هیجان

کلان شهر

کلان شهری به وسعت  چهار دیواری های واحد 4 یک مجتمع... کلان شهری که برای دیدن کلانی آن باید از سرب عبور کنی، باید قید نفس های پاک را زد... پریای من، دخترکم قدم های کوچکت را به این دنیا نهادی و حالا که وقت آن رسیده هست های این دنیا را نشانت دهم، حتی پنجره را هم رو به این دنیا نمی شود باز کرد  مبادا که آلوده شود قلب کوچک و نفس های پاک تو و چقدر دلتنگت می شوم که باید کودکی هایت را در خانه کودکی کنی و چشم های زیبای کودکانه ات برای دیدن دنیا، تا دیوار روبرویت بیشتر حق دیدن نداشته باشند، دلم برای کودکی هایت می گیرد که مجبوری حبسش کنی و رنگ رنگی های این دنیا را کمتر لمس کنی به واسطه توفیق زتدگی در کلان شهر دلفریبی که آوا...
19 آذر 1392

چرخش

پریای من، دختر زیبای من، سه ماهگی هم به پایان رسید و من حالا یه دختر ناز و سرزنده دارم که قدم تو چهار ماهگی گذاشته و داره لحظه به لحظه شیرین و شیرین تر می شه. عزیز دلم درست اولین روز چهار ماهگیت ساعت 9 شب به طور خودجوش شروع کردی به چرخیدن و 360 درجه روی پهلو دور خودت چرخیدی و من و بابا بزرگ و مامان بزرگت رو غافل گیر کردی. دوست دارم دختر نازنینم که هدیه تولدت رو خودت به ما دادی  و دل جماعت عاشق پیشه ای رو شاد کردی عزیزم.   ...
8 آذر 1392

یه کار سخت

نیمه شب بیدار می شوم سرم گیج می رود، دنبال چیزی می گردم، گم کرده ای درونم، سراسیمه  ام می کند، انگار قلبم سر جایش نیست... می ترسم، نگران و مضطرب از جا می پرم به اتاقت می آیم تو را می بینم که در خواب  آرام نفس می کشی، اشکم سرازیر می شود، خیلی آرام دستان کوچکت را نوازش می کنم، دلم برایت تنگ شده... پریای من، تو از 17 روزگی تو تخت خودت می خوابیدی اما من شبا پایین تخت تو کنارت بودم ، خواستم از ابتدا عادت کنی که تو تخت خودت به خواب بری و بعدتر ها اذیت نشی برای اینکار، نیمه پر این کار از برای تو بوده جان مادر، اما الان دیگه 3 شبه که دخترک ناز من، تو اتاقت تنها می خوابی... هرچند من در اتاق بغلی زیاد معنای خواب وا...
4 آذر 1392

روزانه ها 1

کوچولوی ناز مامانی دوستت دارم اینا چیزایی بوده که تا الان هر روز باهاشون سر و کار داشتیم و وجود همشون لازم بوده برات. میگذرام اینجا تا یاد و خاطرشون همیشه باقی بمونه و یادم نره که چقدر وجود یه قطره کلرید سدیم ارزشمند بوده تا کیپ شدن بینی ی کوچولوی تو رو کمی مرهم بشه. جغجغه کوچولویی که اولا باید چند ثانیه ای رو می گشتی تا جهت صداش رو پیدا کنی اما الان می گیری دستت و خودت صداش رو در میاری. قطره مولی ویتامنیت که دیگه الان به راحتی 25 قطره رو می خوری و می خندی پوشک کوچولویت که الان دیگه سایزش بزرگتر شده، پوآر بینی که ازش فراری هستی عزیزک ماه من، وقت گذاشتن برای تو شیرین ترین لحظه های زندگی رو برای ما داره رقم میزنه . وقتمون تازه یه جورایی م...
2 آذر 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد