هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




پشت پنجره

یه پنجره هست رو به اتوبان، رو به گذر آدما، رو به خونه های دور، هر وقت از روز یا هر وقت از شب دلم  آروم باشه یا دلم درگیر و دار زندگی متلاطم باشه میام پشت این پنجره و دقایقی خیره می شم به اون بیرون و ذهنم و باز می کنم. تو لحظه های کنار پنجره آدمای خوب زندگیم از لابه لای مغزم عبور می کنن و ناخودآگاه شریک اون لحظه های من میشن. لحظه های پشت پنجره واسه من یه لحظه های خاص از زندگی ی که می تونم خودم و اونجا بیشتر حس کنم و دلبستگی هایی  رو که دارم و بیشتر به یاد بیارم. و ناخوشی هایی که نباید باشن و از یاد ببرم.  لحظه های پشت پنجره ی این روزهای من گاهی توام می شه با حضور دخترکی که از اون پایین به من می چسبه و سرش و بالا می گیره و ازم می خواد اونم تو تماشای اون طرف پنجره شریکش کنم. لحظه های پنجره من حالا واسه دخترکم هم  یه لحظه های خاص شده درست مثل مامان، دخترکم پشت پنجره گاهی فقط در سکوت تماشا می کنه فقط نگاه، بی کلام، گاهی هم هر آنچه اون طرف پنجره داره اتفاق می افته و هر آنچه که حتی از دید من خارجه رو برام تعریف می کنه :" مامان آقا رفت، خانم نشست، پیشی اشتاد (افتاد)، مامان گل، مامان ماشین، مامان جوجو، مامان باد، مامان پچم (پرچم) تکو(تکون می خوره) ، مامان آسنون (آسمون) ، مامان ستایه (ستاره) مامان نور و ... یه وقتا هم با اون طرف پنجره ای ها حرف می زنی و من از طرف اونا جواب می دم!

حالا من و دخترک، هر دو لحظه های پشت پنجره ای واسه خودمون داریم که هر کدوم به فراخور حال خودمون اون طرف پنجره رو می بینیم و تو ذهنمون واسه خودمون با خیال هزار جور اندیشه می سازیم. لحظه های پشت پنجره شده جزو روزانه های ما واسه جذب یه حال خوب واسه دفع یه حال بد... چقد خوبه که تو هم می تونی بیای پشت پنجره و خودت و آروم کنی و برای خودت فکر کنی و گاهی هم برای من از افکار و دیدنی هات حرف بزنی... لحظه های پشت پنجره یه یادگار از مامان میشه واسه تو، واسه وقتایی از زندگیت که دلت می خواد دنیا رو یکم آرومتر و با فاصله تماشا کنی واسه وقتایی که از یاد نبری اون طرف پنجره هم زندگی جاریست...

حالا دیگه مدتی ی وقتی از کنار ساختمونا رد میشم کمی با تامل رد می شم و یه نیم نگاهی هم به اون بالاها و پشت پنجره ها می ندازم ، شاید یه فرشته کوچولو پشت یکی از این پنجره ها نشسته  و داره برای من دست تکون میده...

 

 



موضوع : حال خوب

شنبه 1 آذر 1393 توسط مامان



مامان که باشی

مامان بیا، مامان بگیر، مامان بشینم، مامان بخورم، مامان ببینم، مامان بده، مامان بخونم، مامان اینجا، مامان تو اتاق، مامان بخوابیم، مامان آهنگ، مامان برقصیم، مامان کتاب، مامان لباس، مامان کجا، مامان برم؟ مامان درسته؟ مامان درست کن، مامان...

 وقتی مامان میشه همه چیز، وقتی مامان میشه یه موجود مقدس، وقتی مامان میشه همه زندگی واسه یه دخترک کوچولو، یه مامان چقدر باید مراقب مامان بودنش باشه و شونه هاش و قوی کنه واسه این مسئولیت بزرگ... یه مامان چقدر باید مامان بودنش رو لای پنبه نگه داره تا مبادا خدشه دار بشه و  دخترک کوچولو دلش قرص بمونه که همه چیزش درست سر جای خودشه و ته دلش همیشه آروم باشه و پیش خودش بگه درسته این دقیقن خودشه، این همونیه ی که چشم باز می کنم  و می بینمش ته نگاهش فرق داره با بقیه ی نگاه های دنیا...

مامان که باشی باید دل خودت از خودت قرص باشه تا بتونی دل بزرگ یه آدم کوچولو رو نلرزونی، تا باور کنه که ته دلت با ظاهرت یکی ی و از ته دلت داری مامان بازی می کنی، آخه آدم کوچولوها بهتر از هر کسی می تونن ته دل آدما رو ببینن انگار هیچ مرزی واسه دیدن ته دل آدما واسه اونا تعربف نشده واسه همینه که مامان که شدی باید باورهای درونی ی خودت رو  با اون چیزی که داری نشون می دی  همسو کنی، مامان که باشی تنها وقتی ی که نمیتونی نقاب بزنی و نقش بازی کنی، تنها وقتی ی که فقط می تونی مامانی باشی که هستی، آدمی باشی که هستی، تنها وقتی ی که می تونی خود خودت باشی چون کسی که روبروته تو چشمات هم که نگاه نکنه فرق راست و دروغ حرفات رو خوب می فهمه ...

مامان که باشی بهترین وقت واسه روراست بودنه، بهترین زمان واسه یه زندگی ی بدون کلکه...

 



موضوع : دوستداشنی ها

جمعه 30 آبان 1393 توسط مامان



نو روز

"ییک، دوووووو، سی، چار"، همه چیز را می شماری تا چهار ... و این چهار عدد چقدر ابر سفید باران زا بالای سر من درست می کنند و چقدر باران های عاشقانه از آن ابرها روزهای پاییزی من و تو را دستخوش احساس می کنند، گاهی زمان از دستمان خارج است و هی دنبالمان می کند و هی به گرد پای من و تو هم نمی رسد و یهو به خودش می آید می بیند تاریک شده، روز گذشت... ساعت های من و تو پر است از با هم بودن ها با هم بال در می آوریم به آسمان پرواز می کنیم، ماهی می شویم به اعماق دریا می رویم، برای هم قصه می خوانیم هر کدام به روش خودمان و صد البته روش قصه گویی تو با همان دو کلمه می ارزد به تمام قصه های من... گاه با هم دعوا می کنیم حتی، اما دل کوچک مهربان تو کم طاقت است و به ثانیه هم اجازه نمی دهد تا بگذرد و اخم در من شکل بگیرد خودت با مهارت دخترانه و کودکانه ات دعوایمان را تبدیل به بوسه های مادر و دخترانه ای می کنی که گه گاه فرشته ها در گوش من یادآورم کرده اند حسودی می کنند بر حاال ما...

چند روز پیش، مرا بوسیدی و با چشمان گردت چشم در چشم من دوختی و گفتی" مامان دوووس دارم" مادرت را  نه در زمین نه در ابرها نه در هفتمین آسمان دنیا می شد پیدا کرد... این جمله مرا برد به ناکجایی که  انگار صورتی بود رنگش، انگار بوی نرگس می داد همه جای تا جایش انگار اول دنیا بود... وقتی دوست داشتن را درک کردی یعنی فصل تازه ای از زندگی برایت شکل گرفته یعنی روح تازه ای در وجود مخملی ات دمیده شده یعنی  صدای درونت را حس کرده ای و حالا که می توانی دوست داشتنت را به زبان بیاوری همه اینها دو چندان شده اند و خدا با تو روز جدیدی را آغاز نموده و مبارک باد این نو روز، این حس قشنگ.

 



موضوع : برای تو, یه چیز جدید

پنجشنبه 29 آبان 1393 توسط مامان



لحظه های با تو بودن

یه وقتا اتفاقای با ارزشی جلوی چشممون دارن شکل می گیرن و ما با اینکه شش دانگ حواسمون روی اونا متمرکزه نمی بینیمشون .

لباسای توی کمدت رو مرتب می کردم و یکی یکی بزرگترا و جدیدا رو جایگزین لباسای کوچولوی قبلی می کردم  واقعن حالم دگرگون شده بود از این همه تغییر و بزرگ شدن، باورم نمی شد یه روز یه لباسی رو به تن می کردی که قد تنه لباست حتی کمتر از یه وجب بوده دخترم... تو کی این همه بزرگ شدی که من ندیدم... کی این همه وقت گذشته که باورش این همه برای من سخته. چقدر قد کشیدنت شیرینه عزیزک و چقدر دلتنگ کوچکی های تو هستم . چقدر روزهای زندگی آدم ها سریع می گذره و میره و میره و تبدیل می شه به خاطره...

با اینکه لحظه به لحظه با تو بودم و کنارت روزهای زندگی ی خودم هم گذشته ، با اینکه چشم از تو برنداشتم و ثانیه ثانیه از بودنت رو شمردم و لای ورق های خاکستری مغزم جا دادم، با اینکه بزرگ شدنت جلوی چشمای خودم قد کشیده، با اینکه خودم از روزهای بزرگ شدنت عکس یادگاری گرفتم، با اینکه نفس به نفس تو  و با  هم بزرگ شدیم، نمی دونم چرا باورم نمیشه این همه گذشته و تو این همه تغییر کردی و این همه بزرگ شدی. دلم تنگ می شه  دلم می گیره دبم می لرزه ، می ترسم نکنه یه جایی از این روزا چشمم رو بسته باشم و یه لحظه از تو رو حفظ نکرده باشم واسه خودم یه لحظه از روزهای قشنگی که دیگه می ره می شینه تو خاطره های من و بابا و تو حتی به یادشون هم نمیاری. این روزهای برما گذشته رو تو یه جای امن تو دلم جا دادم  و باهاشون دلتنگ می شم دلشاد می شم می رقصم و می گریم و می خندم.

پریای نازنینم بزرگ شدنت مبارک دخترکم. 

کاش به کفایت قدر با هم بودن هامون رو بدونیم ما آدم ها و لحظه های با هم بودنمون رو با هیچ چیز خراب و کدر نکینم کاش.

 



موضوع : دوستداشنی ها

دوشنبه 5 آبان 1393 توسط مامان



این و آن

دیروز تو پارک:

- "عزیزم  هوا که خوبه هنوز اینهمه سرد نشده چرا اینهمه بچه رو پوشوندی کلاه گذاشتی اینهمه سخت نگیر بزار بچه نفس بکشه"!

امروز تو پارک:

- "وا دخترم از تو بعیده چرا سر بچه رو لخت گذاشتی همینجوری آوردی پارک ، باد میره تو گوش بچه سرش سرما می خوره هوای پاییز خطرناکه یه کلاه سرش کن سینش و خوب بپوشون"!!!

من: درسخوان

اینم پریا در پارک: البته این عکس سه ماه پیشه



موضوع :

دوشنبه 5 آبان 1393 توسط مامان



تولد یکسالگی

تولد یکسالگی ی فرشته زندگی ی ما

 

 

تم تولد: فرشته

ایکه توی تولدت قادر به راه رفتن بودی و سعی می کردی شمع تولدت رو خودت فوت کنی  و بعدشم با بقیه دست بزنی و شادی کنی برای مامان و بابا خیلی هیجان انگیز بود.

 

 



موضوع : به روایت تصویر

جمعه 14 شهريور 1393 توسط مامان



365 روز

نسیم ملایم  هوای شهریور از گوشه ی پنجره ی باز اتاق رخساره ام را می نوازد و خشک می کند اشک های  آغشته با شوق و احساسم را و می برد مرا به لحظه ی عاشقی ای که برای نخستین بار تجربه اش کردم و یادآورم می کند ثانیه ثانیه از لحظه ی آمدن دخترکم را با همان حال و هوای نخستین لحظه دیدار و شروع ثانیه های مادری ام.

یکسال است که تن پوش لطیف و مخملی ی مادرانه ام را به تن کرده ام  و  با گذر هر ثانیه از عقربه های ساعت روحم بزرگ و آرام تر شده است، یک سال از لحظه آمدنت می گذرد و ذهنم که به عقب باز می گردد تپش های قلبم تند و تند تر می زند و  سول های مادری ام را به رقص وا می دارد رقصی آرام و دلنشین با ملودی کودکانه ای که با چنگ آسمانی ات نواختی بر من در این 365 روز از زندگی ی مادرانه ام...

لحظه های با تو بودن لحظه های نانوشته ای ست که  در جانم حک می شوند در قلبم می نشینند و در گوشه گوشه ی زندگی ام رج می زنند، می بافند، نقش می دهند بر وجودم مادر بودنم را ... 365 روز از با تو بودن می گذرد و من امروز در 366 روزگی ی تو به شکرانه داشتنت نماز شکر به جا می آورم و می بالم به خداوندی که در نزدیکی مان زندگی می کند، به خداوندی که چشم از ما بر نداشت و لحظه ای تنهایمان نگذاشت، به خداوندی که  این تن پوش را برای من با مرغوب ترین تار و پودهای زندگی رقم زد و تو را به آغوش من سپرد.

آسمان امشب آرام و در سکوت ستاره هایش را ریسه بسته است و می دانم که فرشته های نادیده ی آسمانی نیز امشب با من می رقصند، می خندند، می نوازند و می گریند...

پریای من ، دخترک نازنین من تولدت مبارک دردانه فرشته ی خانه ی کوچک ما زمینی شدنت مبارک



موضوع : برای تو

سه شنبه 4 شهريور 1393 توسط مامان



عینک مادرانه

وقتی چهارتا مامان با فسقلی های قد و نیم قدشون کنار  هم جمع میشن، دیدنی و شنیدنی ی حرفا و حرکاتی که بینشون رد و بدل میشه...

هرکی دلش می خواد هر چیزی که کوچولوی دوست داشتنی ش تو چنته داره رو ، رو کنه و با افتخار سرش و بالا بگیره و حتمن هم تو دلش میگه آخیش خدا رو شکر که بچه من چنان و بهمان... هر مادری بدون شک محو تماشای فرشته خودشه و حتمن هم ته دلش داره  آب می شه از فرط هیجان.

حال خوبی ی این حس مادرانه و این رد و بدل کردن های زیرکانه و شیطنت های پنهانی...

وقتی تو رو مشغول بازی کنار دوستای کوچولوی خودت می بینم انگار دنیام محدود می شه تو محدوده وجودی ی تو و انگار همه داشته های دنیا رو توی تو دارم یکجا می بینم ... البته می دونم که کار، کار  عینک مادرانه ست. با این وجود من عاشق همین وقتایی هستم که عینک مادرانه رو روی چشمام می زارم و دنیا برام میشه پریا و پریا و پریا ...

وقتی هرگوشه از دنیا برام تار و کمرنگ میشه این عینک مادرانست که حال من و عوض می کنه و طراوت میده به چشمام و باز می کنه دیدم رو، این روزا عینک مادرانه ام شده عصای دست قلب من، شده یه آب خنک واسه لحظه های عطشم... واسه دلتنگی ها و غصه های بدون عینکم .

دیگه این روزا وقتی کنار چنتا مامان می شینم به وضوح می تونم عینک های نامرعی ی مادرانشون رو ببینم و زیر لب لبخندی بزنم و فوری عینک مادرانه خودم رو به چشمم بزنم و با دیدن تو برم به ته زندگی و کاری نداشته باشم به اینکه کی چنتا کلمه از تو بیشتر بلده حرف بزنه یا کی چنتا پله از تو بیشتر می تونه بالا بره...

وقتی عینک مادرانه ام روی چشمام باشه تو، روی بالاترین پله زندگی ایستادی  واسه من...

وقتی بزرگ شدی و از کنار چنتا مامان که دارن با لبخند به بچه های نازشون نگاه می کنن رد شدی، یکم مکث کن، یه نگاهی به چشماشون بنداز، حال خوبشون رو دو دستی جذب کن و عینک مادرانه شون رو یه نیم نگاهی بنداز مطمئنم تو هم مثل مامانت می تونی عینک نامرعی ی مامانای عاشق پیشه رو ببینی و لبخند بزنی.

برای همه مامانا یه عینک نامرعی ی مادرانه آرزو می کنم تا دست از سر فرشته هاشون بردارن و مقایسه کردن رو واسه همیشه از یاد ببرن چون وقتی عینک نامرعی مادرانه روی چشم مادری باشه محاله مرغ همسایه رو غاز ببینه! و محاله چشم رو روی داشته های فرشته ی ناز توی دستاش ببنده...

حال همه مامانا و فرشته ها خوب باد...



موضوع : حال خوب

دوشنبه 2 تير 1393 توسط مامان



داشتن تو

پرده ها رو کنار زدم  تا روشنایی های خورشید که از صبح پشت پنجره منتظر نشسته بودن راهشون و  باز کنن و بیان بشینن توی خونه، گوشه پنجره رو باز کردم تا صدای بازی ی بچه های توی پارک با صدای بازی و  شادی تو ادغام شه و حس خوب زنده بودن دنیا رو دور بزنه گوشه گوشه ی خونه، چند تا شاخه ی گل رز سفید انداختم توی گلدون روی میز و شر شر پرش کردم از آب زلال و یه حبه قند هم واسه دلخوشی ی خودم که بلکه هم چند روز بیشتر میهمونمون باشن گذاشتم تنگ گلا، لباسای خشک شده رو یکی یکی روونه طبقه های خودشون کردم، قابلمه غذای کوچیکت رو  روی اجاق دائم چک می کردم و ... تو هم پا به پای من از این اتاق به اون اتاق از این گوشه به اون گوشه چهاردست و پا می آمدی و گه گاهی هم پاهای مامان و می گرفتی تا وایسی منم به احترام تو می ایستادم تا تو به کار جذابت برسی و با هم لذت ببریم و دست و هورا بگیم و بعد هم راهمون رو می گرفتیم و می رفتیم ... همپای هم، قدم به قدم با هم...

چقدر امروز ریتم زندگی آروم و دلنشینه توی خونه...

دخترکم حالا دیگه ساعت های خونه رو چنان پر می کنی که تا به خودم میام می بینم ماه در اومده و ستاره ها چشمک می زنن... این روزها گذر عقربه های ساعت برام مفهومی ندارن، گذر زمان رو نمی خوام، صبح که میشه دلم شب رو نمی خواد، شب که میشه صبح رو به انتظار نمی شینم ، فقط و فقط دلم این لحظه های تو رو می خواد این دقایقی که دارم باهات زندگی می کنم و کودکانه هات رو که می بینم و حال خوبی که با بودنت دارم.

از دور که نگاهت می کنم باورش برام سخته که  چقدر زود گذشته و بزرگ شدنت چقدر داره به سرعت پیش  می ره، انگار اصلن یادم نمیاد تو یه فرشته خیلی کوچولو بودی و حالا داری واسه من می رقصی و دست می زنی و  دور و برت رو با هیجان واسه من  توصیف می کنی...

حال خوب این روزهای خونه ی ما مدیون تو و بزرگ شدن های توئه، مدیون خدای بزرگ ههمون...

یه دختربچه کوچولوی بزرگ شده تو هر خونه ای که باشه بی برو برگرد حال اون خونه خوبه خوبه و  صدای شادی از آجر آجر اون خونه بالا می ره و ابرای بالای اون خونه قطعن دارن تو آسمون می رقصن و  حتمن حتمن خدا  چشمش رو از روی اون خونه یه لحظه هم بر نمی داره ... پریای نازنین... دختر قشنگ من چقده حس خوبیه داشتن همه ی اینا کنار هم... 

 

 

 



موضوع : حال خوب

شنبه 31 خرداد 1393 توسط مامان



دنیای کودکانه

صدای شخصیت های بی سر و ته یه کارتون عجیب غریب، خونه رو پر کرده بود . یه نگاه به تو انداختم که چجوری با شور و هیجان به تی وی نگاه می کردی و ذوق زده شده بودی. واسم جالب بود یعنی چی داری می بینی که اینهمه دلت و شاد کرده هیجانت رو برانگیخته. دلم خواست یه لحظه دنیا رو از زاویه دید تو ببینم و توی موقعیت تو قرار بگیرم شاید منم اونجوری به راحتی مثله تو با یه کارتون ارتباط برقرار کنم، بخندم و دلم شاد شه و بچگی کنم. آروم نشستم کنارت، خودم و خم کردم، جمع کردم  و ارتفاعم رو با هر سختی که بود هم قد تو کردم...

وای عجب دنیای عجیب غریبی... یه میز غول پیکر که با یه گلندون سیاه و بزرگ روی مرکزش دقیقن جلوی چشمام بود، چنتا ظرف شکلات و آجیل و ... همه سطح میز رو پوشونده بود و زوایای دید من و کمتر و کمتر می کرد، یه تی وی بود که نصف اعظم اون پشت میز پنهان شده بود و یه قسمتهایی از تی وی هم به واسطه گلدون روی میز دیده نمی شد، از گوشه و کنارای اینهمه اشیا می شد دید که یه سری تصاویر رنگی و صدا دار در حال بخش شدنه ولی اصلن نمی شد تصویرا رو به خوبی بهم وصل کرد، مثل یه پازل می موند که تعداد زیادی از قطعاتش گم شده باشه! من بیشتر کلافه شدم تا اینکه لذت ببرم... همونجا روی زمین کنار پاهات دراز کشیدم و نگاهت کردم ، همچنان مشغول تماشای تی وی بودی و هر از گاهی یه نگاه به من می نداختی و با لذت هرچه تمام حس تماشای تی وی رو واسه من با حرکاتت نشون می دی... حس خوبی که اون لحظه داشتی... حس تماشای یه پازل ناتمام برای تو چقدر لذت بخش بود. همین که این همه توانمند شده بودی تا بشینی و ببینی و بشنوی و بخندی و دست بزنی رو چقدر قشنگ شکر گذاری می کردی با شادی هات، همین چند تکه رنگ و صدا تو اون لحظه شده بود یه دنیا شادی واسه تو...

ای کاش ما ادم بزرگا همیشه دنبال همه چیز کنار هم نبودیم واسه شاد بودن و خندیدن.

دنیای کودکانه امروز تو  یه درس زندگی بود واسه من تا آروم و قرار بگیرم با همین هایی که هست، همین چند تکه داشته ها همین چند تکه های زندگی...

دنیای کوچولوی شاد تو می ارزه به دنیای بزرگ و خیلی بزرگ و بزرگتر ما ادم بزرگایی که شاد بودن رو بلد نیستیم خوب زندگی کنیم.

 



موضوع : دوستداشنی ها

دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد