هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




یک سوال ساده

سوالی که نمی دانستم جوابش را...

مامان آقای کشاورز هویج رو چجوری می کاره؟

- هویج یه دونه هایی داره که بهش می گن بذر. آقای کشاورز بذر و می کاره میشه هویج.

ولی هویج که دونه نداره این دونه ها رو از کجا میاره؟

و من سکوت

 و تو  

 آخه هویج که دونه نداره!

و من باز هم لحظه ای سکوت...

این دسته سوالها کم کم داره تو خونه ما زیاد پرسیده می شه و تازه دارم می فهمم جواب خیلی از سوالهای ساده دور و برم و نمیدونم و تو باعث شدی تا بریم و بگردیم و با هم پیدایشان کنیم

جانم به وجد می آید برای تک تک سوالهای تو . تشنه شنیدن سوالهای توام. بپرس جان مادر بپرس هرچه می خواهی بپرس می رویم پیدایش می کنیم ، از یک جایی یک کسی یه گوشه ای، جوابی هست حتمن بپرس جان مادر بپرس



موضوع : یه چیز جدید

شنبه 26 دی 1394 توسط مامان



نقش ها

هر روز که بیدار می شویم تا لحظه ای که چشمانمان را بر هم می نهیم و به خواب می رویم و گاه حتی وقتی در خواب به سر می بریم در هزاران نقش و نگار برای یکدیگر جلوه می دهیم رخ خود را گاه دلفریب و گاه دلخراش...

نقش های آدم های بزرگ نقش هاییی نیستند در قالب خیال، اغلب نقشهای دروغینی هستند در پس یک واقعیت دور، یک شخصیت پنهان ، یک آدم دیگر در پس یک نقاب.

نقش بازی می کنیم با لبخند با خشم با آرامش با فریاد با آزادی در حصار، نقش های دروغین ما دلچسب نمی شوند هرگز، نقش های ما وقتی رو می شوند دلتنگمان می کنند ، دلمان را اندوه می پاشند انگار، لبخندمان را خشک می کنند گه گاه. نقش های ما آدم بزرگ ها نقش خشکیست در بستر مرداب.

اما نقش های کودکی جذاب...

نقش های کودکی مملو از خیال، نقشهای کودکی می برد دل ما را تا کنار برکه ی پر آب، نقش های کودکی واقعی اند انگار، گویی از ته وجود بازی می شوند، نه برای فریب بلکه برای همان نقش واقعی. انقدر واقعی که گاه یادم می رود مادرت بودم یا خاله ات یا آقای سوپری یا پیرمرد عینکی یا نقش یک نوعروس.

دخترکم مدتهاست که نقش ها را بازی می کنی می روی تا دل یک نقش ، می شوی مادرم، خاله ام، عمو، مرد عینکی، یک میوه فروش، یک آدم ماهر! یک دختر آبی پوش ...

دوست دارم وقتی نقش بازی می کنی و چقدر ساده و واقعی.

دوست دارم دنیای کودکانه و بی قضاوتت را وقتی می شوی دیگری، همیشه از قبل نقش خود را اعلام می کنی و موضعت را، همیشه رو بازی می کنی در خیال و چقدر هم واقعی و این دلچسب می کند نقش بازی های کودکانه را، چون می دانی چه کسی پشت این چهره است چه کسی پشت این نقش، بازی می کند، خودت هستی و بس، نقشها فقط بازی اند، بازی ای که از قبل مشخص کرده ای محدوده اش را و این راز نقشهای خیالی شما کودکان است رازی که ما آدم بزرگها هرگز نمی توانیمش بازی کرد، نقش های ما همیشه غیر منتظره اند، همیشه با نقاب و گاه برای فریب...

چه بر سر کودکی های ما آدم بزرگ ها می آید؟ چه؟؟؟



موضوع :

شنبه 26 دی 1394 توسط مامان



چتری برای همیشه

- پریا به نظرت اینهمه چتر رو برای چی اینجا گذاشتن؟

- اوممممم اوممممممم  اوممممممم (فکر می کنی)

آخه چون بچه ها اینا رو ببین شاد می شن. ببین به اندازه کافی چتر هست! باید ی چتر آبی برای بابا بردارم، یه چتر رنگی رنگی برای مامان نازنین، ی چتر صورتی دخترونه هم برای خودم، بعدش باهاشون پرواز می کنیم می ریم تو آسمون می خندیم...

لذتی در من هست که در وصف نگنجد، وقتی تو تخیلات کودکانه ات را برایم توصیف می کنی نازنین دخترکم.

راستی راستی چقدر دلم چتری می خواهد تا در دست بگیرم، برویم تا ناکجای آسمان، فقط بخندیم، فقط دلمان را شاد کنیم، فقط دور باشیم دقایقی از هیاهو، فقط بخندیم.

چترم آرزوست...

یک چتر برای روزهای آلوده، یک چتر برای روزهای گرفته، یک چتر برای روزهای ناآرام، یک چتر برای بالا رفتن، یک چتر برای خندیدن، یک چتر برای با هم بودن، یک چتر برای روزهای آرام حتی، یک چتر برای رهایی، چتری برای همیشه...

 

 



موضوع : به روایت تصویر

يکشنبه 29 آذر 1394 توسط مامان



نقاشی های تو

نقاشی خرچنگ و ماهی 16 آذر

 

نقاشی دوتا بچه تمیز و عزیز اولی با چشمانی سبز - دومی با چشمانی آبی 22 آذر

امروز بعد از کشیدن این دوتا بچه تمیز و عزیز از فرط شادی اشک ریختم، اشک شوق از شکوفایی ی درون دخترک مو خرمایی



موضوع : به روایت تصویر

يکشنبه 22 آذر 1394 توسط مامان



روزانه ها 3

 

توضیحات: یک عدد دی وی دی حاوی فیلم عروسی مامان نازنین که حتمن روزی ی ربع باید اون و تماشا کنی یا حدقال روشن باشه تو گوش بدی (البته به خودت باشه دلت می خواد تمام روز روشن باشه!)

ی هارد حاوی فیلم های به قول خودت از دنیا اومدنت که اونم تقریبا روزی ی ربع می بینی یا به همون منوال فیلم عروسی...

نی نی هایی که هر روز باید مراقبشون باشی بهشون شیر بدی پوشک عوض کنی غذا براشون درست کنی و ...

ی دفتر نقاشی و چندتا مداد رنگی جزو لاینک روزانه های دخترک مو خرمایی من

ی فنجون چای که هر روز باید مامان و مهمون خودت کنی باهاشون

ی تور عروسی که روی سرت می ندازی و شاخه گل نارنجی رنگ عروسی که با این دو به واقع قصه زیاد داریم از صبح تا شاممان را ...

کیف لوازم آرایشی که صبح ها بعد از بیداری و شبها قبل از خواب و گاه و بی گاه از روز باید شانه بزنی بر گیسوان خرمایی ات و سشوار بکشی و رژ لبی بزنی و برای مان دلبری کنی

و کتاب هایت که یا ما برایتبخوانیم یا تو برایمان می خوانی یا عروسک هایت برایت یا تو برای عروسک هایت یا هر جور دیگری که فکرش را بکنی

یک تلقن که هر روز با دوست و آشنا و فامیل و دور و نزدیک تماس می گیری و جویای حالشان میشوی و هر آنچه در تخیلاتت سیر می شود برایشان بازگو می کنی

و البته به اینها ختم به خیر نمی شود صدها چیز دیگر می آید و می رود در روزهای کودکی تو  . ما بسنده به همین ها کردیم که هر روز باید باشند در زندگی ی مان

دخترک موخرمایی من پریای نازنین من عاشق همه روزانه های توام همه کوچیک و بزرگهایش همه بازی هایی که برای خودت و برای ما سرهم می کنی و دلمان را همچون نسیم بهاری خنک می کنی

دوستت دارم دلت خنک دخترک دلربای نازنینم...



موضوع : دوستداشنی ها

يکشنبه 22 آذر 1394 توسط مامان



روز برفی

فرصتی که باید غنیمت شمرد

اولین تجربه جدی تو با برف و ساخت یه ادم برفی کوچولوی دوست داشتنی توسط خودت

 



موضوع : به روایت تصویر

دوشنبه 16 آذر 1394 توسط مامان



خاطرات

پریای نازنیم مدتی ست یکی از بهترین ها برای تو شنیدن خاطرات کوچولویی های مامان نازنینه...

این شد که ما دوباره به خاطراتی ریز و درشتی که از کوچولویی هایمان در ذهن داریم سر می زنیم و به واسطه ی لطف تو همه ی روزهای خوب کودکی را دوباره و دوباره مزه مزه م یکنیم و به زبان می آوریم.

بهترین ها برای تو روزهایی ست که با عزیزی گذشته بر من.

روزهای شیرین من با مهربان مادربزرگی که به راستی هنوز باورم نیست نبودنش را و هنوز دلتنگ خانه ی کوچک و گرم او و صندقچه پر رمز و رازش هستم و هر بار که برایت از روزهای من و عزیزی خاطره ای را به زبان می آورم دلم می تپد برای موهای سفیدش ،برای دست های گرمش و زانوهای پر مهرش.

خاطره چیزی نیست که از یاد برود حتمن در گوشه ای از خاکستری ها جای می گیرد برای خودش، فقط کافی ست بروی، بگردی و از لابلای خاکستری ها بیرونش بکشی . بعضی از خاطرات درست از لابلای خاکستری های مغز تا وسط قلب، یک خطی دارد و هر بار که مرور می شوند، قلب تکانی می خورد و گاه حتی می لرزد...

لرزش های قلبم را این روزها با تو سهیم می شوم ، وقتی برایت از روزهای خوب خانه ی عزیزی می گویم. از روزهای شیرینی که در باغ پدر گذشت بر من، از روزهای شیرینی که با کودکی هایم داشتم.

دخترک مو خرمایی من، پریای نازنین، چقدر دلنشین برای من از خاطرات کودکی های خودت حرف می زنی- مو به مو- خط به خط-  گاه حتی یادآورم می کنی آن هایی را که در کنج خاکستری هایم پنهان شده اند و قلبم را دوباره برای دیروزت، برای ماه قبلت و برای سال گذشته ات تکان می دهی، می خندانی و لبریزم می کنی از داشته های خوبمان، از خاطرات شیرین لابلای مغزمان...

خاطرات شیرین برایت آرزو می کنم تا ابد.



موضوع : دوستداشنی ها

يکشنبه 15 آذر 1394 توسط مامان



یه روز پارکی

من و پریا توی پارک محلی ی نزدیک خودمون (اصلاح کاملن ساخته شده توسط دخترک مو خرمایی من)

من مشغول جمع کردن دونه دونه برگ های زرد پاییزی ی ریخته شده زیر پا، پریا مشغول جمع کردن نی نی برگ هایی که دنبال ماماناشون می گردن! و بلند بلند شعر پاییزه پاییزه رو می خونیم، بلند بلند...

بچه ها توی پارک سرگرم بازی، یکی مامانش رو صدا می زنه : مامان ببین چجوری از اینجا بالا می رم. مامان گرم صحبت ...

یکی دیگه داره شعر پاییزه رو با ما تکرار می کنه. مامان بچه غرق در گوشی...

یکی دیگه داره گریه می کنه من لواشک می خوام مامان بچه: میخوای به بابات زنگ بزنم بیاد سراغت؟!

یه مامان بزرگ صبور و خندان هم داره به ما نگاه می کنه و دست می زنه...

من صدام و بلندتر می کنم: " برگ از درخت می ریزه هوا شده کمی سرد"

پریا بلندتر "روی زمین پر از برگ"

طولی نکشید یکی یکی بچه ها دور ما جمع شدند هر کدوم یه عالمه برگ تو دستاشون : "خاله بیا برات برگ جمع کردم"...

همه ی ما - من پریا بچه های توی پارک و یه مامان بزرگ صبور- بلند بلند تکرار می کردیم... "پاییزه و پاییزه برگ از درخت می ریزه..."

بعد از یه عالمه چرخیدن و خوندن و پر شدن کیسه های برگ ، ایستادم روی یه سکو، بچه ها رو جمع کردم و برگ ها رو مشت مشت ریختم رو سرشون. دیدن چشم های برق زده و دست های دراز شده چنتا قد و نیم قد دختر و پسر کوچولو  و یه عالمه برگ زرد پاییزی معلق تو هوا، از اون بالا روی سکو ، به راستی که وصف نشدنی ست...

حال ما که خوب شد... حال بچه ها هم از چشم هاشون داد می زد که خوبند. حال همه تان خوب باد

مگه بچه ها چه توقعی جز دیده شدن از ماها دارن یکم، کم کردن از ارتفاعمون رو نیاز داره فقط یکم...

 



موضوع : حال خوب

يکشنبه 8 آذر 1394 توسط مامان



مارک لباس- تفکر سازنده

- مامان نازنین مارک لباس برای چیه؟

- مثل شناسنامه می مونه برای لباسا

- خوب یعنی برای چیه؟

- برای اینکه بدونیم جنس لباس از چیه؟ کی درستش کرده ...

- چرا ادم با مارک لباس می سوزه؟

- چجوری می سوزه؟

- خار داره. شما و بابا هم همش می سوزید؟

- نه. مگه تو میسوزی؟؟؟؟؟

- آره مارک لباسام همش من و می سوزونن سفت هم هستند در نمیان!

- عزیزم خوب چرا زودتر به من نگفتی تا برات درشون بیارم؟

- آخه می خواستم خودم درش بیارم. بهش هم گفتم دست از سر من بردار، آخه دوسش ندارم!

این شد که من و دخترک مو خرمایی من یه سرگرمی جدید پیدا کردیم . کندن مارکهای تیز و خار دار از لباس های دخترکم که مدتی بوده داشته به وجود آزاردهنده اونها فکر می کرده

حالا هر لباس بی مارکی رو که می پوشه می گه بالاخره راحت شدیما نمی سوزونه ببین چقد نرمه...

یه وقتها یه چیزهای برای بچه های کوچولویی مثل شما می شه یه معظل یه چالش یه عالمه سوال و چقدر خوبه که  فکر می کنی بهشون ، می پرسی و برای حل اونها دست به کار می شی.

هرگز اجازه نده چیزی تو رو آزار بده، برای رهایی از اونها همیشه بپرس. حرکت کن. تلاش کن. رها شو...

 

 



موضوع : یه چیز جدید

يکشنبه 8 آذر 1394 توسط مامان



ذهن های آشفته

مامان خوب، مامان مفید، مامان مهربان، مامان مقتدر، مامان خدمتگذار، مامان بد، مامان عجیب غریب، مامان دیروز، مامان امروز، مامان شاخ دار، مامان دم دار، مامان چنین و چنان ...

وای از اینهمه مامان با اینهمه تعریفای دنباله داری که این روزها پخش شده بین همه و ذهن یه مامان عادی رو آشفته و درگیر خودش کرده.

نمی دونم اینهمه از انواع مامان، از کجا پیدا شده و چه جذابیتی داره که یه مامان عادی رو مجبور می کنه تو ده ها گروه عضو بشه شاید بتونه بفهمه چه جور مامانی باید باشه تا بهش انگ چسبیده نشه تا چیزی جز مامان جلوه نکنه، تا به به و چه چه همه رو بشنوه...

یه مامان مامانه، یه مامان عادی و واقعی خودش می دونه که چه جور مامانی باشه برای بچه خودش، لازم نیست به همه جا سرک بکشه تا مامان بودن خودش رو اثبات کنه، کافی ی فقط مامان باقی بمونه و خودش و گم نکنه تو تعاریف عجیب و غریب و من درآوردی ی این روزهای دنیای اینترنتی ی ناشناس، دنیایی که صحتش معلوم نیست، دنیایی که هر روز یه رنگه و رنگ ثابتی به وجود خودش نمی ده آخه چجوری قابل اعتماده برای نشون دادن یه جلوه درست و حسابی از یه مامان عادی و واقعی.

از اینهمه مامانهای جور واجوری که افتاده تو دهن مامانا بیزرام، از اینهمه مامانی که افتادن دنبال حرفهای نامعلوم و منابع ناکجا برای بروز خودش، دلگیرم. از اینهمه هیاهو و جنجال تو دنیای غیر واقعی خسته و ناامنم.

دلم نمی خواد دنیای ساده و عادی ی مامان بودنم گوش جان بسپاره پای این مامان بودنهای توخالی، این تشویشها و نگرانی های بی حد و مرز پوشالی.

دلم دست بچم و میخواد تو ی روز عادی تو یه دنیای عادی تو یه تعریف کوچیک از مامان بودن زیر یه آسمان معمولی تو همین پارک معمولی با همین اسباب بازی های معمولی سرگرم همین بازیهای مندرآوردی عادی گرم روزمرگی های معمولی، به دور از همه مامان های متمدن دنیای غیرواقعی.

دلم میخواد همین باشیم، همین من و همین تو، تو همین سادگی، تو همین مامان دختری های خودمون عادی ی عادی ی عادی. بدون دغدغه های اینترنتی، بدون دخالتهای اساتید مجازی، یه مامان با یه دختر تو دنیای واقعی ، فقط و فقط همین. بی اهمیت به نام و نشانی که برامون انتخاب می کنن، بی تفاوت به رنگ و لعابهای عجیب و غریب.

دلم سادگی ی خودمون رو می خواد. بی نام ، بی نشان...

 

 

: آگاهی خوبه، لازمه، واجبه اما به شرطی که در همین حد باقی بمونه و تبدیل نشه به درگیری ها و دوگانگی ها و دوچندانی های بی حد و مرز نامعلوم...



موضوع :

جمعه 8 آبان 1394 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد