هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




روز تو

لحظه دیدار نزدیک است...

باز می لرزد دلم، دستم...

شهریور است و در دلم غوغای شیرینی به پاست، لحظه های خوب داشتنت، لحظه های خوب اولین آغوش گرم بودنت، لحظه های ناب بی تکرار آغاز مادر بودنم...

حال این روزهای خونه ی ما خوب است خوب خوب، حال این روزهای دل ما خوب است شرخوش سرخوش، خانه تزیین است، دل می خندد، تن می رقصد، روح پرواز کند، حال این روزهای ما خوب است خوب و گرم ، چهارم شهریور است روز تو، روز خوب بودنت...

صدای تپشهای قلبم را می شود شنید امروز، صدای خندیدن دلم را می شود شنید امروز، صدای بالهای زندگی ام را می شود شنید امروز، حال ما خوب است خوب، خانه غرق از بادکنک رنگی، گل سرخ... خانه ی امروز ما مدیون توست...

پریای من، آمدنت به زندگی مبارک است...

تولدت مبارک



موضوع : حال خوب, دوستداشنی ها

پنجشنبه 4 شهريور 1395 توسط مامان



ی ندانسته کار

یه روز گرم تابستان

خورشید وسط آسمون. من و تو و بابا توی بازار روز...

- پریا مامان هوا گرمه شما بشین تو ماشین پیش بابا من برم خرید کنم بیام

- منم می خوام بیام خرید

- آخه هوا خیلی گرمه

- ولی من دوست دارم بیام

- پریا نمی تونم بغلت کنم موقع خرید بعدش ناراحت نشیا

- باشه مامان من فقط راه میام کنارت و انتخاب می کنم

خوب از اونجایی که همه چیز پیدا و واضح بود بعد از یکم خرید کردن، شما تقاضای بغل کردی و من هم امتناع

کار بالا گرفت گریه ها بلندتر میشد...

- مامان من نمی تونم بغل نباشم من  بغل می خوام الان

- پریا من گفته بودم نمی تونم بغلت کنم

و خرید ما با گریه ادامه داشت ...

خیلی کلافه  شده بودم و سر حرفم موندم و شما رو بغل نکردم

- مامان من خواهش کردم بغلم کنی آخه برام سخته خودم راه بیام

- پریا منم بهت گفتم اگه با من بیای باید سر حرفت بمونی و بغل نخوای

توی ماشین هنوز گریه می کردی...

- مگه تو مامان مهربون من نیستی؟ چرا بغلم نکردی؟

- هستم ولی قبلش با هم قرار گذاشته بودیم

- اما من نمی تونستم قولم و عمل کنم

و من همچنان روی قول و قرار پافشاری می کردم و دلخور از دخترک کوچولوی خودم...

رسیدیم خونه همه چیز آروم شده بود و منم پیش خودم یکم احساس خوبی داشتم که سر حرفم مونده بودم غافل از اینکه:

شب موقع خواب:

- مامان می خوای ی واقعیت رو بهت بگم؟

- اره خیلی خوشحال می شم

- هنوز از من ناراحتی؟

- نه دیگه تموم شد...

- اخه تموم نشده...

- یعنی چی ؟ بازم می خوای قول بدی و عمل نکنی؟

- مامان می دونی چرا گریه می کردم؟

- دلت بغل می خواست

- فقط بغل نبود که!

- پس چی؟

- من خیلی کوچولو هستم وقتی تو بازار روز کنارت راه می رفتم فقط پاهای آدما رو می دیدم! یه عالمه زیاد زیاد پا بود که کنارم راه می رفت! هیچ جایی رو نمی دیدم! ی حس غم انگیزی اومد سراغم...

دلم می خواست مثل شما از اون بالا همه میوه ها رو ببینم آخه گردنم درد گرفته بود همش سرم و بالا می کردم هیچ چیز و نمی دیدم جز پا... خوب منم دلم میوه های رنگی رنگی رو می خواست... .قتی به بابا می گفتی عجب سیب خوبی من نتونستم سیب ها رو ببینم، دلم می گرفت اخه، بعدشم گریه کردم تا بغلم کنی مثل اون دختره که لباس صورتی دخترونه پوشیده بود بغل باباش بود و میوه ها رو نگاه می کرد...

 

خیلی دلم گرفت... من کجا و تو کجا

من به چی فکر می کردم و تو داشتی چه شرایطی رو تجربه می کردی...

من تو فکر یه درس آموزشی بی وقت، تو، تو دنیای کوچیک خودت تنها...

گاهی بدون اینکه بدونیم دنیای کوچیک شما رو نمی بینیم و یادمون میره زاویه دید شما چقدر متفاوته از زاویه دید ما...

دلم برای امروز تو از اون پایین میون اینهمه پای آدم بزرگ گرفت، بغلت کردم ازت معذرت خواهی کردم که نتونسته بودم شرایط تو رو درک کنم

حالا آخر شب به جای اینکه من خرسند باشم از درسی که بهت دادم و منتظر عذرخواهی تو، تو خرسند بودی از یادآوری یه نکته مهم و  عذرخواهی من...



موضوع :

سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط مامان



حس بویایی

-مامان بوی قورمه سبزی میاد تو ساختمون.

-مامان یکی شنبلیله ریخته توی غذاش

-مامان بوی مرغ زعفرون دار میاد.

-مامان بوی رب انار از کابینت میاد (نگاه کردم دیدم درب رب انار باز شده افتاده و کمی ازش ریخته)

-مامان بوی نودل میاد

-مامان یکی داره کتلت درست  میکنه!

-مامان بوی شیر گندیده میاد تو سوپری

-مامان بوی قهوه میاد از این کوچه

-مامان عجب بوی خورشت کرفسی

و ...

چند ماهی هست که حس بویایی دخترک موخرمایی من به شدت قوی شده حتی ریزترین بوها رو هم تو دور و اطراف و  توی غذاها تشخیص میدی خیلی برام جالبه که بوی مواد تشکیل دهنده غذاها رو از هم تمیز می کنی و میتونی حدس بزنی

و البته این حس قوی گاهی هم اذیتت می کنه  آخه همهی ی بوها هم برات خوشایند نیست که!

و گاهی هم یه بوی خوشایند من و روانه آشپزخونه می کنی تا بویی رو که از در و همسایه و کوچه و خیابان به مشامت رسیده رو من ی جوری تو ی غذایی سر هم کنم و خیالت راحت شه

- مامان عجب بوی ته چینی میاد، میشه بریم ته چین درست کنیم؟

خلاصه اینکه عاشق اون دماغ فندقی تو هستم پریای نازنین مادر که اینهمه به هرجا سرک میکشه و کشف می کنه .



موضوع :

يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط مامان



روز پدر

دخترکم زیبای من دوستت دارم

نقاشی هایی که هر روز تکمیل تر می شوند...

این هدیه زیبا و دوست داشتنی ی تو و به قول خودت تقدیم به بابا جونم



موضوع : دوستداشنی ها

دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 توسط مامان



مهربانی

کودکی هایت را می نگرم، قد کشیده است. دست هایم را می فشاری، محکمتر شده است. صدایت را می شنوم، عوض شده است.

- مامان بعضی وقتها می خوام مامانت باشم تا برات مهربونی کنم.

- مگه مامانا مهربونی می کنن؟

- آره مامان نازنین من خیییییییییییلی مهربونی می کنه

- مهربونی چجوری؟

- بغلم می کنی، برام کتاب می خونی، دستام و می گیری باهام می رقصی، وقتی نمی خوام بیام حموم باهام بازی می کنی...

دخرک موخرمایی من، چقدر بزرگ به کوچکترین کارهای مادرت نمره داده ای. چقدر با سخاوت مرا مهربان در دلت جا داده ای، چه مهربان مادری هستی وقتی همه ی این مهربانی هایت را نثارم می کنی. چقدر صندوقچه دلت را از این کمترین های مادرت با عشق پر کرده ای، چقدر مهربانی در دلت بی ریا نقش بسته است...

پریای نازنینم! کی چه وقت چه زمان چه ساعت چه ثانیه بر من گذشته است که تو این همه بزرگ شده ای تا برای من مادری کنی آن هم مهربانانه و خالص.

پریای من، دلت را دوست دارم، اندیشه هایت را می ستایم...

وای بر من اگر مهربانی هایم را از تو دریغ کنم، وای بر من اگر یادم برود دلت برای همین کمترین های مادرت می تپد، وای بر من اگر یادم برود تو سخاوتمندی، تو دست به نمره ات بالاست باید هرچه دارم رو کنم نگران نمره دادنت نباشم فقط رو کنم داشته های مادری ام را، فقط زندگی کنم لحظه های مادر و دختری ام را...



موضوع : حال خوب

يکشنبه 12 ارديبهشت 1395 توسط مامان



دلخوشی

همین که یک روز صبح صدایی، تو را از عمق آشفته خوابی بیرون کشد و  سر از پا نشناسی تا خودت را از جایت بلند کنی و هیجان آغوش سرچشمه صدا همچو نسیمی در موهایت بوزد و آرامت کند و نگاهت به نگاه چشمان نافذ براق کوچکی بی افتد که در اریکه ی کوچک خود نشسته و لبانش سراسر لبخند عاشقانه است و دستانش لبریز از انتظار آغوشت و صدایش که تکرار می کند " مامان جون بیدار شو صبح شده دلم برات تنگ شده"، همین یعنی زندگی، روز خوش خودش را امروز روانه ی خانه و کاشانه و زندگی و روز و حال و احوالت کرده، همین برای شروع یک روز با دنیایی از آرامش با دنیایی از خواستنی های جورواجور رنگی رنگی کافیست.

امروز من، اینگونه آغاز شد، پر از برکتی که صدای دلخوش تو نوازش داد روح و جانم را.

بدان که همین ها از تو برای پر کردن نیمه های خالی زندگی ام گاه می شود یک دنیا انگیزه .

پریای نازنینم، دخترک مو خرمایی من، یک وقت ها برای لحظه های ساعت زندگی ام می شوی یک دلخوشی بزرگ که ته دلم را آبیاری می کند می رویاند و سرشارم می کند برای زندگی . درست مثل احساسات کودکی هایم ، مثل انتظار سرخوش شب قبل از اردو...



موضوع : دوستداشنی ها

سه شنبه 17 فروردين 1395 توسط مامان



صدای خوب زندگی

- مامان وقتی پنجره رو باز می کنیم باد میاد تو خونمون، صدا میاد تو خونمون، خوب؟

- خوب!

-وقتی پنجرمون رو باز می کنیم چی میره بیرون از خونمون؟!

واقعن ما چی داریم تو خونمون که وقتی پنجره رو باز کنیم از خونمون بره بیرون و برای اون بیرون بشه ی چیز خواستنی؟

تا حالا هرگز به این قسمت دیوار فکر نکرده بودم، همیشه چیزی که از اون طرف پنجره اومده تو خونمون اهمیت داشته! اما واقعن وقتی ما پنجره رو باز می کنیم قطعن یه چیزی میره اون طرف پنجره!

وقتی پنجره ای رو باز کردیم، حواسمون باشه چی رو داریم از خونمون می فرستیم اون طرف زندگی!

پریای نازنینم ممنون که حواسم و جمع کردی برای چیزهایی که از خونمون بیرون میرن. برای اینکه حواسم باشه خونمون همیشه ی چیز خواستنی برای دنیای بیرون پنجرمون داشته باشه!

چند روزی هست پنجره رو که باز می کنیم می خندیم عطر خوشبویی روونه ی هوا می کنیم، بعد باد می خوریم صدا می شنویم ، نه فقط صدای بوق و فریاد. می شنویم صداهای خوب اون طرف پنجره را، صدای  خوب زندگی را...

 



موضوع : یه چیز جدید

دوشنبه 24 اسفند 1394 توسط مامان



هفت سین

سفره هفت سین تو به همراه عمو نوروز

عاشق سفره هفت سینت هستم دخترکم،

عاشق اون دوتا ماهی ی کوچک و خندان

عاشق عمو نوروز کنار سفره هفت سینت

عاشق سماق و سمونویی که فقط من و تو می دونیم این دوتا سماق و سونست

عاشق پروانه و گلهایت

عاشق گوشواره های تخم مرغ

عاشق سیر بزرگ

عاشق روبان قرمز سبزه

عاشق سکه

عاشق سیب قرمز خوشمزه ات

عاشق دستهایت موقع کشیدن، چیدن و چسباندن

عاشق لحظه های شاد تو  با سفره هفت سینت

عاشق انتظار عیدانه ات

عاشقم عاشق...

 

 



موضوع :

سه شنبه 18 اسفند 1394 توسط مامان



یک سوال ساده

سوالی که نمی دانستم جوابش را...

مامان آقای کشاورز هویج رو چجوری می کاره؟

- هویج یه دونه هایی داره که بهش می گن بذر. آقای کشاورز بذر و می کاره میشه هویج.

ولی هویج که دونه نداره این دونه ها رو از کجا میاره؟

و من سکوت

 و تو  

 آخه هویج که دونه نداره!

و من باز هم لحظه ای سکوت...

این دسته سوالها کم کم داره تو خونه ما زیاد پرسیده می شه و تازه دارم می فهمم جواب خیلی از سوالهای ساده دور و برم و نمیدونم و تو باعث شدی تا بریم و بگردیم و با هم پیدایشان کنیم

جانم به وجد می آید برای تک تک سوالهای تو . تشنه شنیدن سوالهای توام. بپرس جان مادر بپرس هرچه می خواهی بپرس می رویم پیدایش می کنیم ، از یک جایی یک کسی یه گوشه ای، جوابی هست حتمن بپرس جان مادر بپرس



موضوع : یه چیز جدید

شنبه 26 دی 1394 توسط مامان



نقش ها

هر روز که بیدار می شویم تا لحظه ای که چشمانمان را بر هم می نهیم و به خواب می رویم و گاه حتی وقتی در خواب به سر می بریم در هزاران نقش و نگار برای یکدیگر جلوه می دهیم رخ خود را گاه دلفریب و گاه دلخراش...

نقش های آدم های بزرگ نقش هاییی نیستند در قالب خیال، اغلب نقشهای دروغینی هستند در پس یک واقعیت دور، یک شخصیت پنهان ، یک آدم دیگر در پس یک نقاب.

نقش بازی می کنیم با لبخند با خشم با آرامش با فریاد با آزادی در حصار، نقش های دروغین ما دلچسب نمی شوند هرگز، نقش های ما وقتی رو می شوند دلتنگمان می کنند ، دلمان را اندوه می پاشند انگار، لبخندمان را خشک می کنند گه گاه. نقش های ما آدم بزرگ ها نقش خشکیست در بستر مرداب.

اما نقش های کودکی جذاب...

نقش های کودکی مملو از خیال، نقشهای کودکی می برد دل ما را تا کنار برکه ی پر آب، نقش های کودکی واقعی اند انگار، گویی از ته وجود بازی می شوند، نه برای فریب بلکه برای همان نقش واقعی. انقدر واقعی که گاه یادم می رود مادرت بودم یا خاله ات یا آقای سوپری یا پیرمرد عینکی یا نقش یک نوعروس.

دخترکم مدتهاست که نقش ها را بازی می کنی می روی تا دل یک نقش ، می شوی مادرم، خاله ام، عمو، مرد عینکی، یک میوه فروش، یک آدم ماهر! یک دختر آبی پوش ...

دوست دارم وقتی نقش بازی می کنی و چقدر ساده و واقعی.

دوست دارم دنیای کودکانه و بی قضاوتت را وقتی می شوی دیگری، همیشه از قبل نقش خود را اعلام می کنی و موضعت را، همیشه رو بازی می کنی در خیال و چقدر هم واقعی و این دلچسب می کند نقش بازی های کودکانه را، چون می دانی چه کسی پشت این چهره است چه کسی پشت این نقش، بازی می کند، خودت هستی و بس، نقشها فقط بازی اند، بازی ای که از قبل مشخص کرده ای محدوده اش را و این راز نقشهای خیالی شما کودکان است رازی که ما آدم بزرگها هرگز نمی توانیمش بازی کرد، نقش های ما همیشه غیر منتظره اند، همیشه با نقاب و گاه برای فریب...

چه بر سر کودکی های ما آدم بزرگ ها می آید؟ چه؟؟؟



موضوع :

شنبه 26 دی 1394 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد