجب بوی ته چینی میاد، میشه بریم ته چین درست کنیم؟

خلاصه اینکه عاشق اون دماغ فندقی تو هستم پریای نازنین مادر که اینهمه به هرجا سرک میکشه و کشف می کنه .



موضوع :

يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط مامان



روز پدر

دخترکم زیبای من دوستت دارم

نقاشی هایی که هر روز تکمیل تر می شوند...

این هدیه زیبا و دوست داشتنی ی تو و به قول خودت تقدیم به بابا جونم



موضوع : دوستداشنی ها

دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 توسط مامان



مهربانی

کودکی هایت را می نگرم، قد کشیده است. دست هایم را می فشاری، محکمتر شده است. صدایت را می شنوم، عوض شده است.

- مامان بعضی وقتها می خوام مامانت باشم تا برات مهربونی کنم.

- مگه مامانا مهربونی می کنن؟

- آره مامان نازنین من خیییییییییییلی مهربونی می کنه

- مهربونی چجوری؟

- بغلم می کنی، برام کتاب می خونی، دستام و می گیری باهام می رقصی، وقتی نمی خوام بیام حموم باهام بازی می کنی...

دخرک موخرمایی من، چقدر بزرگ به کوچکترین کارهای مادرت نمره داده ای. چقدر با سخاوت مرا مهربان در دلت جا داده ای، چه مهربان مادری هستی وقتی همه ی این مهربانی هایت را نثارم می کنی. چقدر صندوقچه دلت را از این کمترین های مادرت با عشق پر کرده ای، چقدر مهربانی در دلت بی ریا نقش بسته است...

پریای نازنینم! کی چه وقت چه زمان چه ساعت چه ثانیه بر من گذشته است که تو این همه بزرگ شده ای تا برای من مادری کنی آن هم مهربانانه و خالص.

پریای من، دلت را دوست دارم، اندیشه هایت را می ستایم...

وای بر من اگر مهربانی هایم را از تو دریغ کنم، وای بر من اگر یادم برود دلت برای همین کمترین های مادرت می تپد، وای بر من اگر یادم برود تو سخاوتمندی، تو دست به نمره ات بالاست باید هرچه دارم رو کنم نگران نمره دادنت نباشم فقط رو کنم داشته های مادری ام را، فقط زندگی کنم لحظه های مادر و دختری ام را...



موضوع : حال خوب

يکشنبه 12 ارديبهشت 1395 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد