هیجان

یک چیز دیگر

1397/7/30 19:37
نویسنده : مامان
65 بازدید
اشتراک گذاری

در حیاط خانه ی پدری ام، به قدری گرمی و رنگ هست که بتواند یک نفر را همیشه دلتنگ خودش کند، و من همیشه دلتنگ آن حیاطم

مادرم دستهایش سبز است_ این را برای آنهایی می گویند که دست به هر گل و گیاهی بزنند زندگی و طراوت در آن تا همیشه جاری خواهد شد_ و دست های مادر من به گلها جان و عشقی می دهد، ناگفتنی... در میان این همه رنگ، من عاشق گلدان های پریوش هستم. سرشار از رنگ و زندگی

مامان چند وقت پیش بسته ای به ارمغانم دادند که برای من وجد بسیار به همراه داشت. یک بسته بذر گل پریوش

خواستم دستهای من هم سبز باشند و با عشق و امید بذرها را در گلدانی کاشتیم_من و پریا_ دستان کوچک تو بی شک جادویی بودند و سرعت سر از خاک بیرون زدن بذرها را بیشتر از حد معمول می کردند(لااقل این اعتقاد من به دستهای جادویی دخترکم است و هرگز شک در این اعتقاد راه نداشته) 

بذرها را کاشتیم، هر روز تیمارشان کردیم، آب دادیم، با نور به بازی گرفتیمشان و در کمال ناباوری زودتر از آنچه منتظرش بودیم جوانه های سبز برگهای پریوش سر از خاک براوردند و ما را دچار خودشان کردند

ما عاشق شدیم، دوباره

عاشق دانه دانه بذرهایی که حالا شده بودند برگهای کوچک سبز داخل گلدانهای پشت پنجره مان

با پریوش ها حرف زدیم، دل دادیم، دل گرفتیم، نگاهشان کردیم، قد کشیدنهایشان را نظاره کردیم و جان گرفتیم و در انتظار بلند قامت شدن معشوقه مان شب ها را صبح کردیم. گاهی نگاهشان که میکردم پیش خودم میگفتم چرا شبیه پریوش نمیشود برگهایتان، چرا شکلتان فرق دارد با برگهای پریوش خانه ی پدری ام

اما عشقم به آنها بیشتر  از این بود که شک کنم به پریوش های دلربای خودم

تا اینکه

روزی از روزها، در کمال تعجب و ناباوری با چشمانی گرد شده و دلی آزرده و قلبی شکسته، گویی که آب سرد روی سرمان ریخته باشند، متوجه شدیم آنچه پرورانده بودیم پریوش نبود، تربچه بود، اری تربچه!!!

خیلی غمگین شدم خیلی زیاد

بذرها را اشتباه کاشته بودم و اشتباهی دل سپرده بودم

حالا یک گیاه ناخواسته در گلدان پشت پنجره داشتم و امیدی که یخ کرده بود

چند روزی با تربچه قهر کردم، تیمارش نکردم، آب ندادم، حتی نگاهشان هم نکردم

من پریوش کاشته بودم نه تربچه

یک روز عصر صدای فریاد و گریه پریا رو شنیدم

_ چی شده

_مامان چطور دلت میاد با تربچه ها بد رفتاری کنی بیا ببین برگهاشون داره زرد میشه، پرنده ها بهشون نوک زدن و سوراخ شدن، مگه این بدبخت چه گناهی کردن، خودشون که دلشون نمیخواسته بیان، تو کاشتیشون

اونا هم بهمون عادت کردن دلم براشون میسوزه مگه نگفتی عاشقشونی! 

تو که هنوز گلهاشون و ندیده بودی، ما عاشق برگهاشون بودیم بدبختا حالا که گل نمیدن چرا دیگه دوستشون نداری چرا یادت رفت خاطراتمون رو!!

یک کاسه آب برداشتم با هم رفتیم کنار پنجره، تربچه ها را سیراب کردیم، کمی باهاشون حرف زدیم، نوازششون کردیم و دلمان را از قهر شستیم و دلشان را بدست اوردیم

انقدر دلشان کوچک و پاک هست که ببخشند

حق با تو بود دخترم من هنوز گلهای تربچه رو ندیده بودم عاشق همین برگها شدم. هنوز هم برگها هستند و هنوز هم میشود عشق ورزید

حالا پشت پنجره اتاقمان دو گلدان تربچه دوست داشتنی داریم و هر وقت آبشان میدهیم خنده بر لبهایمان می آید

تربچه های من و پریا خوش آمدید

پسندها (3)
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیجان می باشد