هیجان

خیال های واقعی

باد آرام و خنکی دارد می وزد و شاخه های نازک و جوان درختان دور و برمان را تکانی می دهد، آفتاب ملایم است و ذره ذره بوی تغییر فصل را در مشامم غلغلک می دهد، گربه ای کرم رنگ تنش را بر روی پایه های نیمکت پارک می کشاند و قوس می دهد، دو کبوتر در حال قدم زدن اطراف سرسره بازی هستند بدون ذره ای نگرانی و پر و بال زدن و پریدن، کسی چه می داند شاید دلشان هوس جوجه کبوتری را کرده است... من روی نیمکت، تو مشغول تاب دادن دخترکت، برایش آواز می خوانی بلند بلند، از من طلب آب می کنی برای دخترت و من قمقمه آب را به تو می دهم و روی ماه دخترکت را می بوسم و تو نیز روی ماه او را می بوسی و قربان صدقه اش می روی و من سیب می آورم برای تو و دخترکت و تو در دهان دخترکت می گذ...
17 شهريور 1395

روز تو

لحظه دیدار نزدیک است... باز می لرزد دلم، دستم... شهریور است و در دلم غوغای شیرینی به پاست، لحظه های خوب داشتنت، لحظه های خوب اولین آغوش گرم بودنت، لحظه های ناب بی تکرار آغاز مادر بودنم... حال این روزهای خونه ی ما خوب است خوب خوب، حال این روزهای دل ما خوب است شرخوش سرخوش، خانه تزیین است، دل می خندد، تن می رقصد، روح پرواز کند، حال این روزهای ما خوب است خوب و گرم ، چهارم شهریور است روز تو، روز خوب بودنت... صدای تپشهای قلبم را می شود شنید امروز، صدای خندیدن دلم را می شود شنید امروز، صدای بالهای زندگی ام را می شود شنید امروز، حال ما خوب است خوب، خانه غرق از بادکنک رنگی، گل سرخ... خانه ی امروز ما مدیون توست... پریای من، آم...
4 شهريور 1395
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد