هیجان

یک چیز دیگر

در حیاط خانه ی پدری ام، به قدری گرمی و رنگ هست که بتواند یک نفر را همیشه دلتنگ خودش کند، و من همیشه دلتنگ آن حیاطم مادرم دستهایش سبز است_ این را برای آنهایی می گویند که دست به هر گل و گیاهی بزنند زندگی و طراوت در آن تا همیشه جاری خواهد شد_ و دست های مادر من به گلها جان و عشقی می دهد، ناگفتنی... در میان این همه رنگ، من عاشق گلدان های پریوش هستم. سرشار از رنگ و زندگی مامان چند وقت پیش بسته ای به ارمغانم دادند که برای من وجد بسیار به همراه داشت. یک بسته بذر گل پریوش خواستم دستهای من هم سبز باشند و با عشق و امید بذرها را در گلدانی کاشتیم_من و پریا_ دستان کوچک تو بی شک جادویی بودند و سرعت سر از خاک بیرون زدن بذرها را بیشتر از حد معمول می...
30 مهر 1397

مهارت های زندگی

سکوت کوچه را پر کرده، نور ضعیف چراغ روشن پارک از گوشه های پرده بر دیوار خانه جا خوش کرده، بوی زمستان و دمکرده بابونه در فضای خانه پیچیده، ساعت از نیمه شب گذشته، خواب در پلکهایم عشق بازی میکند و مرا برای دعوت به آغوشش فرا می خواند، دخترکم با چشمان کاملا بیدار از روی مبلها بالا میپرد می خندد پایین می پرد می خندد، می پرد می خندد ، دنباله دار می پرد می خندد... - پریا خیلی از وقت خواب گذشته الان همه ی بچه های دنیا خوابند و دارند خواب های رنگی می بینند و تو هنوز بیداری - مامان من خوابم نمیاد هر کسی دلش خواب می خواد می ره میخوابه من با بقیه بچه های دنیا چه کار دارم هر کسی ی جوریه هر کسی ی چیزی دلش می خواد هر کسی ی ساعتی خو...
27 دی 1396

معجون آرامش

وقتی روز سرد و آلوده ی پر تنشی رو به شب رسونده باشی هیچ دمنوش و موزیکی آرامبخش تر از این نیست که دخترک کوچکی با موهای فر و چشمان گرد دستانت را بگیرد و لطیف ترین دیالوگ دنیایت را به زبان اورد، گویی یک فنجان آرامش با نبات نوشیده ای،  گویی از یک جایی در آینده یکی از مهمترین آرزوهای دست نیافتنی انت به حقیقت پیوسته، گویی رنگ آسمان همیشه آبی بوده و گویی تو خوشبخت ترین لحظه لطیف زندگی ات را تجربه کرده ای... - مامان چرا امروز اینهمه دلت غمگینه؟ نمیگی گل تو دلت پژمرده بشه؟ نمی گی دلش بگیره و غمزده بشه! - گل تو دلم کدومه؟ - میدونی مامان همه آدمهای دنیا تو دلشون ی جایی کنار قلبشون ی گل دارن تو ی گلدون، ی گل که به آب  و خاک نیاز ...
11 دی 1396

تولدی دیگر

چه بیتابانه می خواهمت هوا گرم است، آسمان آبی ست، زمین داغ است، دلم آرام، نگاهم بر زمان خیره، لبم لبریز از عشق است، زمان در گیر و دار ثانیه، می رود آرام نه اما، می رود با سرعت بی باوری انگار، می رود، بی رحم و بی پروا... هوا گرم است، شهریور ماه تو در بستر خانه، هوا گرم است اما یک ملایم باد می آید در خانه، می وزد بر گونه های زندگی ، می نوازد جان مادر را دوباره، نگاهم بر زمان، بر چهره ی زیبای تو، بر روزهای پشت سر، بر روزهای پیش روی، نگاهم خیره بر چشمان براق نگاه نازنین تو، دلم می لرزد و  نفس در سینه ام حبس است، چه بی تابانه می خواهم نگاهت را، چه بی تابانه می خواهم وجودت را... تو را من عاشقانه دوست دارم نازنین دختر، ای مهروی زیبایم- پ...
3 شهريور 1396

فیدلکو

دوتایی کنار هم توی تخت و لابه لای ی پتوی گرم و نرم که بوی یاس ازش بلند میشه دراز کشیدیم و داریم قصه تعریف می کنیم و گل می گیم و گل می خندیم... نوبت تو رسیده یه روز صبح دل انگیز توی جنگل زیبا و سرسبز و فیدلکویی خرس تنبل هنوز خواب بود و بقیه دوستاش مشغول بازی و شادی و پریدن و بلند بلند خندیدن توی چمن زار بودند و جای گذاری می کردند و با شادی هورا می کشیدند، قورباقه نگاهی به خرس تنبل کرد و گفت اهای خرسی بیدار شده صبح شده هوا سمن داره و همه جا پر از میوه های خوشمزه تو چرا هنوز خوابی و الی آخر... قصه تمام شد. پریا! فیدلکو یعنی چی؟ - یعنی خوش آب و هوا دیگه جای گذار یعنی چی؟ - همه چیز و یه جای مخصوص میگذاشتن برای بازی س...
18 آبان 1395

روزهای دخترانه

صدای هوهوی باد در پنجره ها می پیچد و پاییز رخ می نماید میان کوچه و خیابان، باد می وزد و پاییز نم نمک می خزد در شاخ و برگهای درختان، باد می وزد و پاییز می رقصد میان موهای رهگذران، پاییز آمده است و دخترک من می دود میان باد پاییزی ی سومین سال زندگیش، راه می رویم پاییز را بو می کشیم، برگهایش را جمع می کنیم و نفس می کشیم روزهای پاییزی ی دوباره ی زندگیمان را... دختر نازنینم این روزها: دخترکم دلش، مدرسه می خواهد هر روز کوله پشتی ی کوچکت را پر می کنی از ملزومات مدرسه ای روی دوشت می گذاری و با من خداحافظی می کنی و سوار بر اسب خیال به مدرسه می روی درس می خوانی و بر می گردی. پریای نازنین دخترک مو خرمایی من هر روز آرزو می کند یکی برای گربه...
7 مهر 1395

روز تو

لحظه دیدار نزدیک است... باز می لرزد دلم، دستم... شهریور است و در دلم غوغای شیرینی به پاست، لحظه های خوب داشتنت، لحظه های خوب اولین آغوش گرم بودنت، لحظه های ناب بی تکرار آغاز مادر بودنم... حال این روزهای خونه ی ما خوب است خوب خوب، حال این روزهای دل ما خوب است شرخوش سرخوش، خانه تزیین است، دل می خندد، تن می رقصد، روح پرواز کند، حال این روزهای ما خوب است خوب و گرم ، چهارم شهریور است روز تو، روز خوب بودنت... صدای تپشهای قلبم را می شود شنید امروز، صدای خندیدن دلم را می شود شنید امروز، صدای بالهای زندگی ام را می شود شنید امروز، حال ما خوب است خوب، خانه غرق از بادکنک رنگی، گل سرخ... خانه ی امروز ما مدیون توست... پریای من، آم...
4 شهريور 1395

روز پدر

دخترکم زیبای من دوستت دارم نقاشی هایی که هر روز تکمیل تر می شوند... این هدیه زیبا و دوست داشتنی ی تو و به قول خودت تقدیم به بابا جونم ...
13 ارديبهشت 1395

دلخوشی

همین که یک روز صبح صدایی، تو را از عمق آشفته خوابی بیرون کشد و  سر از پا نشناسی تا خودت را از جایت بلند کنی و هیجان آغوش سرچشمه صدا همچو نسیمی در موهایت بوزد و آرامت کند و نگاهت به نگاه چشمان نافذ براق کوچکی بی افتد که در اریکه ی کوچک خود نشسته و لبانش سراسر لبخند عاشقانه است و دستانش لبریز از انتظار آغوشت و صدایش که تکرار می کند " مامان جون بیدار شو صبح شده دلم برات تنگ شده"، همین یعنی زندگی، روز خوش خودش را امروز روانه ی خانه و کاشانه و زندگی و روز و حال و احوالت کرده، همین برای شروع یک روز با دنیایی از آرامش با دنیایی از خواستنی های جورواجور رنگی رنگی کافیست. امروز من، اینگونه آغاز شد، پر از برکتی که صدای ...
17 فروردين 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد