هیجان

روزهای دخترانه

صدای هوهوی باد در پنجره ها می پیچد و پاییز رخ می نماید میان کوچه و خیابان، باد می وزد و پاییز نم نمک می خزد در شاخ و برگهای درختان، باد می وزد و پاییز می رقصد میان موهای رهگذران، پاییز آمده است و دخترک من می دود میان باد پاییزی ی سومین سال زندگیش، راه می رویم پاییز را بو می کشیم، برگهایش را جمع می کنیم و نفس می کشیم روزهای پاییزی ی دوباره ی زندگیمان را... دختر نازنینم این روزها: دخترکم دلش، مدرسه می خواهد هر روز کوله پشتی ی کوچکت را پر می کنی از ملزومات مدرسه ای روی دوشت می گذاری و با من خداحافظی می کنی و سوار بر اسب خیال به مدرسه می روی درس می خوانی و بر می گردی. پریای نازنین دخترک مو خرمایی من هر روز آرزو می کند یکی برای گربه...
7 مهر 1395

خیال های واقعی

باد آرام و خنکی دارد می وزد و شاخه های نازک و جوان درختان دور و برمان را تکانی می دهد، آفتاب ملایم است و ذره ذره بوی تغییر فصل را در مشامم غلغلک می دهد، گربه ای کرم رنگ تنش را بر روی پایه های نیمکت پارک می کشاند و قوس می دهد، دو کبوتر در حال قدم زدن اطراف سرسره بازی هستند بدون ذره ای نگرانی و پر و بال زدن و پریدن، کسی چه می داند شاید دلشان هوس جوجه کبوتری را کرده است... من روی نیمکت، تو مشغول تاب دادن دخترکت، برایش آواز می خوانی بلند بلند، از من طلب آب می کنی برای دخترت و من قمقمه آب را به تو می دهم و روی ماه دخترکت را می بوسم و تو نیز روی ماه او را می بوسی و قربان صدقه اش می روی و من سیب می آورم برای تو و دخترکت و تو در دهان دخترکت می گذ...
17 شهريور 1395

روز تو

لحظه دیدار نزدیک است... باز می لرزد دلم، دستم... شهریور است و در دلم غوغای شیرینی به پاست، لحظه های خوب داشتنت، لحظه های خوب اولین آغوش گرم بودنت، لحظه های ناب بی تکرار آغاز مادر بودنم... حال این روزهای خونه ی ما خوب است خوب خوب، حال این روزهای دل ما خوب است شرخوش سرخوش، خانه تزیین است، دل می خندد، تن می رقصد، روح پرواز کند، حال این روزهای ما خوب است خوب و گرم ، چهارم شهریور است روز تو، روز خوب بودنت... صدای تپشهای قلبم را می شود شنید امروز، صدای خندیدن دلم را می شود شنید امروز، صدای بالهای زندگی ام را می شود شنید امروز، حال ما خوب است خوب، خانه غرق از بادکنک رنگی، گل سرخ... خانه ی امروز ما مدیون توست... پریای من، آم...
4 شهريور 1395

ی ندانسته کار

یه روز گرم تابستان خورشید وسط آسمون. من و تو و بابا توی بازار روز... - پریا مامان هوا گرمه شما بشین تو ماشین پیش بابا من برم خرید کنم بیام - منم می خوام بیام خرید - آخه هوا خیلی گرمه - ولی من دوست دارم بیام - پریا نمی تونم بغلت کنم موقع خرید بعدش ناراحت نشیا - باشه مامان من فقط راه میام کنارت و انتخاب می کنم خوب از اونجایی که همه چیز پیدا و واضح بود بعد از یکم خرید کردن، شما تقاضای بغل کردی و من هم امتناع کار بالا گرفت گریه ها بلندتر میشد... - مامان من نمی تونم بغل نباشم من  بغل می خوام الان - پریا من گفته بودم نمی تونم بغلت کنم و خرید ما با گریه ادامه داشت ... خیلی کلافه  شده بودم و...
12 مرداد 1395

حس بویایی

-مامان بوی قورمه سبزی میاد تو ساختمون. -مامان یکی شنبلیله ریخته توی غذاش -مامان بوی مرغ زعفرون دار میاد. -مامان بوی رب انار از کابینت میاد (نگاه کردم دیدم درب رب انار باز شده افتاده و کمی ازش ریخته) -مامان بوی نودل میاد -مامان یکی داره کتلت درست  میکنه! -مامان بوی شیر گندیده میاد تو سوپری -مامان بوی قهوه میاد از این کوچه -مامان عجب بوی خورشت کرفسی و ... چند ماهی هست که حس بویایی دخترک موخرمایی من به شدت قوی شده حتی ریزترین بوها رو هم تو دور و اطراف و  توی غذاها تشخیص میدی خیلی برام جالبه که بوی مواد تشکیل دهنده غذاها رو از هم تمیز می کنی و میتونی حدس بزنی و البته این حس قوی گاهی هم اذیتت می کنه...
30 خرداد 1395

روز پدر

دخترکم زیبای من دوستت دارم نقاشی هایی که هر روز تکمیل تر می شوند... این هدیه زیبا و دوست داشتنی ی تو و به قول خودت تقدیم به بابا جونم ...
13 ارديبهشت 1395

مهربانی

کودکی هایت را می نگرم، قد کشیده است. دست هایم را می فشاری، محکمتر شده است. صدایت را می شنوم، عوض شده است. - مامان بعضی وقتها می خوام مامانت باشم تا برات مهربونی کنم. - مگه مامانا مهربونی می کنن؟ - آره مامان نازنین من خیییییییییییلی مهربونی می کنه - مهربونی چجوری؟ - بغلم می کنی، برام کتاب می خونی، دستام و می گیری باهام می رقصی، وقتی نمی خوام بیام حموم باهام بازی می کنی... دخرک موخرمایی من، چقدر بزرگ به کوچکترین کارهای مادرت نمره داده ای. چقدر با سخاوت مرا مهربان در دلت جا داده ای، چه مهربان مادری هستی وقتی همه ی این مهربانی هایت را نثارم می کنی. چقدر صندوقچه دلت را از این کمترین های مادرت با عشق پر کرده ای، چقدر مهربانی...
12 ارديبهشت 1395

دلخوشی

همین که یک روز صبح صدایی، تو را از عمق آشفته خوابی بیرون کشد و  سر از پا نشناسی تا خودت را از جایت بلند کنی و هیجان آغوش سرچشمه صدا همچو نسیمی در موهایت بوزد و آرامت کند و نگاهت به نگاه چشمان نافذ براق کوچکی بی افتد که در اریکه ی کوچک خود نشسته و لبانش سراسر لبخند عاشقانه است و دستانش لبریز از انتظار آغوشت و صدایش که تکرار می کند " مامان جون بیدار شو صبح شده دلم برات تنگ شده"، همین یعنی زندگی، روز خوش خودش را امروز روانه ی خانه و کاشانه و زندگی و روز و حال و احوالت کرده، همین برای شروع یک روز با دنیایی از آرامش با دنیایی از خواستنی های جورواجور رنگی رنگی کافیست. امروز من، اینگونه آغاز شد، پر از برکتی که صدای ...
17 فروردين 1395

صدای خوب زندگی

- مامان وقتی پنجره رو باز می کنیم باد میاد تو خونمون، صدا میاد تو خونمون، خوب؟ - خوب! -وقتی پنجرمون رو باز می کنیم چی میره بیرون از خونمون؟! واقعن ما چی داریم تو خونمون که وقتی پنجره رو باز کنیم از خونمون بره بیرون و برای اون بیرون بشه ی چیز خواستنی؟ تا حالا هرگز به این قسمت دیوار فکر نکرده بودم، همیشه چیزی که از اون طرف پنجره اومده تو خونمون اهمیت داشته! اما واقعن وقتی ما پنجره رو باز می کنیم قطعن یه چیزی میره اون طرف پنجره! وقتی پنجره ای رو باز کردیم، حواسمون باشه چی رو داریم از خونمون می فرستیم اون طرف زندگی! پریای نازنینم ممنون که حواسم و جمع کردی برای چیزهایی که از خونمون بیرون میرن. برای اینکه حواسم باش...
24 اسفند 1394

هفت سین

سفره هفت سین تو به همراه عمو نوروز عاشق سفره هفت سینت هستم دخترکم، عاشق اون دوتا ماهی ی کوچک و خندان عاشق عمو نوروز کنار سفره هفت سینت عاشق سماق و سمونویی که فقط من و تو می دونیم این دوتا سماق و سونست عاشق پروانه و گلهایت عاشق گوشواره های تخم مرغ عاشق سیر بزرگ عاشق روبان قرمز سبزه عاشق سکه عاشق سیب قرمز خوشمزه ات عاشق دستهایت موقع کشیدن، چیدن و چسباندن عاشق لحظه های شاد تو  با سفره هفت سینت عاشق انتظار عیدانه ات عاشقم عاشق...     ...
18 اسفند 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد