هیجان

یک سوال ساده

سوالی که نمی دانستم جوابش را... مامان آقای کشاورز هویج رو چجوری می کاره؟ - هویج یه دونه هایی داره که بهش می گن بذر. آقای کشاورز بذر و می کاره میشه هویج. ولی هویج که دونه نداره این دونه ها رو از کجا میاره؟ و من سکوت  و تو    آخه هویج که دونه نداره! و من باز هم لحظه ای سکوت... این دسته سوالها کم کم داره تو خونه ما زیاد پرسیده می شه و تازه دارم می فهمم جواب خیلی از سوالهای ساده دور و برم و نمیدونم و تو باعث شدی تا بریم و بگردیم و با هم پیدایشان کنیم جانم به وجد می آید برای تک تک سوالهای تو . تشنه شنیدن سوالهای توام. بپرس جان مادر بپرس هرچه می خواهی بپرس می رویم پیدایش می کنیم ، از یک جایی یک ک...
26 دی 1394

نقش ها

هر روز که بیدار می شویم تا لحظه ای که چشمانمان را بر هم می نهیم و به خواب می رویم و گاه حتی وقتی در خواب به سر می بریم در هزاران نقش و نگار برای یکدیگر جلوه می دهیم رخ خود را گاه دلفریب و گاه دلخراش... نقش های آدم های بزرگ نقش هاییی نیستند در قالب خیال، اغلب نقشهای دروغینی هستند در پس یک واقعیت دور، یک شخصیت پنهان ، یک آدم دیگر در پس یک نقاب. نقش بازی می کنیم با لبخند با خشم با آرامش با فریاد با آزادی در حصار، نقش های دروغین ما دلچسب نمی شوند هرگز، نقش های ما وقتی رو می شوند دلتنگمان می کنند ، دلمان را اندوه می پاشند انگار، لبخندمان را خشک می کنند گه گاه. نقش های ما آدم بزرگ ها نقش خشکیست در بستر مرداب. اما نقش های کودکی جذاب.....
26 دی 1394

چتری برای همیشه

- پریا به نظرت اینهمه چتر رو برای چی اینجا گذاشتن؟ - اوممممم اوممممممم  اوممممممم (فکر می کنی) آخه چون بچه ها اینا رو ببین شاد می شن. ببین به اندازه کافی چتر هست! باید ی چتر آبی برای بابا بردارم، یه چتر رنگی رنگی برای مامان نازنین، ی چتر صورتی دخترونه هم برای خودم، بعدش باهاشون پرواز می کنیم می ریم تو آسمون می خندیم... لذتی در من هست که در وصف نگنجد، وقتی تو تخیلات کودکانه ات را برایم توصیف می کنی نازنین دخترکم. راستی راستی چقدر دلم چتری می خواهد تا در دست بگیرم، برویم تا ناکجای آسمان، فقط بخندیم، فقط دلمان را شاد کنیم، فقط دور باشیم دقایقی از هیاهو، فقط بخندیم. چترم آرزوست... یک چتر برای روزهای آلوده، یک چتر برای روزه...
29 آذر 1394

نقاشی های تو

نقاشی خرچنگ و ماهی 16 آذر   نقاشی دوتا بچه تمیز و عزیز اولی با چشمانی سبز - دومی با چشمانی آبی 22 آذر امروز بعد از کشیدن این دوتا بچه تمیز و عزیز از فرط شادی اشک ریختم، اشک شوق از شکوفایی ی درون دخترک مو خرمایی ...
22 آذر 1394

روزانه ها 3

  توضیحات: یک عدد دی وی دی حاوی فیلم عروسی مامان نازنین که حتمن روزی ی ربع باید اون و تماشا کنی یا حدقال روشن باشه تو گوش بدی (البته به خودت باشه دلت می خواد تمام روز روشن باشه!) ی هارد حاوی فیلم های به قول خودت از دنیا اومدنت که اونم تقریبا روزی ی ربع می بینی یا به همون منوال فیلم عروسی... نی نی هایی که هر روز باید مراقبشون باشی بهشون شیر بدی پوشک عوض کنی غذا براشون درست کنی و ... ی دفتر نقاشی و چندتا مداد رنگی جزو لاینک روزانه های دخترک مو خرمایی من ی فنجون چای که هر روز باید مامان و مهمون خودت کنی باهاشون ی تور عروسی که روی سرت می ندازی و شاخه گل نارنجی رنگ عروسی که با این دو به واقع قصه زیاد داریم از صبح تا شا...
22 آذر 1394

خاطرات

پریای نازنیم مدتی ست یکی از بهترین ها برای تو شنیدن خاطرات کوچولویی های مامان نازنینه... این شد که ما دوباره به خاطراتی ریز و درشتی که از کوچولویی هایمان در ذهن داریم سر می زنیم و به واسطه ی لطف تو همه ی روزهای خوب کودکی را دوباره و دوباره مزه مزه م یکنیم و به زبان می آوریم. بهترین ها برای تو روزهایی ست که با عزیزی گذشته بر من. روزهای شیرین من با مهربان مادربزرگی که به راستی هنوز باورم نیست نبودنش را و هنوز دلتنگ خانه ی کوچک و گرم او و صندقچه پر رمز و رازش هستم و هر بار که برایت از روزهای من و عزیزی خاطره ای را به زبان می آورم دلم می تپد برای موهای سفیدش ،برای دست های گرمش و زانوهای پر مهرش. خاطره چیزی نیست که از یاد بر...
15 آذر 1394

یه روز پارکی

من و پریا توی پارک محلی ی نزدیک خودمون (اصلاح کاملن ساخته شده توسط دخترک مو خرمایی من) من مشغول جمع کردن دونه دونه برگ های زرد پاییزی ی ریخته شده زیر پا، پریا مشغول جمع کردن نی نی برگ هایی که دنبال ماماناشون می گردن! و بلند بلند شعر پاییزه پاییزه رو می خونیم، بلند بلند... بچه ها توی پارک سرگرم بازی، یکی مامانش رو صدا می زنه : مامان ببین چجوری از اینجا بالا می رم. مامان گرم صحبت ... یکی دیگه داره شعر پاییزه رو با ما تکرار می کنه. مامان بچه غرق در گوشی... یکی دیگه داره گریه می کنه من لواشک می خوام مامان بچه: میخوای به بابات زنگ بزنم بیاد سراغت؟! یه مامان بزرگ صبور و خندان هم داره به ما نگاه می کنه...
8 آذر 1394

مارک لباس- تفکر سازنده

- مامان نازنین مارک لباس برای چیه؟ - مثل شناسنامه می مونه برای لباسا - خوب یعنی برای چیه؟ - برای اینکه بدونیم جنس لباس از چیه؟ کی درستش کرده ... - چرا ادم با مارک لباس می سوزه؟ - چجوری می سوزه؟ - خار داره. شما و بابا هم همش می سوزید؟ - نه. مگه تو میسوزی؟؟؟؟؟ - آره مارک لباسام همش من و می سوزونن سفت هم هستند در نمیان! - عزیزم خوب چرا زودتر به من نگفتی تا برات درشون بیارم؟ - آخه می خواستم خودم درش بیارم. بهش هم گفتم دست از سر من بردار، آخه دوسش ندارم! این شد که من و دخترک مو خرمایی من یه سرگرمی جدید پیدا کردیم . کندن مارکهای تیز و خار دار از لباس های دخترکم که مدتی بوده داشته به وجود آزاردهنده اونها ف...
8 آذر 1394

ذهن های آشفته

مامان خوب، مامان مفید، مامان مهربان، مامان مقتدر، مامان خدمتگذار، مامان بد، مامان عجیب غریب، مامان دیروز، مامان امروز، مامان شاخ دار، مامان دم دار، مامان چنین و چنان ... وای از اینهمه مامان با اینهمه تعریفای دنباله داری که این روزها پخش شده بین همه و ذهن یه مامان عادی رو آشفته و درگیر خودش کرده. نمی دونم اینهمه از انواع مامان، از کجا پیدا شده و چه جذابیتی داره که یه مامان عادی رو مجبور می کنه تو ده ها گروه عضو بشه شاید بتونه بفهمه چه جور مامانی باید باشه تا بهش انگ چسبیده نشه تا چیزی جز مامان جلوه نکنه، تا به به و چه چه همه رو بشنوه... یه مامان مامانه، یه مامان عادی و واقعی خودش می دونه که چه جور مامانی باشه برای بچه خودش، لازم...
8 آبان 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد