هیجان

هیجان روزهای پروراندنت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




خونه ی ما

خونه ی ما دوره دوره

پشت کوه ها  ی صبوره

پشت دشتا ی طلایی

پشت صحرا ها ی خالی

خونه ماست  اونور آب

اونور موجاااا ی بی تاااب

پشت جنگلااااا  ی سروه

توی رویاست  توی ی خواب...

یه روز از روزای زندگی ما دخترکم با یه عالم احساس کنارم نشست و تکرارکنان می گفت: "مامان خونه ی ما خونه ی ما"، اولش متوجه نمی شدم منظورت چیه و برات خونه ی خودمون رو توصیف کردم اما دیدی مامان ذهنش خیلی دوره از خواسته ی تو ، برام شرح دادی: "خونه ی ما دوره گلابی داره پسته داره ".

منم یه مادر عاشق و ذوق زده مثل همه مادرهای دنیا و شگفت زده از شنیدن این جمله ها پریدم بالا و این آهنگ و واست دانلود کردم و الان خونه ی ما چهار ماهه شده جزو لاینفک روزانه ها و شبانه های دخترکم و به جرئت می تونم بگم همه این ترانه رو حفظی و باهاش می خونی باهاش می رقصی باهاش اشک تو چشمات جمع می شه باهاش زندگی می کنی تصویرهاش رو نقاشی میکنی در قالب خط خطی های کودکانه و برای ما توصیفشون می کنی (قبلن یه بار تو ماشین شنیده بودیش).

چقدر دوست داشتننی ی خونه ی ما خونه ای دور و رنگارنگ خونه ای شاد و دلتنگ خونه ای که انگار مال امروز نیست یه خونه که تو مغز همه ما خاطره ازش هست یه خونه که آدم و دور می کنه از زوایای تاریک زندگی و بودن های نمایشی ی امروزی یه خونه که خونه ی ماست اما دوره دوره...

خیلی دارم تلاش می کنم تا خونه ی امروزی ما هم برات شاد و کودکانه و خالی از موانع کودکانه هات باشه یه خونه که شبیه خونه ی مرجان فرساد نیست اما یه خونه ی آزاد برای زندگیست یه خونه که گیلاس و آلبالو نداره جنگل و دریا نداره  کوه  و دشت و صحرا نداره حوض ماهی و تاب بازی نداره اما داریم با هم، همه ی این داشته های قشنگ دنیا رو تو خونمون در عالم خیال تجربه می کنیم و گه گاه به همه اونها سر می زنیم و همین که خنده به لبات می شینه و حالا دیگه می دونی همه این قشنگیا چه شکلی هستن و نباید خودمون رو ازشون دور کنیم و در انزوای سرد امروز کز کنیم، همین ها برای ما دلچسبه برای ما شیرینه برای ما کارسازه اصلن برای ما یه دنیاست یه دنیای رنگارنگ یه دنیا تو خونه ی کوچیک ما یه دنیا که تو جزئیاتش رو می شناسی باهاشون مانوسی 

 

باید نوشت: این ترانه ی دل انگیز رو خانم مرجان فرساد می خونه با صدای دلنشین و روح نوازش. ممنون مرجان فرساد بابت این ترانه ، بابت اینکه خونه ی ما رو با دنیای خونه ی ترانه خودت آشنا کردی. یه چیزی تو این ترانه هست که یه کوچولو تو این سن و سال و شیفته و خواهان خودش کرده ممنون بابت اون چیز.



موضوع : دوستداشنی ها

سه شنبه 23 دی 1393 توسط مامان



دوشنبه ها- چی درست کنیم

امروز ازت پرسیدم چی درست کنیم گفتی ماهی!

با هم دست به کار شدیم و رفتیم سراغ وسایلای کاردستی از همه مهمتر برات چسبه، اصرار داشتی زودتر چسب و بدم دستت تا میز کار و خوب چسب کاری کنی تنها موردی که با هم کلنجار می ریم و از تو اصرار ، از مامان انکار قیچی ی ناقلاست که به هر طرفندی باید از دسترس تو دورش کنم. البته یه قیچی مخصوص به خودت داری ولی چون می دونی وقتی اون دم دستته مامان زیاد نه نمی گه ترقیب می شی تا با قیچی ی مامان کار کنی .

خلاصه امروز یه دریا درست کردیم چسب کاریها کار خودته البته با کمک مامان بعدشم نقش دست دخترکم شد نقش یه هشت پا. می گفتی مامان ماهی غذا... واسه همین جلبک هم درست کردیم تا غذای ماهی بشه و خیال دخترکم از بابت غذای ماهی ها راحت و آسوده باشه. در آخر کار هم ازم درخواست کردی تا به بابا نشون بدیم دریای کوچولوی خودمون رو . دریا رفت نشست تو دیوار تا بابا بیاد و ببینه و براش  مثل همیشه با شوق و ذوق تعریف کنی از مراحل کار.

اینم دریای کوچولوی مامان و پریا...



موضوع : دوشنبه ها- چی درست کنیم

دوشنبه 15 دی 1393 توسط مامان



بچه

یه خرسی شده دلخوشی ی این روزهای دخترکی که خودش همه دلخوشی ی منه. خرسی ی کوچولویی که تو کف دستش جا می شه، خرسی کوچولویی که خرسی صداش نمی کنی، بهش می گی بچه.                  

بچه باید به وفور شیر بخوره چون به گفته دخترکم گرسنه می شه، دایم میندازی تو لباست و بهش شیر می دی، براش لالایی می خونی، کتاب می خونی، عکسش و نقاشی می کنی و باهاش می خندی، هرجا تو باشی بچه هم باید باشه، بچه جزو خانواده ما شده، نمی دونم چی شد که از بین همه عروسکا این فسقل خرسی رو به عنوان بچه خودت انتخاب کردی و داری براش مادری میکنی، فقط یه شب اومدی و سراسیمه گفتی بچه بچه بچه انگار گم کرده داشتی بعدشم خرسی رو آوردی و به عنوان بچه به من و بابا معرفی کردی ما هم خیلی خرسندیم از دیدن لحظه های مادر و بچه ی دوشت داشتنی ی این روزهامون، یه سرگرمی قشنگی که کلی حرف پشتش نهفته.

وقتی برای بچه خودت داری مادری می کنی اونم با این این قد و قواره خودت نمی دونی که چه عشقی تو وجود مادر خودت به پا می کنی و چه حال خوبی رو بهم هدیه می دی و در کنارش یادآورم می کنی چقد باید مراقب باشم آخه شما کوچولوها انگار همه چشم و گوشتون با ما آدم بزرگاست تا جا بزارید درست جای پای ما تا نگاه کنید و الگو بگیرید تا قدم به قدم با ما همراه باشید، باید خیلی مراقب قدم هامون باشیم که مبادا دخترکم قدم های کوچیکش و نتونه خوب جا  بزاره جای پای من ، جای پای بابا، این روزای بزرگ شدن تو قدم های ما حکم زندگی رو برای تو داره، باید با دل و جان قدم برداریم آخه یه فرشته کوچولو پشت سرمون داره ضبط میکنه، داره تکرار می کنه، داره می شه ما...



موضوع : دوستداشنی ها

يکشنبه 14 دی 1393 توسط مامان



بایدهایمان

خیلی کار داریم... خیلی کار برای وقت های با هم بودنمان.

یک عالمه کار که باید زمان صرف شود برای دیدن ثمره های آن... یک کارهایی که شاید چندین سال شاید هم کمی آن طرف تر زمان بگذرد تا حال ما را از خوب هم خوب تر کند و لذت ببریم با هم، از انجام اینهمه کاری که بر ما گذشته است.

یک عالمه کار که گذر زمان یادمان دهد اینها کار نبوده خود زندگی بوده که من و تو داشتیم صرف هم می کردیم برای برداشت یک حال خوب اساسی.

یک کارهایی که زمان لازم است و صبر و حوصله. از آندسته کارهای مادر و دختری که وظیفه نیست، حقمان است و باید بستانیم این حقمان را از یکدیگر و برایش دل و جان بگذاریم تا حالمان را خوب کند. حال امروزمان را و به امید او، حال فردایمان را. یک کارهایی که همین امروز وقت انجامش است، همین امروز، همین ساعت، همین لحظه.

دست کوچکت را در دستهای مادرت بگذار، قرص و محکم... برویم به کارهایمان برسیم، کارهای کوچکی که بزرگ می کند دلمان را، خوب می کند حالمان را و می سازد روزهایمان را...

برخیز دخترکم، برخیز... زمان مال ماست. فردا در انتظارمان... دست هایت را به من بده... حال خوب حق ماست.



موضوع : حال خوب

شنبه 6 دی 1393 توسط مامان



دوشنبه ها- چی درست کنیم

شب و روز من و تو پر شده از با هم بودن هایی که نه تنها تو رو سرگرم و خندان می کنه بلکه چندین برابرش مامان رو دلشاد می کنه. اینهم جزو اون دسته از داشته هایی ی که به یمن بودن تو  نصیبم شده.

یه قسمت از دوشنبه های من و تو اختصاص داره به درست کردن یه چیزی، به چیزای کوچیک و پیش پا افتاده ای که واسه ما دوتا خیلی هم بزرگ و هیجان انگیزه. می گردیم دور تا دور خونه و از بین خرت و پرتا یه چیز پیدا می کنیم و بنا به علاقه های تو با هم تبدیلشون می کنیم به یه چیز دیگه. کم کم به فراخور سن و سالت همه اینها رو محول خواهم کرد به خودت و دستای کوچولوی خودت و خواسته ی خودت . دلم خواست تا یه وقتا و بعضی از دوشنبه هامون رو اینجا هم به یادگار بزاریم واسه همدیگه.

چوب بستنی از اون چیزایی ی که تو خیلی باهاشون سر و کار داری و وقت می گذرونی همین شد تا بشینیم و با هم چنتا حیوون از توشون دست و پا کنیم...

چند روزه که این خانم گاوه و آقا گربهه شدن دوستای جدید تو و باهاشون یه عالمه بازی می کنی و شبا هم میاری کنار خودت و  تو شنیدن قصه های شبانمون شریکشون می کنی و حتمن  هم باید نامی ازشون توی داستانامون ببریم و البته ناگفته نماند که خیلی هم سعی می کنی تا چشماشون رو از جادر بیاری و خیال خودت و راحت کنی.



موضوع : دوشنبه ها- چی درست کنیم

دوشنبه 1 دی 1393 توسط مامان



یه مامان واقعی

یه مامان، یه مامان که فقط یه مامانه، یه مامان ساده، یه مامان که فقط می خواد مامان باشه، یه مامان که فقط باید مامان باشه، یه مامان که دغدغه چندتا شدن رو  نداره، یه مامان که کاری نداره مامان خونه بغلی چه کتابی واسه کودکش خریده! یه مامان که استرس نداشته باشه عقب نمونه از مامان خونه بغلی، دلم می خواد فقط و فقط یه مامان باشم. یه مامان که سرش تو کار مامان بودن خودشه و دنیاش رو بدون وسواس اما با تفکر برای مامان بودن درست می کنه.

من فک می کنم یه مامان نباید یه دوست باشه و بخواد خودش و در قالب یه دوست به کودکش نشون بده، یه مامان باید فقط مامان باشه...

یه مامان نمی تونه یه معلم باشه و با کودکش بره تو حال و هوای معلم بازی، یه مامان باید فقط مامان باشه...

یه مامان نمی شه یه مربی باشه و همه وقتش و صرف آموزش کنه با کودکش ، یه مامان باید فقط مامان باشه...

ی مامان باید فقط مامان باشه و تا می تونه همه آنچه رو که یه مامان داره رو تو زندگیش با کودکش پیاده کنه و فقط براش یه مامان واقعی باشه. وقتی شدی یه مامان واقعی  یهو یه روزی یه موقعی یه ساعتی که اصلن فکرش و هم نمی کنی و تو یه حال دیگه هستی یه جا می شنوی که کودکت که حالا دیگه بزرگ شده و درکش از دنیای اطرافش به حد کافی رسیده با صدای بلند داره می گه مامان من هم برام مامان بوده، هم برام یه دوست بوده، هم برام یه معلم بوده، هم برام یه مربی بوده- مامان من یه مامان واقعی بوده- و تو درست همونجاست که همه تنت سرخوش از این حس خوبه مادرانه برات شروع به آواز خوندن می کنه و ته دلت آروم می گیره و رضایت تو چشمات تا اونور ابرا رو هم روشن می کنه.

یه  مامان واقعی با همه مادرانه هاش همه این صفات رو درون خودش داره کافیه فقط بخوای مامان باشی و از این شاخه به اون شاخه نپری، کافیه روزهای زندگی ی کودکت رو براش مادری کنی ، بری تو تمام ابعاد وجود مادرانت و بشی یه مامان واقعی و الباقی زندگی خودش می بره مینشوندت درست سر همونجایی که باید باشی.

دخترک نازنینم - پریای من- کاشکی شانس داشتن یه مامان واقعی رو تو زندگیت داشته باشی، کاشکی دنیا، کاشکی مامانت، شانس وقت گذروندن روزهای قشنگ زندگیت با یه مامان واقعی رو بهت بدن، بدون که مامان نازنین همیشه و هر لحظه از زندگیش هیچ داشته ای از مادرانه هاش رو از تو دریغ نمی کنه به امید اینکه تا اونجایی که می تونم به اون مامان واقعی ی نزدیک باشم. دلم می خواد واسه تو یه مامان واقعی باشم تو یه لباس واقعی از مامان بودن، تو یه دنیای واقعی از با مامان بودنهات و توی لحظه های واقعی مادرانگی.

 



موضوع : برای تو

شنبه 29 آذر 1393 توسط مامان



پشت پنجره

یه پنجره هست رو به اتوبان، رو به گذر آدما، رو به خونه های دور، هر وقت از روز یا هر وقت از شب دلم  آروم باشه یا دلم درگیر و دار زندگی متلاطم باشه میام پشت این پنجره و دقایقی خیره می شم به اون بیرون و ذهنم و باز می کنم. تو لحظه های کنار پنجره آدمای خوب زندگیم از لابه لای مغزم عبور می کنن و ناخودآگاه شریک اون لحظه های من میشن. لحظه های پشت پنجره واسه من یه لحظه های خاص از زندگی ی که می تونم خودم و اونجا بیشتر حس کنم و دلبستگی هایی  رو که دارم و بیشتر به یاد بیارم. و ناخوشی هایی که نباید باشن و از یاد ببرم.  لحظه های پشت پنجره ی این روزهای من گاهی توام می شه با حضور دخترکی که از اون پایین به من می چسبه و سرش و بالا می گیره و ازم می خواد اونم تو تماشای اون طرف پنجره شریکش کنم. لحظه های پنجره من حالا واسه دخترکم هم  یه لحظه های خاص شده درست مثل مامان، دخترکم پشت پنجره گاهی فقط در سکوت تماشا می کنه فقط نگاه، بی کلام، گاهی هم هر آنچه اون طرف پنجره داره اتفاق می افته و هر آنچه که حتی از دید من خارجه رو برام تعریف می کنه :" مامان آقا رفت، خانم نشست، پیشی اشتاد (افتاد)، مامان گل، مامان ماشین، مامان جوجو، مامان باد، مامان پچم (پرچم) تکو(تکون می خوره) ، مامان آسنون (آسمون) ، مامان ستایه (ستاره) مامان نور و ... یه وقتا هم با اون طرف پنجره ای ها حرف می زنی و من از طرف اونا جواب می دم!

حالا من و دخترک، هر دو لحظه های پشت پنجره ای واسه خودمون داریم که هر کدوم به فراخور حال خودمون اون طرف پنجره رو می بینیم و تو ذهنمون واسه خودمون با خیال هزار جور اندیشه می سازیم. لحظه های پشت پنجره شده جزو روزانه های ما واسه جذب یه حال خوب واسه دفع یه حال بد... چقد خوبه که تو هم می تونی بیای پشت پنجره و خودت و آروم کنی و برای خودت فکر کنی و گاهی هم برای من از افکار و دیدنی هات حرف بزنی... لحظه های پشت پنجره یه یادگار از مامان میشه واسه تو، واسه وقتایی از زندگیت که دلت می خواد دنیا رو یکم آرومتر و با فاصله تماشا کنی واسه وقتایی که از یاد نبری اون طرف پنجره هم زندگی جاریست...

حالا دیگه مدتی ی وقتی از کنار ساختمونا رد میشم کمی با تامل رد می شم و یه نیم نگاهی هم به اون بالاها و پشت پنجره ها می ندازم ، شاید یه فرشته کوچولو پشت یکی از این پنجره ها نشسته  و داره برای من دست تکون میده...

 

 



موضوع : حال خوب

شنبه 1 آذر 1393 توسط مامان



مامان که باشی

مامان بیا، مامان بگیر، مامان بشینم، مامان بخورم، مامان ببینم، مامان بده، مامان بخونم، مامان اینجا، مامان تو اتاق، مامان بخوابیم، مامان آهنگ، مامان برقصیم، مامان کتاب، مامان لباس، مامان کجا، مامان برم؟ مامان درسته؟ مامان درست کن، مامان...

 وقتی مامان میشه همه چیز، وقتی مامان میشه یه موجود مقدس، وقتی مامان میشه همه زندگی واسه یه دخترک کوچولو، یه مامان چقدر باید مراقب مامان بودنش باشه و شونه هاش و قوی کنه واسه این مسئولیت بزرگ... یه مامان چقدر باید مامان بودنش رو لای پنبه نگه داره تا مبادا خدشه دار بشه و  دخترک کوچولو دلش قرص بمونه که همه چیزش درست سر جای خودشه و ته دلش همیشه آروم باشه و پیش خودش بگه درسته این دقیقن خودشه، این همونیه ی که چشم باز می کنم  و می بینمش ته نگاهش فرق داره با بقیه ی نگاه های دنیا...

مامان که باشی باید دل خودت از خودت قرص باشه تا بتونی دل بزرگ یه آدم کوچولو رو نلرزونی، تا باور کنه که ته دلت با ظاهرت یکی ی و از ته دلت داری مامان بازی می کنی، آخه آدم کوچولوها بهتر از هر کسی می تونن ته دل آدما رو ببینن انگار هیچ مرزی واسه دیدن ته دل آدما واسه اونا تعربف نشده واسه همینه که مامان که شدی باید باورهای درونی ی خودت رو  با اون چیزی که داری نشون می دی  همسو کنی، مامان که باشی تنها وقتی ی که نمیتونی نقاب بزنی و نقش بازی کنی، تنها وقتی ی که فقط می تونی مامانی باشی که هستی، آدمی باشی که هستی، تنها وقتی ی که می تونی خود خودت باشی چون کسی که روبروته تو چشمات هم که نگاه نکنه فرق راست و دروغ حرفات رو خوب می فهمه ...

مامان که باشی بهترین وقت واسه روراست بودنه، بهترین زمان واسه یه زندگی ی بدون کلکه...

 



موضوع : دوستداشنی ها

جمعه 30 آبان 1393 توسط مامان



نو روز

"ییک، دوووووو، سی، چار"، همه چیز را می شماری تا چهار ... و این چهار عدد چقدر ابر سفید باران زا بالای سر من درست می کنند و چقدر باران های عاشقانه از آن ابرها روزهای پاییزی من و تو را دستخوش احساس می کنند، گاهی زمان از دستمان خارج است و هی دنبالمان می کند و هی به گرد پای من و تو هم نمی رسد و یهو به خودش می آید می بیند تاریک شده، روز گذشت... ساعت های من و تو پر است از با هم بودن ها با هم بال در می آوریم به آسمان پرواز می کنیم، ماهی می شویم به اعماق دریا می رویم، برای هم قصه می خوانیم هر کدام به روش خودمان و صد البته روش قصه گویی تو با همان دو کلمه می ارزد به تمام قصه های من... گاه با هم دعوا می کنیم حتی، اما دل کوچک مهربان تو کم طاقت است و به ثانیه هم اجازه نمی دهد تا بگذرد و اخم در من شکل بگیرد خودت با مهارت دخترانه و کودکانه ات دعوایمان را تبدیل به بوسه های مادر و دخترانه ای می کنی که گه گاه فرشته ها در گوش من یادآورم کرده اند حسودی می کنند بر حاال ما...

چند روز پیش، مرا بوسیدی و با چشمان گردت چشم در چشم من دوختی و گفتی" مامان دوووس دارم" مادرت را  نه در زمین نه در ابرها نه در هفتمین آسمان دنیا می شد پیدا کرد... این جمله مرا برد به ناکجایی که  انگار صورتی بود رنگش، انگار بوی نرگس می داد همه جای تا جایش انگار اول دنیا بود... وقتی دوست داشتن را درک کردی یعنی فصل تازه ای از زندگی برایت شکل گرفته یعنی روح تازه ای در وجود مخملی ات دمیده شده یعنی  صدای درونت را حس کرده ای و حالا که می توانی دوست داشتنت را به زبان بیاوری همه اینها دو چندان شده اند و خدا با تو روز جدیدی را آغاز نموده و مبارک باد این نو روز، این حس قشنگ.

 



موضوع : برای تو, یه چیز جدید

پنجشنبه 29 آبان 1393 توسط مامان



لحظه های با تو بودن

یه وقتا اتفاقای با ارزشی جلوی چشممون دارن شکل می گیرن و ما با اینکه شش دانگ حواسمون روی اونا متمرکزه نمی بینیمشون .

لباسای توی کمدت رو مرتب می کردم و یکی یکی بزرگترا و جدیدا رو جایگزین لباسای کوچولوی قبلی می کردم  واقعن حالم دگرگون شده بود از این همه تغییر و بزرگ شدن، باورم نمی شد یه روز یه لباسی رو به تن می کردی که قد تنه لباست حتی کمتر از یه وجب بوده دخترم... تو کی این همه بزرگ شدی که من ندیدم... کی این همه وقت گذشته که باورش این همه برای من سخته. چقدر قد کشیدنت شیرینه عزیزک و چقدر دلتنگ کوچکی های تو هستم . چقدر روزهای زندگی آدم ها سریع می گذره و میره و میره و تبدیل می شه به خاطره...

با اینکه لحظه به لحظه با تو بودم و کنارت روزهای زندگی ی خودم هم گذشته ، با اینکه چشم از تو برنداشتم و ثانیه ثانیه از بودنت رو شمردم و لای ورق های خاکستری مغزم جا دادم، با اینکه بزرگ شدنت جلوی چشمای خودم قد کشیده، با اینکه خودم از روزهای بزرگ شدنت عکس یادگاری گرفتم، با اینکه نفس به نفس تو  و با  هم بزرگ شدیم، نمی دونم چرا باورم نمیشه این همه گذشته و تو این همه تغییر کردی و این همه بزرگ شدی. دلم تنگ می شه  دلم می گیره دبم می لرزه ، می ترسم نکنه یه جایی از این روزا چشمم رو بسته باشم و یه لحظه از تو رو حفظ نکرده باشم واسه خودم یه لحظه از روزهای قشنگی که دیگه می ره می شینه تو خاطره های من و بابا و تو حتی به یادشون هم نمیاری. این روزهای برما گذشته رو تو یه جای امن تو دلم جا دادم  و باهاشون دلتنگ می شم دلشاد می شم می رقصم و می گریم و می خندم.

پریای نازنینم بزرگ شدنت مبارک دخترکم. 

کاش به کفایت قدر با هم بودن هامون رو بدونیم ما آدم ها و لحظه های با هم بودنمون رو با هیچ چیز خراب و کدر نکینم کاش.

 



موضوع : دوستداشنی ها

دوشنبه 5 آبان 1393 توسط مامان



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد