هیجان

بال هایم

 این روزها توان پریدن دارم. می توانم تا آن بالاها بال بزنم و گوشواره های آسمان را لمس کنم ، می توانم بر فراز آبی ترین اقیانوس ها نیز پرواز کنم، آبی ی آبی شوم... این روزها دو بال دارم که توانم می دهند برای پریدن، برای رهایی ... بال هایی که روی شانه هایم نیست...  بال هایی که درون من اند... بال هایی که از درون مرا پروازم می دهند... بال های سپیدی که اوج می دهند مرا تا خدا... دخترکم! تو آن تو بال سپید درون منی که این روزها سنگینی تورم پاهایم را به سبکای پرهایت می کنی تا بتوانم بال بگیرم. تو آن بال های مقدس درون منی که خستگی های روزانه ام را التیام می دهی. تو آن بال های پرواز منی برای رهایی از زمختی های زمین. آن بال های پرواز من ...
31 تير 1392

خوشبختی

خورشید با سرپنجه های سوزانش در حال خودنمایی است، این روزها مال اوست، به نام اوست ...اما انگار از گوشه ای، کناری، درزی، راهی، جایی که نمی دانم کجاست، خنکای آرامی را می شود روی گونه ها حس کرد... هرچه هست دوستش دارم . نمی دانم چگونه خود را از آسمان و این همه شعله های خورشیدی گذرانده و به زمین رسانیده است تا هرچند کوچک و کم رمق اما مرهمی باشد بر روی تنگی ی نفس های گرم امروز من. انگار کسی آن بالاها دلش آرام است...لبخند می زند ... نفس می کشد... امید دارد و خنکای امیدوار نفسش از میان تابش های داغ خورشید عبور کرده و تا این پایین آمده و آرام و بی صدا از گوشه پنجره تاکسی می رقصد و بر من می نشیند و مرا نیز آرام می کند ... ...
31 تير 1392

پاداش

به خودم که نگاه می کنم بزرگ شدن تو را می بینم، بزرگ شدن دست های کوچکی که یک گوشه از دست های من جا خواهند گرفت. به خودم که نگاه می کنم ناخودآگاه دست هایم به سوی تو حرکت می کنند، باید  تو درون دست هایم باشی تا بتوانم خودم رو پیدا کنم. به خودم که نگاه می کنم صورت تو را تصور می کنم، موهای تو را شانه می زنم... به خودم که نگاه می کنم  تو را می بینم. چقدر خوب در من جای گرفته ای، چقدر آرام مرا از آن خود کرده ای، چقدر این روزها زیباترم کرده ای، چقدر این روزها توان به من داده ای، چقدر به من دانایی  بخشوده ای، چقدر در من بذر احساس کاشته ای، چقدر در من سلول های تازه بافته ای، چقدر آرام زندگی را در من پیش برده ای... به خودم ...
13 تير 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد