هیجان

ی ندانسته کار

یه روز گرم تابستان خورشید وسط آسمون. من و تو و بابا توی بازار روز... - پریا مامان هوا گرمه شما بشین تو ماشین پیش بابا من برم خرید کنم بیام - منم می خوام بیام خرید - آخه هوا خیلی گرمه - ولی من دوست دارم بیام - پریا نمی تونم بغلت کنم موقع خرید بعدش ناراحت نشیا - باشه مامان من فقط راه میام کنارت و انتخاب می کنم خوب از اونجایی که همه چیز پیدا و واضح بود بعد از یکم خرید کردن، شما تقاضای بغل کردی و من هم امتناع کار بالا گرفت گریه ها بلندتر میشد... - مامان من نمی تونم بغل نباشم من  بغل می خوام الان - پریا من گفته بودم نمی تونم بغلت کنم و خرید ما با گریه ادامه داشت ... خیلی کلافه  شده بودم و...
12 مرداد 1395
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد