هیجان

یک بهانه برای کودکی

کودکی هایم را ورق میزنم تا به حیاط خانه میرسم یک حوض داشت یک حوض نه ، آن زمان برای من یک دریاچه بود برای خود. روزهای پر و خالی کردن حوض برای من روزهای شادی و ترانه بود، آن روزها انگار جهانی را می ساختم ز نو ، انگار همه ی پروانه ها آن روزها در حیاط خانه ی ما رقص می کردند برای من کنار  حوض. حوض، چه بهانه شیرینی بود برای زندگی، برای شاد بودن کودکی، برای خندیدن کودکی، برای هیاهوهای کودکانه ام، برای آنکه یک روز کنار باغچه در حیاط، روز عید من شود. وای چقدر یک حوض آب ، بهانه شیرینی ست برای کودکی. چقدر دلم می گیرد که امروز خانه ی ما حوضی برای یک بهانه ی خوب کودکی، ندارد به ارمغان برای تو. کاش می شد حوضی برای تو دست و پا کنم تا تو هم مثل...
24 آبان 1391

خواب

امروز صبح خدا چشمان مرا سوی پنجره ای رو به خودش باز نمود. خواست نشانم بدهد که چقدر خندانی و چطور روی زانوی یک پری لم دادی، یک سبد سیب از باغ خدا در دستت با تاب موی پری، نقش رود می انداختی. این روزها من نیز با خیال نقش می اندازم، نقشی از دستان کوچک تو در دستم.  
20 آبان 1391

مادرانه هایم

گاه در میان این روزهای بی تام، در میان هیاهوی این قلبم، با خود به این می اندیشه ام که نکند این خودخواهی ی من است که آمدنت را رقم می زند، نکند این دنیا برای بودنت کوچک باشد، نکند چشمانت در اینجا نگران باشد، نکند پنجره را که باز کنی دلت بلرزد، نکند آنچه شایسته توست مهیا نشود و نکند نکندهای مادرانه ای که این روزها اجین با ذهن من شده اند. اما همیشه پس از تمامی این دلپریشانی های مادرانه ام، ایمان می آورم که این جهان برای تکاملش تو را کم دارد. و این، مرا برای آمدنت، جان بخشیدنت و پروراندنت راسخ ترم میکند. جان من، بیا که این جهان و هرچه در او هست چشم انتظار خنده های توست. بیا که جان مادرانه ام از آن توست. ...
16 آبان 1391

ای کاش...

کمی آنطرفتر از اینجا، جایی هست، جایی که همه گوشه آن آسمان بنشستست، جایی که زمین با آسمان ترکیب است، جایی که پریای قصه در آن، رویا نیست. جایی که دستان کوچک مخملی ات، خانه شاپرکی ست، جایی که تو در آن، به راستی، می خندی. ای کاش زمین، خوی ی پریایی ی تو را چون خود، نکند. ای کاش زمین، تار و پود این فرش آسمانی ی تو را خاکی نکند، ای کاش آمدنت را قدر نهد، ای کاش روزی که بیایی روح آسمانی ی تو، یک زمینی نشود... ای کاش زمین، جاری از خنده های تو شود.  
10 آبان 1391

ستاره

دیشب پنج ستاره برایت از آسمان پیشکش گرفتم... پنج ستاره ای که همیشه برایت روشن بمانند. برای آنکه وقتی می آیی، اگر شب بود، خانه ات را گم نکنی. 
9 آبان 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد