هیجان

روزی که تو آمدی...

1391/10/5 15:22
نویسنده : مامان
252 بازدید
اشتراک گذاری

کنجد کوچک من امروز تو پنج هفته و شش روز است که آمده ای و پا گذاشته ای در این دنیا تا روشن تر سازی چراغ هایی که همه این سال ها روشن نگه داشته ایم، تا  یکی از ارزشمند ترین قطعه ی گم شده ی  این جهان هستی باشی و پر کنی جای خالی ی وجودت را برای تکامل این جهان و زندگی را رنگ دیگری بخشی...

سه شنبه 28 آذر ساعت 9 صبح

من با دو عدد بی بی چک و با دستانی لرزان و چشمانی که دیگر توان دیدن ندارند غرق از سکوت و خیره گی و مات و مبهوت اولین نشانه آمدنت را نظاره گر بودم هوش و حواس از من رخت بر بسته بود ، انگار در این دنیا سیر نمی کردم، انگار این من نبودم و باور در مغزم به سختی جای خود را پیدا می کرد.

اولین کاری که کردم به دوستانی که تمامی ی این روزهای انتظار را صمیمانه در کنار من بودند و لحظه به لحظه ی این انتظار را همراه من شمردند، خبر دادم چرا که به راستی سزاوراترین ها بودند برای این  شادی و از خداوند شادی ی دل های پاک آنها را خواستارم.

خواستم از همه چیز مطمئن شوم پس از آن پدر را خبر کنم تا با هم فریاد بزنیم، با هم اشک بریزیم و با هم سجده کنیم این رحمت الهی را...

سراسیمه و بی درنگ به سوی آزمایشگاه پاستور نو رفتم و آزمایش دادم... تیتر بتا...

تا ظهر که جواب را بگیرم زمین و آسمانم قابل تفکیک نبود بر من و به هر آنچه باید و نباید فکر می کردم و جواب... مثبت بود. تو در منی... در من.

وای مگر می شود که موجودی جاندار درون من جان گرفته باشد، مگر می شود درون من انسانی در حال رشد باشد... وای خدای من مگر می شود من مادر شده باشم... تو در من و از من جان می گیری و به تکامل می رسی... وای چقدر باید اشک بریزم، چقدر باید فریاد بزنم چقدر باید سجده کنم... وای چقدر مقدس است این حس...

عدد بتا 299... و این یکی از مقدس ترین اعداد زندگی ی من خواهد بود تا ابد... این عدد یعنی آمدنت

سر از پا نمی شناختم. فقط می خواستم به خانه رسم و ارمغان این نعمت را به پدر دهم . انگار راه به درازای همه جاده های دنیا شده بود. انگار زمان ثانیه هایش را از من دریغ می کرد انگار قرار نبود به خانه برسم. چقدر راه طولانی بود و چقدر مسیر کشدار...

سر راه برای عکسی که از بی بی چک ها گرفته بودم قابی تهیه  نمودم، یک کتاب به اسم "ترانه های بابایی"، یک آبنبات چوبی و شاخه گلی سفید و روبانی از احساساتم و دنیایی از عشق، برای پدر

خانه تاریک بود. چراغی را روشن کردم... نفسهایم حبس بود... پدر از خواب بیدار شد... هدیه را نظاره کرد...  نگاهم کرد... سکوت کرد... اشک ریخت... اشک ریختم... و این یعنی رنگ دیگری از زندگی

چراغها روشن شد... من، تو، پدر هر سه در خانه. آمدنت مبارک فرزند من

آمدنت مبارک ای گنج زندگی ی ما دوستت دارم کنارمان بمان و زندگی ی مان را با بودنت روشن تر ساز و این جهان را چراغی باش برای رستگاری

کنارمان بمان

 کشدار بمان، کشدار تا ابد

و به راستی چقدر ابد زمان اندکی ست برای آنکه به کفایت کنارت باشم...

 

 

پی نوشت: مانلی، ستایش، نجمه و همه دوستای گلم در نی نی سایت براتون بهترین ها رو آرزو می کنم، دوستتون داریم

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (20) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مانلی
4 دی 91 12:56
سکوت می کنم ..
تو هزاران لبخند و عشق و اشک شوق رو بخون از سکوتم...

دوستون دارم

دوست دارم

ستایش
4 دی 91 13:56
عزیزم بازم تبریک میگم آمدن میوه زندگیت رو ،

امیدوارم خداوند حافظ این خانواده سه نفریتون

باشه و سالیان سال در کنار هم شاد و خندان

باشید و هیچ وقت خنده و شادی از زندگیتون

بیرون نره ، بوووووووووووووووووس به کنجدت
ممنون عزیزم امیدوارم خانواده شماها به همین زودیه زود نیز سه نفره بشه دوست خوبم

ثمره
4 دی 91 14:18
ایییییییییی جاااااااااااااااانم بقربانت.خییییییییییلی خوشحالم هیجان جونم تبریک میگم گلم.مواظب خودت ونی نی نازمون باش.همیشه شادباشی وخنده برلبانت جاری باشد
قربون تو دوستمممممممم الهی که حاطره روز اولت و بخونم خواهررررررررررر

نیلوفر
4 دی 91 16:43
عزیزم امیدوارم این نعمت که خدا بهتون هدیه کرده تا ابد پیشتون باشه و این روزای انتظار تو یه چشم یه هم زدن بگذره. هرچه زودتر روی ماهشو ببینی و چشمای نازش تو چشمای مادرش باز بشه.

واقعا لایق این نعمتی عزیزم. مبارکت باشه.
نیلوفر مهربون من الهی که تو هم با حضور گلهای سبز جدیدت سبز تر بشه و هرچه زودتر تو این موقعیت قرار بگیری

mariana
4 دی 91 22:29
عزیزم ایشالا هیچوقت خنده و شادی از خونتون نره و نی نیه خوشکلترو بزودی تو بغل بگیری
بهترینها رو برای هر سه نفرتون آرزو میکنم
ممنونم عزیزم

نجمه
5 دی 91 9:17
نگاه اشتیاق تو، سکوت و اضطراب تو ،
و باور رسیدنت به تازه رنگهای زندگی،
و شوق تو برای درک اینهم شکوه ،
مبارکت عزیزکم
بدون شرح...

معصومه
5 دی 91 10:51
گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت/ قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد..
این شعر و برای روزی نگه داشته بودم که هروقت مامان شدم بیامو تو وبم بنویسم.اما از اون جایی که خیلی از مامان شدنت خوشحالم برای تو می نویسم.فرقی که نداره. شعرم که هنوز ادامه داره..شاید خدا خواست یه روزی نوشتمش توو وبم.. بوس برای دو تا تون..
وای معصومه جون موهای تنم سیخ شد به خدا ازت خیلی خیلی ممنونم که اینهمه سخاوتمندی و این شعرت رو برای من گذاشتی الهی که خدا همین ماه مامانت کنه معصومه الهییییییییییی نی نی هم برات دعا میکنهههههههه عزیز دلم

زندگی شیرین من
5 دی 91 11:32
هیجان عزیزم از ته دل واست خوشحالم...
امیدوارم 9 ماه بارداریت مثل عسل واست شیرین باشه...
واسه من و همه منتظران دعا کن که ما هم مزه همچین روزی رو بچشیم...
به امید روزی که همه دوستان مجازیم عنوان مطلبشون بشه روزی که تو آمدی...
یه عالمه بووووس واسه نی نیه نازت
قربون خاله فاطمه مهربونم عزیزم ایشالله که این روز خیلی زود بیاد ایشالله

مهی
5 دی 91 13:08
خیلی قشنگ بود اشکامو دراوردی.
دعا کن منم یه روز از این حس قشنگ بنویسم.
دوست دارم.مواظب خودت بااااااااااااش
مهی قشنگ دعای من این روزا همینه باور کن از صمیم قلب از خدا میخوام عزیزم چیز دیگه ای نمونده طاقت بیار رفیق

مامان مری
5 دی 91 18:28

عزیزمممممممممممممممم
مبارکه الهی که زودی صحیح و سالم بیاد تو بغلت نمیدونی چقد خوشحال شدم باور کن این روزا اینقد خبرای بد میشنویم تنها یه همچین خبری میتونست دلمونو شاد کنه
خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

راستی منم اومدما!
مری عزیزم قربونت برمممممم مرسی گلم الهی که تو مامان شییییییییی الهییییییییی

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد